سپاه


آخرین به روزرسانی:
سپاه


         بیلی این واژه را از ریشه‌ی «*سْپا»     به معنای «روانه کردن، فرستادن» مشتق دانسته و ووست آن را ترکیبی از «اَسْوَه» و «-آدْهَه» دانسته به معنای «اسب‌سوار، سواره‌نظام». پاگلیارو هم معتقد است شکل اصلی‌اش «*اوز-وادَه» بوده به معنای «دفاع، حمایت». اما همه‌ی این ریشه‌ها نامحتمل می‌نمایند. 

امروز توافق بر آن است که این کلمه از ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*kewh» به معنای «بالیدن، قوی بودن» مشتق شده است، که مشتق‌هایش در زبان‌های اروپایی را در مدخل «سوداگر» برشمرده‌ام و نمونه‌هایی دیگر از آن kuw (کوو: حامله کردن) و kuew (کوِوْ: باردار) در یونانی است. سمرنی می‌گوید شاید این کلمه خاستگاهی سامی باشد و «صابو» (سپاه، مردم) و «صَبائوم» (لشکرکشی) اکدی را برای این منظور گواه آورده است. اما این واژه در اصل یعنی «مردم، رعیت» و در عبری هم به همین معنا وجود دارد. دلالتش در پیوند با لشکرکشی بیشتر به بعد از عصر هخامنشی مربوط می‌شود و احتمالا زیر تاثیر «سْپاذ» پارسی باستان قرار دارد.

         بن «*kewh» در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*سْوَهْ» تبدیل شده که سازنده‌ی کلمه‌ی «سود» و خویشاوندانش هم هست و در مدخل «سوداگر» شرحش را آورده‌ام. از این ریشه چنین واژگانی در زبان‌های کهن ایرانی مشتق شده‌اند: iAydiUs (سویدْیای: افزودن، بالیدن) و arUs (سورَه: نیرومند) و Aps/ yAps (سْپایْ/ سْپا: ورم کردن) و sdAps/ aDAps (سْپاذَه/ سْپادَه: سپاه) و sdApsoruop (پُوروسْپادَه: سپهدار، دارای سپاهیان پرشمار) و arUs (سورَه: نیرومند، جنگاور) اوستایی، «بَغَه‌سْپاذَه» (اسم مرد، یعنی: بغ‌سپاه، سپاهبد) و «چیثْرَسْپاذَه» (اسم مرد، چهرسپاه، یعنی: از نژاد جنگاوران) و «دْرْواسْپاذَه» (اسم مرد: درواسپ) و «*سْپاذَه/ سْپادا» (سپاه) و «هووَسْپاذَفْریش» (اسم مرد، یعنی: محبوب سپاه نیکو، مرکب از: هووَه: خوب + سْپاذَه: سپاه + فْری: محبوب) و «اَرْتَه‌سْپاذَه» (اسم مرد، ارته‌سپاه، یعنی سپاه پارسایان) و «سْپاذانَه» (جایگاه سپاه، سپاهان/ اصفهان) و «*سْپاذینَه» (سپاهی) و 𐎫𐎧𐎶𐎿𐎱𐎠𐎭(تَخْمَه‌سْپاذَه: اسم مرد، تهم‌سپاه، نیرومند در میان سربازان) و «تیریسْپاذَه» (تیرسپاه، اسم مرد) و «سْپاثْمَیْدَه» (اردوگاه، خیمه‌گاه سپاه) و «سْپاذازَه» (سپهدار، اسم مرد) ‌پارسی باستان، 𒁀𒋡𒀾𒁀𒁕 / 𒁀𒋡𒅖𒁀𒁕 (بَکاشْبادَه/ بَکائیشْبادَه: اسم مرد، یعنی: بغ‌سپاه، سپاهبد) و𒍣𒌓𒊏𒅖𒁀𒁕 (زیوتْرَئیشْبادَه: چهرسپاه، اسم مرد) و𒌉𒈠𒅖𒁀𒁕 /𒌉𒈦𒁀𒁕 / 𒌉𒊒𒄑𒁀𒌓𒁕 / 𒌉𒊏𒈠𒅖𒁀𒁕 (تورْمَئیشْبادَه/ تورْماشْبادَه/ توروئیسْبادَه/ تورامیشْبادَه: درواسپ، اسم مرد) و 𒈦𒁀𒁕𒌓𒊑𒅖 (مَشْبادَپیریش: اسم مرد، یعنی محبوب سپاه خوب) و 𒅕𒌨𒁀𒁕(ایرْتاشْبادَه: اسم مرد، ارته‌سپاه) و 𒈭𒈠𒊍𒉺𒁕(تَخْماسْپادَه: تهم‌سپاه، اسم مرد) ایلامی هخامنشی، «سپاپَم‌تازَه» (سپهدار، اسم مرد) لوکیایی،𒋳𒈦𒁀𒁕 (تاکماشْبادَه: تهم‌سپاه، اسم مرد) اکدی هخامنشی، תרספּד (تیریسْپاد: تیرسپاه، اسم مرد) آرامی هخامنشی،‌ शू (سو: ورم، افزایش) و श्वि (سْوی: ورم کردن) و श्वयति (سْوَیَتی: بالیدن، رشد کردن) و शवस् (سَوَس: قدرت، برتری) و शूष (سوسا: اقتدار، زورمندی) و शुष्म (سوسْمَه: قدرت) ‌و शौर्य (سَوریَه: پهلوانی، مقتدر) سانسکریت، 𑀲𑀽𑀭 (سورَه: قوی) پراکریت ساوراسنی، و مهاراستری، «سورَه» (نیرومند) پالی، ‌«سْپاهْ» (سپاه) و «سود» و «سور» (نیرومند، جنگاور) و «سْپاهْپَت» (سپاهبد) پهلوی، «سْپاذ/ ایسْپاذ» (سپاه) پارتی، «ایسْپاهْ» (سپاه) تورفانی، »sodo (سُودُو: فراوان) بلخی، «اَسْپاذ» (سپاه) سغدی، «سَباشی» (سردار، سپاهبد) خوارزمی، սպայ / սպահ (سْپای/ سْپاهْ: سپاه) و սպայապետ/ սպահապետ (سْپایاپِت/ سْپاهاپِت: سپاهبد) و սպայասալար (سْپایاسالار: سپهسالار) ارمنی کهن، hAps (سْپاهْ: سپاه) پازند، ܐܣܦܗ (اَسْپاهْ: سپاه) سریانی، 

         در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «سپاه»، «سپهبد»، «سپهدار»، «سپهسالار»، «سپاهی»، «سپاهان/ اصفهان»، «سپه‌شکن»، «اسپهبانات»، 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: «سیپا/ سوپا» (سپاه) کردی، սպա (سْپا: سپاه) ارمنی، სპა (سْپا: سپاه) گرجی، ӕфса́д (اِیْفْساد: سپاه) آسی، «ساواش» (سردار، وام از خوارزمی) ترکی، «صَهْبَد» (سپهبد) عربی، शूर (سور: قوی) هندی، ਸੂਰ (سور: نیرومند، جنگاور) پنجابی، 

         مشتق‌های این ریشه در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

رودکی سمرقندی: «تا بشکنی سپاه غمان بر دل          آن به که می بیاری و بگساری»

فردوسی توسی: «به نزد که جویی همی دستگاه؟         برهنه سپهبد برهنه سپاه»

مولانای بلخی: «غول دلیل راه شد، دیو سر سپاه شد              دیو و طلسم هردو را از بن و بار بشکنم»

حکیم اصفهانی: «هرکس ز خصم کینه به نوع دگر کشد مژگان به گریه، لب به دعا، خسرو از سپاه»

قاآنی شیرازی: «گدای عاشقم و سلطان وقت خویشتنم    نیاز و مسکنت و عجز و غم سپاه من است»