ریشهی هندواروپایی «*se» یعنی «بذر افشاندن» همچون فرضی در نظر گرفته شده تا خاستگاه ردهای از واژگان را به دست دهد. ریشهی «*seiku» هم از آن برخاسته که بر «پاشیدن، افشاندن» دلالت میکند. در زبانهای اروپایی کهن چنین کلماتی از این ریشه زاده شدهاند: ikmos (ایکْمُوس: رطوبت) یونانی، serere (بذر افشاندن) و disseminare (پاشیدن، پخش کردن) و semen (نطفه، بذر، نژاد) و seminarium (کشتزار، باغچه) لاتین، sejo/ sejati (بذر افشاندن) و seme (بذر، دانه) اسلاوی کهن، sað (بذر) و sa (بذر افشاندن) نُردیک کهن، sad (بذر) و saian (بذر افشاندن) ساکسونی کهن و گُتی، saet (بذر) و sayen (بذر افشاندن) هلندی میانه، sihan (الک کردن) و samo (بذر) و sawen (بذر افشاندن) و sat (دانهی گیاه) آلمانی کهن، semen (بذر) پروسی کهن، seminal (مربوط به بذر، نطفهوار؛ قرن چهاردهم) و seison (فصل) فرانسوی کهن، sawan (بذر افشاندن) و s(e)d (بذر) انگلیسی کهن، dissemen (پخش کردن؛ اوایل قرن پانزدهم) انگلیسی میانه،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: sju (بذر افشاندن) و smenys (بذر) لیتوانیایی، zaaien (بذر افشاندن) هلندی، seihen (الک کردن) و same (بذر، دانه) و saat (تخم گیاه) و seminar (گردهمایی علمی؛ اوایل قرن نوزدهم) آلمانی، semée (هاشور خورده، پُرچین) و saison (فصل) فرانسوی، disseminate (پاشیدن، پخش کردن؛ ۱۶۰۰م.) و season (فصل؛ ۱۳۰۰م.) و inseminate (کاشتن بذر؛ ۱۶۲۰م.- بارور کردن؛ ۱۸۹۷م.) و seed (بذر، آخر قرن چهاردهم) و sow (بذر افشاندن) و seme (طرحدار، هاشور خورده؛ ۱۵۶۰م.) و semen (منی، نطفه؛ اواخر قرن چهاردهم) seminal (مربوط به نطفه؛ اواخر قرن چهاردهم) و seminar (گردهمایی علمی، ۱۸۸۷م.) و semination (بذرافشانی، باورسازی؛ ۱۵۳۰م.) و sinsemina (نوعی مرغوب از ماریجوانان، در اسپانیایی یعنی «بیبذر»؛ ۱۹۷۵م.) انگلیسی.
از میان این کلمهها «سمینار» در پارسی وامگیری شده، و تا حدودی «سیزِن» که به تازگی به خاطر باب شدن تماشای فصل به فصلِ سریالها سر زبانها افتاده است.
ریشهی «*se» در زبانهای ایرانی به ریشهی «هیچ/ هَیْک» تبدیل شده که «ریختن» را میرساند. کلمات برآمده از این ریشه اغلب در پارسی قدیم کاربرد داشتهاند. نمونهاش فعل «پَشَنْجیدَن» است که نباید با «پاشیدن» خویشاوند پنداشته شود، هرچند همان معنی را میدهد. شکل کهن آن را به صورت «*پَتی-شینْچَه» بازسازی کردهاند. این کلمه در پارسی دری بسیار کم بسامد است. نمونهاش بیتی از لبیبی است که میگوید: «به خنجر همه تنْش انجیدهاند بر آن خاک خونْش پشنجیدهاند».
با این حال ریشهی «هیچ/هیک» در زبانهای ایرانی رایج بوده و این واژهها را میتوان از آن ناشی دانست: kEah (هَئِک: افشاندن) و jEahitiap (پَیْتیهَئِک: به کسی پاشیدن) و kEaharap (پَرَهَئِک: آبی را دور ریختن) و kEaharf (فْرَهَئِک: جاری کردن مایع) و itnaciSarf (فْرَشیچَنْتی: افشاندن) و itxiharap (پَرَهیخْتی: ریزش آب) اوستایی، «سینْچَتی» (پاشیدن، بیرون ریختن) و «آسیچ» (جام) و «سیکْتی» (ریزش) و «سِکْتَر» (پاشندهی آب) و «سِکَه» (پاشیده شده) سانسکریت، «پَشّینْجیدَن» (پاشیدن) و «پَشّینْگ» (تراوش) و «پَشّینْجَگ» (پاشیده شدن، ریزش) و «پَشّیخْتَگ» (خالخالی، پاشیده) و «آشیخْتَن» (افشاندن، پاشیدن) پهلوی، «پَرشینْز» (جاری کردن، پاشیدن) تورفانی، «پشینچ» (پاشیدن) و «پشغت» (جاری کردن) و «آسینچ» (افشاندن) و «پچنگ/ پتشنگ» (صلیب، آلت شکنجه) سغدی، «هَسْتِه» (مرطوب میکند، میپاشد) و «اَشّیمْگیا» (استخر، برکه) سکایی،
کلمهی «پشنگ» که در اوستا آمده و در شاهنامه اسم پدر افراسیاب است هم از همینجا آمده است. معنای اصلی این کلمه «تراوش، ترشح» بوده است، اما در پارسی قدیم در ضمن به معنای میلهی تیز آهنینی بوده که با آن دیوارها را سوراخ میکردهاند و تقریبا همتای مته در زبان امروزینمان بوده است. «فَشَنْگ» (پاشیده) اصفهانی و «پَشُوفْتَه» (پاشیده) یزدی صورتهای دیگری از این کلمه هستند. «بیغیش» (متورم شدن، آب کشیدن) شغنی و «بَلیس» (متورم شدن) سریکلی هم با آن خویشاوندند.
حدسم آن است که «فشنگ» نیز از همین جا آمده باشد. دکتر حسندوست این کلمه را نامآوا و مشتق از «فیشِنْک» ترکی دانسته، که به نظرم نادرست است. از سویی صدای در کردن تیر به «فشنگ» شباهتی ندارد و از سوی دیگر «فیشنک» ترکی هیچ ریشهی مشخصی در این زبان ندارد. اما معنای «پاشیدن» به ویژه با منظرهی بیرون زدن جرقه از لولهی تفنگهای سرپر قدیمی سازگاری دارد. این واژه از پارسی یا ترکی به زبانهای دیگر هم راه یافته و به صورت «فیشِک» صربی و «فیشیچ» رومانیایی و «فَشَک» عربی درآمده است.
کلمهی «هَکَل» ماسری و زرقانی و «اَکال» لارستانی به معنای قارچ هم احتمالا از اینجا آمده باشد و به رویش قارچ در جاهای مرطوب اشاره کند. همچنان که کلمهی پارسی «هیز» (در اصل یعنی امرد و ابنهای) هم از اینجا آمده است و خویشاوندانش عبارتند از «هِچَک» (تاس حمامی برای آبپاشی گرمابه) پهلوی، «هْییج» (سطل) تورفانی و «خیز» (دلو) بختیاری.
«چشمهیز» پارسی و «تیَه خیز» بختیاری به معنای هرزهگرد و شهوتی هم از اینجا آمده است. هیز برای زن و مرد هردو به کار میرفته است، هرچند امروز بیشتر به مردان اطلاق میشود. قائممقام فراهانی در هجو اللهیار خان آصفالدوله که از روسها شکست خورد و گریخت سروده که
« آن صلح به هم برزن و از جنگ به در زن نه مرد نبرد است زنی قحبه و هیز است».
واژهی دیگری که حدس میزنم به این ریشه مربوط باشد، «هین» است که انگار در اصل «سیل» معنی میداده است، اما در زبانهای کهن به ويژه در معنای «سپاهیان دشمن» به کار گرفته شده است. «هَیْنا» در پارسی باستان و AnEah (هَئِنا) در اوستایی به ارتش دشمن اشاره میکنند و «هِنوار» در پارتی یعنی «سیل».
حدس دیگرم آن است که شاید عبارت «هین» که برای نهیب هشدار در ابتدای جملهها میآید، نامآوا نباشد و به همین تعبیر «هین/ دشمن» اشاره کند. مثلا مسعود سعد سلمان میگوید
«هین برجهید، که حیلتگریست او کز آفتاب پل کند از باد نردبان»
هرچند این کلمه بعدتر تنها برای نهیب و برانگیختن به کار گرفته شده، مثل مصراع مشهور مولانا که «آب زنید راه را، هین، که نگار میرسد» یا هاتف اصفهانی که در ترجیحبند معروفش آورده که:
«گفت خندان که هین پیاله بگیر ستدم. گفت: هان، زیاده منوش»