سپوختن


آخرین به روزرسانی:
سپوختن


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*peu/ speu» به معنای «فرو کردن، فشردن» در زبان‌های اروپایی کهن چنین واژگانی را زاده است: spungere (فرو کردن) لاتین، 

         در زبان‌های زنده‌ی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: spausti (فشردن) و spudinti (شتافتن) لیتوانیایی، 

         در زبان‌های آریایی این بن به ریشه‌ی «*سْپوچ/ *سپَوک» تبدیل شده که همان «فرو کردن، چپاندن» معنی می‌دهد. در زبان‌های کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی برخاسته‌اند: «سْپُوز» (جفتگیری، فرورفتگی) و «سْپُوخْتَن» (گاییدن، فرو کردن) پهلوی، «ایسْپُوخْتَن» (زیر پا کوفتن) پارتی، սպուժեմ (تعویق، تاخیر) و անսպուժելի (آنسْپوژِلی: به تعویق انداختن) ارمنی کهن.

         در زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را می‌شناسیم: «سپوختن» و «سپوزنده» و «-سپوز» پارسی، «سْپوژومْن» (تعویق) و «سْپوژِل» (به تعویق انداختن) ارمنی، 

این واژه‌ها در متون هجو و لطیفه‌ی پارسی گهگاه به کار گرفته شده است:

فردوسی توسی: «نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت  نه چشم جهان کس به سوزن بدوخت»


سعدی شیرازی: « دگرباری چون نقب‌اش در سپوزی   عرق بر عارضش آید چو شبنم»

نظام قاری: «خیاط آنچنان ناوکی درسپوخت              که ده روی جامه درهم بدوخت»

یغمای جندقی: «هست از ذوق نعوظ ار زود خیزد در قیام        

نیست جز شوق سپوز ار دیر خیزد از سجود»

ادیب‌الممالک فراهانی: «به اُست و ناف محاکم قضیب استیناف

چنان سپوخت که دیگر نه اُست ماند و نه ناف»