«شفاف» را اغلب از بن سامی «*شفف» مشتق دانستهاند. اما این ریشه در زبانهای سامی مشتق چندانی ندارد و بنابراین به احتمال زیاد واژهای دخیل در عربی است. این بن در پارسی چنین کلماتی را زاده است: «شفاف»، «شفافیت»، «نیمهشفاف». همین بن در عربی «إِسْتَشَف/ شَفّ» (از ورای چیزی دیدن) و «شافّ» (دیدن) را به دست داده است. این واژگان در سایر زبانهای ایرانی رواج چندانی ندارند.
در شعر و ادب پارسی این واژه با بسامدی اندک کاربرد داشته است:
نظامی گنجوی: «یکی گفت اشارت بدان مهره بود که شفاف و تابنده چون زهره بود»
آذر بیگدلی: «عنبر گیسوان و نافهی ناف شکمی به ز قاقم، شفاف»
سحاب اصفهانی: «کرده جا در لعل شفافش شفا کرده خو با چشم فتانش فتن»