ریشهی پیشاهندواروپایی «*kormo/ *skamo» به معنای «رنج، ننگ» در زبانهای اروپایی کهن چنین واژگانی را پدید آورده است: harmr (اندوه) و skamma (شرم) نُردیک کهن و ایسلندی کهن، harm/ haram (غصه) و scamon (شرم) آلمانی کهن، sramu (شرم) بلغاری کهن، hearm (آسیب) و hearmian (آسیب زدن، آزردن) و scamian (شرمزده شدن) انگلیسی کهن، schamen (شرمزده شدن) انگلیسی میانه، herm (توهین، رنج) و skamia (شرم) فریزی کهن، harm (غصه، رنج) ساکسونی کهن و دانمارکی کهن، schamen (شرم) هلندی میانه، 𐍃𐌺𐌰𐌼𐌰𐌽 (سْکَمان: شرم) و 𐌲𐌰𐍃𐌺𐌰𐌼𐌰𐌽 (گَسْمَکان: شرمزده شدن) گتی، соромъ (سُرُمو: شرم) اسلاوی کهن شرقی، ⱄⱃⰰⰿⱏ / срамъ (سْرَمو: شرم) اسلاوی کهن کلیسایی،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: Harm (اندوه) و schamen (شرمزده شدن) آلمانی، со́рам (سُرَم: شرم) بلاروسی، соро́м (سُرُم: شرم، ننگ) روسی و اوکراینی، sarmata (شرم) و šarmá (برفک، قندیل کوچک سوزنی) لیتوانیایی، sermelis (هراس، تهدید) لاتویایی، срам (سْرَم: شرم) بلغاری و مقدونی و صربی-کروآتی، srom (شرم) لهستانی، harm (آسیب، رنج) و shame (شرم) انگلیسی، harm (آسیب، رنج) نروژی و سوئدی، herm (آسیب، آزار) اسکات، harmur (گزند، رنج) ایسلندی، harme (رنج، آسیب) و skamme (شرم کردن) دانمارکی، schamen (شرمزده شدن) هلندی،
این ریشه در زبانهای آریایی به «*فْشَر» بدل شده که در زبانهای باستانی ایرانی به چنین واژگانی منتهی شده است: amvraSf (فْشَرَمَه: شرم) اوستایی، (پْسَر: شرم) سانسکریت، «اَفْشارْدَن/ اَفْشورْدَن» (افشردن، فشردن) و «شَرْم» و «پَفْشیر» (شرمسار بودن) و «پَفْشار» (شرمزده کردن) و «شَرْمْگاه» پهلوی، «شَرْم» و «شَرْمَگیفْت» (خجالت) و «شَرْمْژَد» (شرمگین) و «شْفَرْش» (شرمنده شدن) پارتی، «اَبیشَرْم» (بیشرم) و «شَرْم» و «شَرْمْزَد» (شرمگین) تورفانی، «شْفار/ شْوار» (شرم) و «اشفارس/ شفرس» (شرمنده کردن) و «شوارمای» (شرمگین) و «شَرْمْگاه» سغدی، «کْسار» (شرمگین) و «کْسِر» (شرمنده کردن) و «کْسارمَه» (شرم) سکایی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «شرم»، «شرمزده»، «شرمنده»، «شرمگین»، «بیشرم»، «افشردن»، «فشاردن/ فشردن»، «افشره» (آبمیوه)، «فشار»، «شرمگاه»، «شرمسار»، «دلشمیده» (دلهره)، «شَمیدن» (رمیدن، آشفتن)، «شَم» (نفرت، رم)، «خِشَردن» (جویدن)
در سایر زبانهای زندهی ایرانی نیز چنین کلماتی از این بن برخاستهاند: «خیشار» (فشار) گزی، «خوشار» (فشار) آشتیانی، «فیچال» (فشار) گیلکی، «أَفْشَرَج» (آبمیوه) عربی، «اوشارَک» (آبمیوه) و «شَمْبوش» (ابله، کمهوش) و «شَمْشیل/ شَمْبْشیل» (دیوانه) و «شَمْشَن/ شَمْبشَن» (جنون) ارمنی، «فْسَیْم» (شرم) آسی، «فْشَرْم» (شرم) و «شَرْم» (آلت زنانه، فرج) یدغه، «ژَرْم» (شرم) و «خارْم» (شرمگاه، آلت زنانه) شغنی، «شَرْم» اردو،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین واژگانی را میشناسیم: শরম (سَرَمَه: شرم) بنگالی میانه، শরম (سُرُم: شرم) بنگالی، ਸਰਮ (سَرَمَه: شرم) پنجابی کهن، सरम (سَرَم: شرم) مَیثیلی و مراثی و پنجابی، शर्म (سَرْم: شرم) هندی، ଶରମ (سُرُمُو: شرم) اوریا، शरमु (شُرْم: شرم) سندی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « شانه نبود او، که به مویی شکست دانه نبود او، که زمینش فشرد»
ابولفتح علی بُستی: « چو دختر بیامد من اندر هزیمت گه آمل گزیدم گه از شرم، ساری
برفت آخر آن مصلحت بر طریقی که رست او ز طعنه من از شرمساری»
اسدی توسی: « پریرخ به شرم آمد از روی جم ز بس ناز آن دو کبوتر به هم»
سعدی شیرازی: « دگر ره چه حاجت كه بیند كسات همی شرمساری عقوبت بسات »
مولانای بلخی:«نینی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم»