ریشهی آریایی «*شَد» به معنای «بریدن، جدا کردن» واژگانی اندک را پدید آورده که در زبانهای کهن عبارتند از: namnaC (شَنْمَن: لبهی تیز) اوستایی، क्षद(کْسَدَه: کشتار، قلع و قمع) و क्षदन(کْسَدَنَه: جدا کردن، برکندن) و क्षद्मन्(کْسَدْمَن: چاقو) سانسکریت،
کلمهی «شست» در پارسی در اصل یعنی «قلاب ماهیگیری، نیشتر فصادی» و بعدتر به انگشت زهگیر تعمیم یافته است. بنابراین «شست» یعنی انگشت جدا افتاده از بقیه.
در زبانهای زندهی ایرانی دیگر این مشتقها از این ریشه را سراغ داریم: «شاس» (شست) گزی، «شِصّ» (شست) عربی، «شاسْتِه» (قلاب ماهیگیری) یدغه،
«شست» به خاطر پیوندش با کمانگیری در شعر و ادب پارسی زیاد به کار گرفته شده است:
رودکی سمرقندی: «بگرفت به چنگ چنگ و بنشست بنواخت به شست چنگ را شست»
فردوسی توسی: «به چنگ اندرون شست یازی کمند برآمد بر بام کاخ بلند»
سنایی غزنوی: « چو من شست اندر آويزم به دريا اندر آويزد
به کام و حلق آن ماهي که بر پشت اين جهان دارد
چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ويران
همي بانگ و فغان خيزد ز هر کو خانمان دارد »