سوسمار


آخرین به روزرسانی:
سوسمار


ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*ku» به معنای «تیز، نوک‌دار، میخ» شکلی از بن «*hek/ *hku» است به معنای «نیش، تیز» و در مدخل «سوزن» بدان پرداخته‌ام. همین ریشه احتمالا نام جانورانی مثل «سوس» (خوک آبی) و «سوسمار» را نیز پدید آورده باشد. دکتر حسن‌دوست «سوس» که احتمالا بخش اول «سوسمار» هم هست را از «شوش» هندی مشتق دانسته، اما این کلمه در زبان‌های هندی ریشه‌ی روشنی ندارد، هرچند مشتق‌های «سوسمار» در این زبان‌ها فراوان دیده می‌شود. دکتر باغ‌بیدی «سوس» را از «کوس» به معنای «فیش فیش کردن» مشتق دانسته که می‌تواند به این ریشه مربوط ‌شود. 

         در زبان‌های کهن ایرانی این کلمات خویشاوند با «سوسمار» را می‌شناسیم: शिशुमार (سیسومارَه: تمساح، دلفین) سانسکریت، «سومْسومارا» (تمساح،‌ سوسمار) پالی، ‌«سوسْمار» خوارزمی، rmsys (سیسْمار: خزنده) و rAmSwS (شوشْمار: سوسمار، آفتاب‌پرست) سریانی، 

         در زبان‌های زنده‌ی ایرانی هم از این تبارنامه چنین کلماتی را می‌شناسیم: «سوس» و «سوسمار» پارسی، «سوسومار» (سوسمار) بلوچی، «سیمسار/ سَمْسارَه» (سوسمار) پشتون، 

         در زبان‌های هندی این واژه در چنین شکل‌هایی دیده می‌شود:सूँस/सूंस (سوس/ سونْس: دلفین) و सूसमार(سوسْمار: تمساح، سوسمار) هندی، «سوسوک» (سوسمار) بنگالی، «ساسومارو» (دلفین، تمساح) و «سوسْوار» (سوسمار) گجراتی، 

         این واژه با واسطه‌ی متون بودایی در زبان‌های دیگر نیز وامگیری شده است: 摩羅(مُو لوئُو: سوسمار، تمساح، اهالی هند) و 魔羅 (موا لا: مارا، دیو بودایی وسوسه) چینی، «سُس» (تمساح) نپالی،

         «سوسمار» در شعر و ادب پارسی با بسامد کم به کار گرفته شده است:

رودکی سمرقندی: «چنان باد برآورد به خویشتن         که من گویم خوردست سوسمار»

فردوسی توسی: «که هم مارخوارند و هم سوسمار                ندارند جنگی گهِ کارزار»

ازرقی هروی: «دست شاخ از گل منقش چون دم طاووس نر             

روی ابر از ژاله پر کوکب چو پشت سوسمار»

منوچهری دامغانی: «گشته روی بادیه چون خانه‌ی جوشن‌گران

از نشان سوسمار و نقش ماران شکن»

سنایی غزنوی: «دل درویش را ز روی ستم                       کرده چون پشت سوسمار ز غم»