ریشهی پیشاهندواروپایی «*pken/ *psan» به معنای «چیدن پشم، شانه زدن مو» از بن «*pek» به معنای «چیدن [مو]، کشیدن» مشتق شده است. در زبانهای کهن اروپایی از آن تنها kteis (کْتِئیس: شانه) یونانی را میشناسیم و در سایر زبانها رواج چندانی نداشته است..
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*فْشان» دگردیسی یافته که «شانه کردن، قشو کردن» معنی میدهد و در زبانهای کهن ایرانی «شانَک» پهلوی را زاده است.
در زبانهای زندهی ایرانی هم از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «شانه» و «شانهبهسر» و «شاندن» (قشو کردن) پارسی، «چُونَه» (شانه) تالشی، «شْفون» (شانه) و «نووُش» (شانه زدن) مونجی، «نوواش» (قشو کردن) و «شْفین» (شانه) یدغه، «فَسین» (شانه زدن) آسی، «لَمِژ» (شانه زدن) و «گْمَنْج» (شانه) پشتون،
حسندوست «شانهی زنبور» را هم بر اساس شباهت با honey comb به اینجا مربوط دانسته است. اما به نظرم چنین نیست و «شان/ شانه» در آنجا همان «آشیان» باشد.
«شانه» و مشتقهایش در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده است:
رودکی سمرقندی: «شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد»
انوری ابیوردی: « در آینه چون نگاه کردم یک موی سفید خود بدیدم
زاندیشهی ضعف و وهم پیری در آینه نیز ننگریدم
امروز به شانهای از آن موی دیدم دو سه تار و برتپیدم
شاید که خورم غم جوانی کز پیری خود چو بررسیدم
زآیینه معاینه بدیدم وز شانه به صد زبان شنیدم»
مولانای بلخی:«گر چهره بنماید صنم پُرشو ازو چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو»
شانه
ریشهی پیشاهندواروپایی «*spe/ *spei» به معنای «گستردن، کشیدن، افکندن» را پیشتر در مدخل «فرسپ» وارسی کردیم. در زبان پیشاهندواروپایی اولیه مشتقی از این بن داریم به صورت «*spen/ *sphe» که یعنی «چوب پهن، چوب تیز» که در مدخل «پارو» بدان پرداختهام. بن «*sphe» در زبانهای آریایی ریشهی «*فْشانَه» را به دست داده که بر «استخوان پهن و دراز» دلالت میکند و در زبانهای کهن ایرانی چنین مشتقهایی را به دست داده است: «شانَک» (استخوان کتف) پهلوی، «شاناکه» (استخوان کتف) سغدی، «کْشانَه» (کتف) و «پَسّانَه» (کف پا) سکایی
در زبانهای زندهی ایرانی چنین مشتقهایی را از این ریشه میشناسیم: «شانه» (استخوان کتف) و «چهارشانه» و «شاخوشانه [کشیدن]» و «شانه خالی کردن/ شانه زدن» و «سرشانه» (در لباس نظامی) و «شانهبینی» (فالگیر با استخوان کتف بز قربانی) پارسی، «شانَگ» (ستون فقرات) بلوچی، «شان» (استخوان کتف) گورانی، «شون/ شونَه/ شونِه» (استخوان کتف) بختیاری، «چانچو» (چوبی برای حمل بار که بر شانه نهاده میشود) گیلکی، «اَیْفْسُونْز» (شانه) آسی،
«شانه» در شعر و ادب پارسی به ندرت به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «بزد بر سرِ شانهی پیلتن به لشکر خروش آمد از انجمن»
فرخی سیستانی: «هرکه را اندر کمند شصتبازی درفکند گشت داغش بر سری و شانه و رویش نگار»
فرامرزنامه: «به گرز اندر آمد گوِ کُهفکن بزد گرز بر شانهی تهمتن»
عثمان مختاری: «شد از گرز ارهنگ را شانه نرم گریزان شد آن دم چه از شیر غرم»