ریشهی پیشاهندواروپایی «*kwsewd» به معنای «فشردن، چلاندن، کوفتن» در زبانهای کهن اروپایی چنین مشتقهایی را به دست داده است: xuw (کْسوئُو: تراشیدن، خاراندن، صیقل زدن) و xainw (کْسایْنو: شانه زدن) و xulon (کٌسولُن: چوب، الوار) یونانی، saucius (مریض، زخمی) لاتین، chudy (فقیر، ضعیف) و chuboda (فقر) لهستانی کهن، 𐍃𐌰𐌿𐌻𐍃 (ساولْس: ستون چوبی) گتی،
از این ریشه در زبانهای زندهی اروپایی چنین کلماتی را سراغ داریم: худы́ (خودی: لاغر، نحیف) بلاروسی، худо́й (خودُیْ: لاغر، باریک) و худоба́ (خودُبا: لاغری، کوچکی) و шу́ло (شولُو: داربست باغ) روسی، худи́й (خودییْ: لاغر) اوکراینی، худ (هود: پدرزن، پدرشوهر) بلغاری، худ (هود: ضعیف، بد) صربی-کروآتی، chudy (فقیر، ضعیف) لهستانی، skusti (تراشیدن مو) و sulas (تیرک، ستون) لیتوانیایی،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*خْشو/ *شو» بدل شده و در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را زاده است: haDuaSx (خْشَئُوذَهْ: سیلاب، رود) و arDuSx (خْشوذْرَه: مایه) و atsuSx (خْشوسْتَه: شل، آبکی) و atsuSxOaya (اَیَئُو- خْشوسْتَه: فلز مذاب، آهن گداخته) اوستایی، क्षोदन्ति (کْسودَنْتی: کوفتن، چلاندن) و क्षुणत्ति (کْسونَتّی:) و अक्षोदयत् (آکْسُدَیَت: ) و क्षुद्र (کْسودْرَه: کوچک، خُرد) و क्षुर (کْسورَه: تیغ) و क्षोदस् (کْسُودَس: سیلاب) و क्षुल्ल/ क्षुल्लक (کْسولَّه/ کْسولَّکَه: کوچک، کهتر) سانسکریت، 𑀔𑀼𑀮𑁆 (کْسولَّه: کوتوله) پراکریت مهاراستری، 𑀔𑀼𑀮𑁆𑀮𑀕 / 𑀔𑀼𑀮𑁆𑀮𑀬 (کْهولَّگَه/ کْهولَّیَه: ریز، کوچک) پراکریت، «شُود/ شوسْت» (شستن) و «شوسْر/ شوهْر» (نطفه، منی) پهلوی، «شُوی/ شوسْتَن» (شستن) تورفانی، «شُوذ/ شوسْتَن» (شستن) و «اَبْشُودَگ» (تعمید دهنده، غسال) پارتی، gtuswo (شوستگ: حوله) سریانی، «کْشوسْتی» (خونابه، چرک) سکایی، «کْسونْدا» (شوی، شوهر) ختنی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: «شستن»، «شستشو»، «شوریدن»، «شوینده»، «پاشویه»، «روشور»، «سرشور»، «کوننشور»، «شُسته» (حوله، دستارچه)،
بارتولومه معتقد است کلمهی «شوهر/ شوی» هم از همینجا آمده است. هرچند مورگنستیرن میگوید ریشهی آن «*فْشو» (پروردن) بوده است.اگر «شوهر» از اینجا آمده باشد، ادامهی «شوسْر/ شوهْر» پهلوی به معنای منی است و در ضمن شاید به مراسم غسل داماد پیش از جشن عروسی نیز اشاره کند. یعنی معنای اصلیاش «نطفهدار، غسل کرده» بوده است. این به نظرم محتملتر میرسد تا معنای «پروراننده»، چون به ویژه در داخل بافت خانواده مادران پرورندهی کودکان هستند و نه پدران. ناگفته نماند که بیلی کلمهی «خیس» را هم از اینجا مشتق دانسته است.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم از این بن چنین واژگانی زاده شدهاند: «شُشْتَقَه/ شُشْتَجَه» (حوله، دستارچه) عربی، «شُور/ شُرْدَن» (شستن) و «شود/ شودیتَه» (شسته) کردی، «شورْدَن» (شستن) گیلکی و مازنی، «شیُومِه/ شیُومْبِه» (دوغ) پشتون، «خَچ» (آب) و «خوچ» (مایع) شغنی، «خُوخْتوژ» (آبگیر، زمین مرطوب) سریکلی،
در زبانهای هندی از اینجا چنین کلماتی برآمدهاند: ಕುಳ್ (کولَّه: کوتوله، کوچولو) و ಕ್ಷುಲ್ಲಕ (کْسولَّکَه: بیاهمیت، ناچیز) کانادا، കുള്ളൻ (کولَّن: کوتوله) مالایام، ક્ષુલ્લક (کْسولَّک: کوچک، ریز) گجراتی، क्षुल्लक (کْسولَّک: بیاهمیت، ریز) مراثی،
مشتقهای این بن در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «پدر بُد تو را و مرا نیک شوی نبد روز روشن مرا جز بدوی»
و: «چو شد بافته شستن و دوختن گرفتند ازو یکسر آموختن»
و: «کسی کاو بود کشته زین رزمگاه بهشتی بود، شسته پاک از گناه»
ابوسعید ابوالخیر: «ای در خم چوگان تو سرها شده گوی بیرون نه ز فرمان تو دل یک سر موی
ظاهر که به دست ماست شستیم تمام باطن که به دست تست آنرا تو بشوی»
ناصرخسرو قبادیانی: «چون من دست خویش از طمع پاک شستم فزونی از این و از آن چون پذیرم؟»
اسدی توسی: «رخ باد بُد زابر شسته به نم فشانان ز گل شاخ بر سر درم»
سعدی شیرازی: «بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن به حمامش از گرد راه»
حافظ شیرازی: «شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده»
و: «دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت ازدیدهام که دمبهدمش کار شستشوست»