این کلمه را اغلب از ریشهی عربی «*شعف» مشتق دانستهاند و این نادرست مینماید. چون این ریشه در عربی و زبانهای سامی دیگر وجود ندارد و اصولا مشتقهای «شعف» در پارسی رواج دارند و در عربی کاربرد چندانی برای این بن نمیشناسیم و واژگانی که گهگاه مورد استفاده قرار میگیرند، احتمالا از پارسی وامگیری شدهاند. در این بین کلمهی عربی «شَعْف» را هم داریم که اسم نوعی بیماری شتر است و به فرو ریختن موی اطراف چشم جانور منتهی میشود، و احتمالا ارتباطی با این کلمه در پارسی ندارد.
حدسم آن است که «شعف» در اصل تحریفی از «شیفته» پارسی بوده باشد. چون در اصل معنای «شیفته شدن«» را میرسانده که بعدتر به «شادمانی، شیدایی» تعمیم یافته است. این واژه به نسبت دیرآیند هم هست و در اشعار رودکی و فردوسی و عنصری و ابوسعید ابوالخیر یافت نمیشود. تا جایی که دیدهام، اولین کسی که آن را زیاد در شعر به کار میگیرد رشیدالدین وطواط است که در ابتدای قرن ششم هجری میسرود. تقریبا همزمان با او انوری و نصرالله منشی و خاقانی و میبدی استفاده از آن را آغاز میکنند، تا زمان خواجه نصیرالدین توسی که به کلمهای جا افتاده در پارسی تبدیل میشود.
بر این مبنا این بن قاعدتا تحریف ریشهای پارسی است که بر اساس بابهای عربی صرف شده و چنین واژگانی را به دست داده است: «شعف»، «شعفآمیز»، «شعفبرانگیز»، «مشعوف»،
این واژهها در شعر و ادب پارسی رواجی اندک داشتهاند:
رشیدالدین وطواط: « نیست یک جان کاو به صدر تو ندارد صد هوا
نیست یک دل کاو به مدح تو ندارد صد شعف »
و: « خطیر خاطر من تا تو را بقا باشد نبود خواهد الا به مدح تو مشعوف »
انوری ابیوردی: « به می و مطرب خوش نغمه شعف بیش نمای
که ز انصاف تو اقطار جهان بی شغب است »
کمالالدین اسماعیل: « هفت اندام فلک گشت پر از چشم و چراغ
زانکه پیوسته به دیدار تو باشد مشعوف »