سوختن


آخرین به روزرسانی:
سوختن


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*kewk» به معنای «سفید، پرتوافکن، برافروخته» در زبان‌های اروپایی واژگان اندکی تولید کرده اما در زبان‌های آریایی به ریشه‌ی «*سَوک» تبدیل شده و شاخه‌زایی چشمگیری کرده است. در زبان‌های اروپایی از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: kuknos (کوکُنُوس: قو) یونانی، cygnus (قو) لاتین، Hǿnir/ Hœnir (قو، پرنده‌ی سفید) نردیک کهن، cygne (قو؛ قرن دوازدهم) فرانسوی کهن و نو، кы-кы (کیّ کیّ: صدای قو) روسی، cecero (ققنوس) ایتالیایی، cisne (قو) اسپانیایی و پرتغالی

         با توجه به این که ریشه‌ی مورد نظرمان تنها در خانواده‌ی زبان‌های آریایی وجود دارد و در زبان‌های اروپایی تنها همین واژگان را به دست داده، حدسم آن است که این کلمات هم در اصل از «قو» در زبان‌های ایرانی وامگیری شده باشند. خاستگاه کلمات یونانی و لاتین برای قو هرچه باشد، این واژه از آن زبان‌ها هم دوباره در زبان‌های ایرانی وامگیری شده و «ققنوس/ ققنوس» پارسی و این کلمات مترادفش را ساخته است: ܩܘܩܢܘܣ / ܩܘܩܢܣ/ ܩܝܩܝܢܘܣ‎ (قوقْنُس) سریانی، կիկնոս / կիւկնոս (کوکْنُس/ کیوکْنُس) ارمنی کهن، «قُقْنُس» عربی و اردو، 

         از ریشه‌ی «*سَوک» در زبان‌های ایرانی کهن چنین واژگانی زاده شده‌اند: ayriUs (سویر‌یَه: صبحانه، سور) و kOas (سَئُک: سوختن) و kOasapu (اُوپَه‌سَئُوک: سوزاندن) و kOasArf (فْراسَئُوک: خاموش کردن) و acoas (سَئُوچَه: شعله‌ور) و nihacoas (سَئُوچَهین: سوزان) و acUs (سوچَه [گاهانی]: روشن) و akUs (سوکَه [اوستای نو]: روشن) و akoasvrta (اَتْرَه‌سَئُوکَه: آتش‌زنه) و arxus (سوخْرَه: سرخ) و haws (سْوَهْ: فردا، بامداد) و rawsa (اَسْوَر: پگاه، سپیده‌دم) اوستایی، शोचति (سُوچَتی: درخشیدن، سوختن، غم خوردن) و शुक्र (سوکْرَه: ) و शुच् (سوچ: سوختن) و शुक्रवार (سوکْرَه‌وارَه: جمعه، یعنی: روز درخشان) و शोचति (سُچَتی: سوگواری کردن) و शुच्यति (سوچیَتی: پاکیزه و درخشان) و शोशोक्ति (سُوسُکْتی: درخشیدن، عیان شدن) و शोचि (سُچی: شعله، اخگر) و शोचयति (سُچَیَتی: آتش زدن، عزادار کردن) سانسکریت، «سوکَّه» (سفید، درخشان، منی) پالی، 𐎰𐎧𐎼 (ثوخْرَه: سرخ) و «سوغْدیانَه» (سرزمین سغد) پارسی باستان، «دوکّورَه/ شوکْرَه» (سرخ) ایلامی هخامنشی، «سوخْرَه» (سرخ) اکدی بابلی، «سُوخْتَن» (سوختن) و «سور» (مهمانی) و «سو» (فروغ) و «سوگ» و «سوخْر» (سرخ) و «سوخْرا» (سهراب، اسم مرد، یعنی:‌ سرخ‌رو) پهلوی، «سور» (مهمانی) و «سُور» (آتش گرفتن) و «سُوزاگِن» (سوزنده) و «سوگْوار» و «سوگْواریهْ» (سوگواری) تورفانی، «سوگ» و «سوگبار» (سوگوار) و «سوگْواریفْت» (سوگواری، عزا) و «سُوژ» (آتش زدن) و «سوخْرَگ» (ارغوانی) پارتی، «سوچ» (سوزاندن، برافروختن) و «سوغس» (ناراحت شدن، سوختن) و «آسوغس» (مشتعل شدن) و «سوق» (سوزان) و «پسوغت» (پاک کردن، تطهیر با آتش یا آفتاب) و «پتسوغس» (سوختن) و «آوسوغس» (مطهر، پاکیزه) و «ترسوچی» (آتش‌سوزی) و «سوغْد» (یعنی سرزمین سوخته) و «سوقْبار» (راهب) و «سوقْباری‌ی» (سوگواری، عزا) سغدی، «»فسوچی» (تطهیر کردن) و «فسخس» (تطهیر شدن) و «فسغد» (پاک، مطهر) و «زوک» (سوگ) و «زوکبار» (سوگوار) خوارزمی، «سوجْس» (سوختن) و «پَسوج» (چراغ افروختن) و «پَسوجْس» (سوزاندن) و «وَسوس» (تطهیر شده) و «وَسوج» (تطهیر کردن) و «بوسو» (هیزم) و «سورا» (پاک، مطهر) و «سْوی» (فردا) و «سورَکَه» (خوراک، مهمانی) و «سورَی» (سرخ) سکایی، «سوکّار» (منی، پشتاب) تخاری ب، sorc (سُرْخ) بلخی، 

         در پارسی از این بن چنین کلماتی را می‌شناسیم: «سوختن»، «سوخت»، «سوز»، «سوزنده»، «سوختنی»، «نسوز»، «سوزوگداز»، «سور» (مهمانی)، «سوگ»، «سوگوار»، «سوری» (سرخ)، «چهارشنبه سوری»، «سهرورد»، «سهراب»، «سرخ»، «سرخاب»، «سرخ‌نای/ سُهره» (مری)، «سُرخه» (اسم مرد)، «سوزان»، «سُهره» (نوعی پرنده)، «سو»، «سوسو [زدن]»، «آشفته»، «آسُغده» (هیزم نیم‌سوخته)، «آسوخته» (اخگر، ‌جرقه)، «جهانسوز»، «عالم‌سوز»، «دلسوزی»، «دل‌سوخته»، «دماغ‌سوخته»، «کون‌سوزی»، «دل سوزاندن»، «جگرسوز»، «سرخک»، «سرخجه»، «سرخ‌رو»، «گل‌سرخ»، «صلیب‌سرخ»، «سوخت‌گیری»، «دوگانه‌سوز»، «سوزناک»

حدسم آن است که اصطلاح «سور زدن» در بازی ورق هم از همین‌جا آمده باشد به معنای «خیط کردن، برافروخته کردن» باشد. حدس دیگرم آن است که اسم شهر «یاسوج» - اگر از «یاس» کردی و «آس» پارسی به معنای تخته‌سنگ نیامده باشد، از همین‌جا مشتق شده باشد و بخش دومش همان «سوز/ سرخ» باشد. 

حدس سوم آن که شاید عبارت «سُک سُک» در بازی قایم‌باشک هم از اینجا آمده باشد و به معنای «روشن و عیان بودن» همبازی اشاره کند. همچنین اسم قوم سورانی که در کردستان استقرار دارند شاید از همین‌جا گرفته شده باشد و به معنای سرخ باشد.

         در زبان‌های زنده‌ی دیگر ایرانی نیز چنین واژگانی را سراغ داریم: «سوچَگ» (سوختن) و «سوهْر/ سُهْر» (سرخ) بلوچی، «سوتِه» (سوختن) تالشی، «بَسوتِن» (سوختن) مازنی، «سوتان» (سوختن) و «سُوژ» (سوزاندن) و «بیزوت» (شراره، اخگر) و «سور» (سرخ) کردی، «سوخْتیدِل» (سوختن) و «سْوَل» (آتش گرفتن) و «سِجَل» (سوزاندن) و «سور» (سرخ) پشتون، «سوزین» (سوختن) و «سیرْخ» (سرخ) و «سوگْدَیْگ» (پاک، مطهر) آسی، «سوچ» (سوختن) و «سوخْس» (سوخته) و «سورْخ» (سرخ) یغنابی، «سَرْخ» (سرخ) مونجی، «سورْخ» (سرخ) یدغه، «سورْکو» (سرخ) پراچی، «سوهْر/ سُهْر/ سور» (سرخ) بختیاری، «سور» (سرخ) زازا و گورانی و کرمانجی و لکی،

در زبان‌های هندی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: শুক্রাণু (شوکْرَنو: منی، پشتاب) بنگالی، शुक्र (سوکْرَه: سوخته، سرخ شده) و सुर्ख़ (سورْخ: سرخ، قرمز) هندی، ಶುಕ್ರ (سوکْرَه: سرخ) کانادا، ଶୁକ୍ର (سوکْرُو: سرخ) اوریا، சுக்கிரன் (چوکّیرَن: سرخ) تامیلی، శుక్లము /శుక్రుడు (سوکلَمو/ سوکْرودو: سرخ) تلوگو، «سوکَر» (سرخ) کولی، ശുക്രൻ (سوکْرَن: سرخ) مالایام، 

         برخی از این واژگان در زبان‌های دیگر نیز وامگیری شده‌اند: ศุกร์ (سوک: سرخ) تای، ສຸກ / ວັນສຸກ (سوک/ وَن‌سوک: سرخ، پخته) و สุก(سوکْگَه: سفید، درخشان، تمیز) ‌لائوسی، សុក្រ / ថ្ងៃសុក្រ (سُک/ ثْنْگَی‌سُک: سرخ) خمر، သောကြာ (سوکْرَم: سرخ) برمه‌ای، 粟特 (سوگْد: سغد) و (تْزوک: پخته، سرخ شده) چینی، Sogdianh (سُگْدیانِه: سغد) یونانی، 

         مشتق‌های این ریشه در شعر و ادب پارسی بسیار فراوان به کار گرفته شده‌اند:

ابوسعید ابوالخیر: « آن آتش سوزنده که عشقش لقبست            در پيکر کفر و دين چو سوزنده تبست»

سنایی غزنوی: « اي دل خرقه سوز مخرقه ساز                           بيش ازين گردي کوي آز متاز »

عین‌القضات همدانی: « آتش زنم و بسوزم این مذهب و کیش     عشقت بنهم به جای مذهب در پیش»

مولانای بلخی: « نشان داغ دل ماست لاله‌ای که شکفت      به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید»

وحشی بافقی: « شرح این آتش جان‌سوز نگفتن تا کی             سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی»