ریشهی آریایی «*خْشَوب/ *خْشْوِیپ» به معنای «جنباندن، پریشان کردن» همان است که واژگانی مثل «آشوب» و «شیب» را پدید آورده و در مدخل «آشفته» بدان پرداختهام. احتمالا بن «*خْشَود/ *خْشَوْ» به معنای «خرد کردن، گاز گرفتن، قطع کردن» با آن خویشاوند باشد. بن پیشاهندواروپایی آن را به صورت «*kwsewd» بازسازی کردهاند که «خرد کردن، تکه پاره کردن» معنی میدهد و با «*kend/ *kwend» به معنای «جویدن، گاز زدن» خویشاوند است. این بن اخیر را در مدخل «خاییدن» وارسی کردهام. ریشهی «*kwsewd» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است:хоудъ / ⱈⱆⰴⱏ(خودو: کوچک، ضعیف) اسلاوی کهن کلیسایی،худъ / худꙑи(خودو/ خودْیی: بد، زشت) اسلاوی کهن شرقی، худы́й(خودْیی: لاغر، ضعیف) روتِنی کهن، худꙑи(خودْیی: لاغر، ریغو) نووگورودی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی چنین واژگانی از اینجا برخاستهاند: худы́(خودی: لاغر، مردنی) بلاروسی، худи́й(خودْیی: لاغر، ریغو) اوکراینی، худы́й/ худо́й (خودْیی/ خودُیْ: لاغر، ریغو) روسی، худ/ ху́ге (هود/ هوگِه: لاغر، مفلوک، بدبخت) بلغاری، ху̑д(خود: خشمگین، بد) صربی-کروآتی،
بن آریایی «*خْشَود/ *خْشَوْ» در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را زاده است: atsuSx (خْشوسْتَه: مذاب) و/arduSx arDuSx (خْشودُرَه/ خْشوذْرَه: مایع، شل و ول) و haDoaSx (خْشَئُوذَهْ: طغیان دریا، آب توفانی) اوستایی، क्षुण्ण (کْسونَّه: شخم خورده، خرد شده، درهمشکسته، سنجیده) وक्षुद्र (کْسودْرَه: کوچک، خُرد، پست) و क्षुल्लक (کْسولَّه: فرومایه، کوچک) و क्षुल्लक (کْسولَّکَه: کوچک، کم) و क्षोदस् (کْسُودَس: کف کردن دریا، آشفتگی آب جاری) سانسکریت، 𑀙𑀼𑀡𑁆𑀡 (چْهونَّه: خرد شده، در هم شکسته) و 𑀔𑀼𑀡𑁆𑀡(آسیا شده، شکست خورده) و 𑀔𑀼𑀮𑁆𑀮𑀬/ 𑀔𑀼𑀮𑁆𑀮𑀕(کْهولَّیَه/ کْهولَّگَه: ریز، کوچک، ناچیز) و 𑀔𑀼𑀮𑁆𑀮 (کُهولَّه: کوتاه، کوچک) پراکریت، «شَفْرَگ» (کارد کفاشی) پهلوی، «پَچْخَو» (خراشیدن) و «خاو» (جویدن) خوارزمی،
در پارسی از اینجا چنین کلماتی پدید آمدهاند: «شخم زدن»، «شیار»، «شیب» و حدس میزنم که «خشاب» هم از همینجا آمده باشد.
در پارسی قدیم هم از اینجا چنین کلماتی را داشتهایم: «شونیز/ شُدکار/ شُدیار» (زمین شیار شده)، «شخودن» (با دندان یا ناخن زخمی کردن)، «خشودن» (بریدن، گاز گرفتن)، «شُخولیدن» (با ناخن کندن)، «خِشاو» (هرس کردن درخت)،
حدسم آن است که بن «*خشن» هم که اغلب عربی پنداشته شده از همینجا آمده باشد و در عربی از زبانهای ایرانی وامگیری شده باشد. این بن در سایر زبانهای سامی دیده نمیشود و شاخهزاییاش در پارسی بیش از عربی است. اگر این حدس درست باشد این واژگان هم از همین ریشه برخاستهاند: «خشن»، «خشونت»، «خشونتپرهیزی»، «خشونتبار»،
از این ریشه در زبانهای زندهی ایرانی چنین واژگانی را سراغ داریم: «خیشُویْ» (جویدن) یغنابی، «شَو» (خوردن) و «شَوِک» (سیب) یزغلامی، «شووْ» (جویدن) وخی، «اَخْشُو» (جویدن) یدغه، «خِشُووْل» (برش قشوی اسب) ابوزیدآبادی، «خیشَوَه» (هرس کردن درخت) پارسی افغانی، ««شِفْک» (کارد کفاشی) و «شُوم» (شخم زدن) بلوچی، «شَفَرَه» (کارد کفاشی) عربی، «شِفْرَه» (کارد کفاشی) خراسانی، «شوم» (شخم) تالشی و تاتی، «شُوم» (شخم) گورانی و کردی، «خُخْتو» (جای مرطوب و پرآب) سریکلی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی را میشناسیم: क्षुण्ण (کْسونّ: درهمشکسته، جا افتاده، شکست خورده) هندی، കുള്ളൻ (کولَّن: کوتوله) مالایالام، ಕುಳ್ಳ (کولَّه: کوتاه، کوتوله) و ಕ್ಷುಲ್ಲಕ(کْسولَّکَه: بیاهمیت، ارزان، نامهم) کانادا، ਖੁੱਲਾ (کْهولّا: ریز، کوچک) پنجابی،ક્ષુલ્લક (کْسولَّک: بیاهمیت، ارزان، نامهم) گجراتی، क्षुल्लक(کْسولَّک: بیاهمیت، ارزان، نامهم) مراثی،
این واژگان در متون شعر و ادب پارسی به نسبت کمیاب هستند:
اثیرالدین اخسیکتی:«وزآن خشونت رفقی چنین پدید آمد چو گل زخار و زر از خاره و شکوفه ز چوب»
شیخ جامی: «خشونت ز پولاد مردآزمای به سوهان توان سود نی چوبسای»
شیخ بهائی: «گر به دست خود فشاندی تخم آن ور به گاو چرخ کردی شخم آن»
قائم مقام فراهانی: «چو فارغ گردد از شخم سه باره به گوشن افکند تخم بهاره»
الهامی کرمانشاهی: « ز بس شد خشوده رخ سیمگون زهر کوی گفتی روانست خون»