ریشهی پیشاهندواروپایی «*kuei» به معنای «تابان، روشن» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: sfaira (سْفایْرا: آسمان، سپهر) یونانی، sphaera (توپ، کرهی آسمان) و sphere لاتین، hvirt (سفید) و hveiti (گندم) نردیک کهن، sphere (سپهر، کره) فرانسوی کهن، hwiz/ wiz (سپید) و weizzi (گندم) آلمانی کهن، hwit (سپید) و hwǣte (گندم) انگلیسی کهن، spere (سپهر) انگلیسی میانه، quhete (گندم) اسکات میانه، hwete/ wet (گندم) و wit/ hwit (سپید) فریزی کهن، hweti (گندم) و hwit (سپید) ساکسونی کهن، weet/ weit (گندم) و wit (سپید) هلندی میانه، 𐍈𐌰𐌹𐍄𐌴𐌹𐍃 (هوایْتِئیس: گندم) و 𐍈𐌴𐌹𐍄𐍃 (هوِیْتْس: سپید) گتی، свѣтъ/ ⱄⰲⱑⱅⱏ (سْوِتو: سپید، سپهر) و несвѣтьлъ (نِسْوِتیلو: تاریک) وсвѣтити / ⱄⰲⱑⱅⰹⱅⰹ (سْوِتیتی: تابیدن، درخشیدن) اسلاوی کهن کلیسایی،
در زبانهای زندهی اروپایی از این بن چنین کلماتی برخاستهاند: wit (سفید) و weit (گندم) هلندی،weib (سفید) و Weizen (گندم) آلمانی، kveite (گندم) نروژی، šviesa (روشن، نور) و šviẽsti (درخشیدن) و kvietys, kvieši (گندم) لیتوانیایی، stratosphere (لایهبندی دما در کرهی زمین؛ ۱۹۰۸م.) و sphère (کره) و atmosphere (جو، هواکره؛ ۱۶۳۰م.) فرانسوی، white/ wheat/ wheyt (گندم) اسکات، ווייץ (وِیْتْس: گندم) و ווײַס (وَیْس: سفید) ییدیش، hveiti (گندم) ایسلندی، vete/ vat (گندم) سوئدی، hvede (گندم) دانمارکی، свет (سْوِت: سپید) و свети́ть (سْوِتیتْیْ: درخشیدن) روسی، swiat (سپید) لهستانی، svet (سپید) چک و اسلواکی،
در زبان انگلیسی از اینجا چنین واژگانی را سراغ داریم: sphere (۱۵۰۰م.)، white (سفید)، wheat (گندم)، thermosphere (گرمکره، غلاف گرمای اطراف خورشید؛ ۱۹۲۴م.)، hydrosphere (آبکره، بخش آبی سطح زمین؛ ۱۸۷۰م.)، Photosphere (نورکره، هاله؛ ۱۶۶۰م.)، biosphere (زیستکره؛ ۱۸۹۹م.)، chromosphere (فامکره، بخش رنگین کرهی خورشید؛ ۱۸۶۸م.)، spherical (کروی؛ ۱۵۲۰م.)، speroid (شبهکره، کروی؛ ۱۵۶۰م.)، hemisphere (نیمکره؛ اواخر قرن چهاردهم)، ionosphere (یونکره، بخش باردار جو؛ ۱۹۲۶م.)، sphairistike (اسم اولیهی بازی تنیس، وامواژه از یونانی، یعنی: توپبازی؛ ۱۸۷۳م.)،
برخی از این واژگان در پارسی جدید وامگیری شدهاند: «اتمسفر»، «بیوسفر»، «یونوسفر»،
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*سْپی/ *سْپَیْ» تبدیل شده و هردو معنای «آسمان» و «سپید» را حفظ کرده است. در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین واژگانی زاییده شدهاند: atEaps (سْپَئِتَه: سپید) و anoagatips (سْپیتَهگَئُونَه: سپیدگون، روشن) و arqioditips (سْپیتیدُوئیثْرَه: دارای چشمان روشن، چشمطلایی) اوستایی، 𐎿𐎱𐎡𐎰𐎼 (سْپیثْرَه: سپید) و 𐎿𐎱𐎡𐎰𐎼𐎭𐎠𐎫 (سْپیثْرَهداتَه: سپهرداد، اسم مرد) پارسی باستان، 𒂠𒉿𒊑𒁕𒀀𒋫 (ایسْپیریداتَه: سپهرداد) اکدی بابلی، श्वित्र (سْویتْرَه: سپید) و सीस (سیسَه: سرب؟) و (سْویتْنَه: متمایل به سفید) و सीस (سیس: سر) و श्वेत (سْوِتَه: روشن) و अश्वितन् (اَسْویتَن: درخشیدن، سفید بودن) و श्विन्दते (سْوینْدَتِه: درخشیدن) و श्वेतते (سْوِتَتِه: روشن بودن، سپیدی) و (سْویت: رنگپریده، کمرنگ) و श्वित्र (سْویتْرَه: جذام، برص) و (سْوِتَنا: سپیده، بامداد) سانسکریت، 𑀲𑀺𑀲𑁆 (سیسَّه: سر) پراکریت ساوراسنی، 𑀲𑁂𑀅 (سِئَه: سپید، عرق) پراکریت مهاراستری، «سِتَه» (سپید) پالی، «سْپِت» (سپید) و «سْپیهْر/ سْپَهْر» (سپهر) پهلوی، «ایسْپِدیفْت» (سفیدی) و «اِسْپِر» (سپهر) پارتی، «ایسْپِدّار» (سپیدار) و «ایسْپِد» (سفید) و «اِسْپِر» (سپهر) تورفانی، אִסְפִּדַכָא / אִסְפִּידַכָא (اَسْپیدَکا: سپید) آرامی بابلی، ܐܣܦܕܟܐ / ܐܣܦܝܕܟܐ/ ܣܦܕܟܐ / ܣܦܝܕܟܐ/ ܣܦܝܕܓܐ (اَسْپیدَکا/ سْپِدَکا/ سْپیدَگا: سپید) سریانی، «سْسیتَه» (سپید) سکایی، «اسپایت/ اسپایتاک» (سپید) سغدی، «سپیدیک» (سپید) خوارزمی، (عِسْپِرُو: سپهر) سریانی،սպիտակ / սպետ / սպիտ (سْپیتَک/ سْپِت/ سْپیت: سپید) ارمنی کهن،სპეტაკი / სპეტი (سْپِتاکی/ سْپِتی: سپید) گرجی کهن،
در پارسی از این تبار چنین واژگانی را سراغ داریم: «سپهر»، «سپید»، «سپیده»، «سپیدهدم»، «سپیدار»، «سفیده [تخممرغ]»، «سفیدکاری»، «سفیدکننده»، «گیسسفید»، «ریشسفید»، «چشمسفید»، «سفیدک»، «سِپیچه» (لختهی سفید روی شراب و سرکه). اصطلاح «گیر سپیچه دادن» به نظرم از این واژهی اخیر مشتق شده و یعنی کسی که به اصل داستان (شراب) توجه ندارد و به جزئیات بیمورد گیر میدهد.
در پارسی اسمهای شخصی و جاینامهای زیادی هم از این ریشه برساخته شدهاند: «سپهرداد»، «سپهر»، «سپیدان»، «سپیدروز، «سپیتمان»، «سپیده»، «سپیدان»،
در سایر زبانهای ایرانی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: «سْپِرَه» (خاکستری) و «سْپین» (سپید) و «سْپینَه» (سکهی نقره) و «سْپَلَم» (روباه) و «سْپَلْگَه» (سنگ صابون) پشتون، «ایسْپِدار» (سپیدار) و «سْپِت/ ایسْپِت» (سپید) و «سْوِث» (روشن، سفید) و «سْپِتْسار» (پیرزن) بلوچی، «سْوِه» (سپید) سیستانی، «سِبیداج» (سرب) عربی، սփէր (سْپِئِر: سپهر) وսպիտակ (سْپیتَک: سپید) و սուփթա (سوپْتا: تمیز، بیلکه) و սպիտակուց (سْپیتاکوتْس: سفیده [تخممرغ]) ارمنی، სუფთა (سوپْتَه: سپید) و სფერო (سْپِرُو: سپهر) گرجی، «سیتینیژ» (خاکستری) و «سیپِد/ سَفِد» (سپید) شغنی، «سیپیتَه» (سپید) یغنابی، «سْپِیْد» (سپید) سریکلی، «سَپید» (سفید) یزغلامی، сафед (سَفِد: سفید) پارسی تاجیکی، «سْپی» (سپید) یدغه، «سْپِه» (سپید) لکی، «اِسْپید/ اِسْپیذ» (سپید) بختیاری، «اِسْبی» (سپید) هرزنی، «سْپِوْ» (سپید) اورموری، «سیپی» (سپید) و «سیپیک/ سیپیلیک» (سفیده [تخممرغ]) کردی، «سیپی/ سِپی» (سپید) زازا، «اَسْپی» (سپید) سمنانی، «سِفید» و «سِپَر» (سپهر) اردو،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: ਚਿਟਾ (چیتا: روشن، تابان) و ਸੁਪੇਦੁ (سوپِدو: سپید) پنجابی کهن، ਚਿੱਟਾ/ ਚਿਟਾ (چیتّا: روشن، تابان) و ਸਫ਼ੈਦ (سَفَیْد: سفید) پنجابی، श्वित्र (سْویتْرَه: سپید، برص) و सीस(سیس: سر) و चिट्टा/ चिट्टी (چیتّا/ چیتّی: روشن، نوعی پرنده) و सफ़ेद (سَفِد: سفید) و श्वेत/ स्वेत (سْوِت: سپید) وश्वेत कुष्ट/ सफ़ेद कोढ़ (سْوِت کوسْت/ سَفِد کُرْهْ: برص) هندی، શ્વેત (سْوِت: سفید) و સફેદ (سَپْهِد: سفید) گجراتی، ಶ್ವೇತ (سْوِتَه: سپید) کانادا، శ్వేతము (سْوِتَمو: سپید) تلوگو، শ্বেত (سْوِت: سپید) و সফেদ (سُوپْهِد: سفید) بنگالی، চফেদ / ছফেদ (سُپْهِد: سفید) آسامی، सफेद (سَپْهید: سپید) مایتیلی،सफेद (سَپْهِد: سپید) مراثی،ସଫେଦ (سُپْهِدُو: سپید) اوریا،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: Spiqridaths (سْپیثریداتِس: سپهرداد) یونانی باستان، «سْوِتَه/ سیتَه» (سپید) جاوه ای کهن، ꦱꦺꦠ (سِتَه: سپید) جاوهای،
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: « ز ناپاك زاده ندارید امید كه زنگی به شستن نگردد سپید »
عنصری بلخی: « سپهروار به گرد هوا همیگردد سپهر باشد اسپی کش آفتاب سُوار»
منوچهری دامغانی: «زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست
زردیش برون است و سپیدیش درونست »
نظامی گنجوی: « زاغ که او را همه تن شد سیاه دیده سپید است، در او کن نگاه »
مولانای بلخی: « ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری»
ارجاسپ امید رازی: «سپیدهدم که ازین عنکبوت زرین تار
گسست رابطه تار و پود لیل و نهار»