ریشهی پیشاهندواروپایی «*klu/ *klew» به معنای «شنیدن» از بن «*kel» (متمایل شدن) مشتق شده و در زبانهای کهن اروپایی این مشتقها را به دست داده است: kleiein (کلِئییِیْن: سرافراز شدن، شهرت یافتن) و kleos (کْلِئُوس: شایعه، خبر) و kleio (کْلیِئیُو: ایزدبانوی تاریخ) و «داموکلس» (Damokelhs، یعنی: افتخار مردم) و ‘raklhs (هِراکْلِس: یعنی شهرت هرا) یونانی (‘raklhs: یعنی افتخار هرا) و periklhs (پِریکْلِس: یعنی شهرت تا دوردستها) و sofoklhs (سوفوکلِس: یعنی افتخار خرد) و qemistoklhs (تِمیسْتُوکْلِس: یعنی مشهور در رعایت قانون) یونانی، cluere (بر سر زبانها بودن، دربارهی کسی حرف زدن) و Clio (ایزدبانوی تاریخ) و inclutus (مشهور) و Hercules (هرکول) و venceslaus (شکل رومی شدهی نام ونچسلاو، یعنی: پیروز بر اسلاوها) لاتین، hlusta (شنیدن) نردیک کهن، слава / ⱄⰾⰰⰲⰰ (سْلاوا: شهرت، افتخار) و слово / ⱄⰾⱁⰲⱁ (سْلُوُو: سخن، گفتار، کلام) و слоухъ / ⱄⰾⱆⱈⱏ (سولوخو: شنوایی، گوش) و слоути (سْلوتی: بیان کردن، اعلام کردن) و слушати (سْلوشَتی: شنیدن) اسلاوی کهن کلیسایی، cluas (شنوایی) و rocluinethar (گوش دادن، شنیدن) و clunim (میشنوم) و clu (شهرت، افتخار) و clauda (گوش) ایرلندی کهن، hlysnan (شنیدن، اطاعت کردن) و hlud (صدای بلند) و hleoðor (آهنگ، آواز) و hleor (چهره) و hlyst (شنوایی) انگلیسی کهن، hlosen (شنیدن) و hlut (صدا) آلمانی کهن، hlud (صدای بلند) فریزی کهن و ساکسونی کهن، luut (صدای بلند) هلندی میانه،
در زبانهای زندهی اروپایی هم از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: sluvet (مشهور شدن) و klausit (اطاعت کردن) لاتویایی، klausyti (شنیدن) لیتوانیایی، сла́ва (سْلاوا: شهرت، افتخار) و иносла́вие (اینوُسْلاوییِه: بدعت، بددینی) و правосла́вие (پْرُوسْلاوییِه: ارتدوکس، پاکدین) و прославля́ть (پْرُوسْلاوْلیات: ستودن، سرافراز کردن) و слыть (سْلیتا: نامبردار شدن) و Mstislav (اسم مرد، یعنی: شهرت انتقامجو) و Wenceslas (اسم مرد، یعنی: پیروز بر اسلاوها) و Slav (قوم اسلاو، یعنی: نامدار و پرافتخار) و Slovenia (اسلوونی) روسی، сла́ва (سْلاوا: شهرت، افتخار) و сли́ти (سلیتی: نامبردار شدن) بلاروسی و اوکراینی، słynąć (مشهور بودن) لهستانی، слу̏ти (سْلوتی: صدا زدن، با صدای بلند گفتن) و Yugoslav (یوگسلاوی: یعنی اسلاوهای جنوبی) صربی-کروآتی، slout (شناخته شدن، نامیده شدن) و Vaclav (واتسلاو، اسم مرد، یعنی: بسیار پرافتخار) چک، слух (سْلوهْ: شایعه، شنیده) و словя́ (سْلُویا: بیان کردن، ابراز) بلغاری، luisteren (شنیدن) و luid (صدای بلند) هلندی، lauschen (شنیدن) و laut (صدای بلند) و Ablaut (صرف کلمات، در اصل یعنی: زیر-صدا) و Umlaut (تغییر واکبر در کلمه: ۱۸۵۲م.) آلمانی، cluin (شنیدن) و cloth (شجاع، اشرافی) ایرلندی، clywaf (میشنوم) و clod (شهرت) ولش، listen (شنیدن) و leer (تفحص کردن، دقیق نگریستن؛ ۱۵۲۰م.) و laud (صدای بلند) انگلیسی،
در میان این واژگان بسیاری از نامهای خاص به پارسی وارد شدهاند: «اسلاو/ صقلاب»، «یوگسلاوی»، «اسلوونی»، «واتسلاو»، «هرکول»، «هراکلس»، «تمیستوکلس»، «دموکلس»، «پریکلس»، «سوفوکلس»
این بن در شاخهی زبانهای آریایی به ریشهی «*سْرو/ * سرَوْ» تبدیل شده و همان معنای «شنیدن، صدا دادن» را میرساند. در زبانهای باستانی ایرانی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: wars (سْرَو: شنیدن) و warsiwa (اَویسْرَوْ: فهمیدن) و warsapu (اوپَهسْرَو: درک کردن) و warsArf (فْراسْرَوْ: گوش دادن) و warsiw (ویسْرَوْ: خبردار شدن) و arqoars (سْرَئُوثْرَه: شنوایی) و mmoars (سْرَئُومّ: قوهی شنوایی) و iwars (سْرَوی: شنوا بودن) و hawars (سْرَوَهْ: سخن) و ratoarsapu (اوپَهسْرَئُوتَر: همسرا، سرودخوان، لقب موبدان) و atUrsarf (فْرَسْروتَه: نامدار، مشهور) و itUrsarf (فْرَسْروتی: نطق، خوانش) و aSoagturs (سْروتگَئُوشَه: تیزگوش، دارای گوش شنوا) و hawarsoah (هَئُوسْرَوَهْ: خوشنام، مشهور) و aSoars (سْرَئُوشَه: سروش) و niSoars (سْرَئُوشین: مطیع، گوش به فرمان) و itioanurus (سورونَئُویْتی: شنیدن) و hnawars (سْرَوَنْگْهْ: کلمه، سخن) اوستایی، शृणोति (سْرْنُوتی: شنیدن) و श्रावयति (سْراوَیَتی: اعلام کردن، خبر دادن) و श्रुति (سْروتی: گوش، شنوایی) و श्रु (سْرو: توجه، شنیدن) و श्रुत् (سْروت: فرمانبرداری) و शुश्रूषते (سوسْروسَتِه: اشتیاق شنیدن، گوش به فرمان بودن) و श्रोमत (سْرُومَتَه: شهرت، افتخار) و श्रवस् (سْرَوَس: شهرت، افتخار) و श्रोत्र (سْرُوتْرَه: گوش، گوشسپاری، وداها) و श्राव (سْرَوَه: تحسین) و श्रवण (سْرَوَنَه: آموزش، گوشسپاری) و अश्रोत् (اَسْرُوت: شنیده شده) و श्लोक (سْلُوکَه: صدا، سرود، دعا) سانسکریت، 𑀲𑀼𑀡𑁂𑀇 (سونِئی: شنیدن) پراکریت اردماگندی، 𑀰𑀼𑀡𑁂𑀤𑀺 (سونِدی: شنیدن) پراکریت مگدی، 𑀲𑀼𑀡𑀇 (سونایْ: شنیدن) و 𑀲𑀯 (ساوا: شنوایی) و 𑀲𑁄𑀅 (سُوئَه: گوش) پراکریت مهاراستری، «سوناتی» (شنیدن) و «سیلُوکَه» (دعا، سرود دینی) و «سُتَه» (گوش) پالی، «سْروتَن» (سرودن) و «سُوبار» (مشاور، وزیر، در اصل یعنی: حامل سخن) و «خُسْرُویْ» (خسرو) و «هوسْرَوْ» (خوشنام، مشهور) و «سْرُوش» (فرشته سروش) پهلوی، «سْراوْ» (سرودن) پارتی، «سْرایْ» (سرودن) و «فْرَسْرای» (بلند خواندن، قرائت کردن) و «هوسْرُوگ» (مشهور، خسرو) و «سْرُوشاَهْراگ» (سروش مقدس، سروش اهلا) و «اَفْسُوسَگ» (افسوس، مرکب از: اَوپَه + سْرَوثْرَه) تورفانی، «سراو» (سرودن) و «پتسراو» (ورد خواندن) و «پتسروم» (ورد، دعا) و «سروق» (کلام) و «اپسروک» (دختر آوازخوان، رامشگر) و «سراوش» (سروش) سغدی، «شویْ» (جفا کردن) و «افسوسی» (افسوس) خوارزمی، «سوچْهْ» (نامیده شدن) و «سْسووَه» (شهرت) سکایی، wrsx (خُسْرَو: خسرو) و AYAnorsk (کِسْرُونایا: کیخسرو) سریانی، լուաւ (لوَوْ: شنیدن) و լսու (لْسو: مطیع، حرفگوشکن) و լսեմ (لْسِم: اطاعت کردن، گوش دادن) و լսեցուցանեմ (لْسِتْسوتْسانِم: شنواندن، به گوش کسی رساندن) و համալսարան (هامالْسَران: دانشگاه، مکتب) و լուռ(لور: لال، ساکت) ارمنی کهن، «کَلْن» (زوزه کشیدن، صدا دادن) و «کْلیوُس» (شنیدن) تخاری الف و ب،
نام قوم ایرانی «سَرمَت» هم شاید از اینجا آمده باشد. این نام قبیلهای بزرگ و نیرومند از سکاها بوده که نخست زیر فرمان هخامنشیان قرار داشتند و بعد به تدریج به سمت غرب کوچیدند و در عصر اشکانی با رومیان جنگهای خونین به راه انداختند. نامشان در منابع یونانی به صورت Sauromoths/ Sarmaths/ Samaths (ساماتِس/ سارْماتِس/ ساورُوماتِس) ثبت شده و در لاتین به صورت Sarmates درآمده است. این نام در پارتی و پهلوی هم وجود داشته و در زبان یونانی و لاتین همزمانش به صورت Surumatai (سوروماتایْ) یونانی و syrmatae لاتین ثبت شده است. بنابراین شکل پارتی- پهلویاش «سورمات/ سورمَت» بوده است.
نظر غالب آن است که این اسم در شکل اصلی در سکایی و پارسی باستان «سَرومَتَه/ سَئورومَتَه» بوده است. توخْتاسیِف نوشته که این کلمه به معنای «تیرانداز، نیزهانداز» بوده و گفته که در سانسکریت همتای آن را به صورت शरुमन्त् (سَرومَنْت) داشتهایم.[1] اما این کلمه در متون کهن سانسکریت نیامده و واژهای به نسبت نوساخته است، و آن را نمیتوان گواهی برای نام قومی سکاها در دو هزار پیشتر در نظر گرفت. اجزای این بن هم «تیرانداز» معنی نمیدهد. هرودوت و دیگران هم اشاره کردهاند که این نام به خاطر آن به این قوم داده شده که موی سرخ داشتهاند.[2] حدسم آن است که این نام لقبی دینی بوده باشد، شبیه به «هومَهوَرگَه» (هومخوار) که نام قبیلهی خویشاوند دیگری در بین سکاها بوده است. «سَرومَتَه» احتمالا از دو بخش «سَرو» (سروش، فرشتهی پیامبر زرتشتی) و «مَتَه» (داننده، آگاه) تشکیل شده است و ساختارش همسان است با «گَئومَتَه» (گئومات مغ) که یعنی «دانندهی [صفت] گاو [قربانی]». به همان ترتیبی که این آخری لقبی مربوط به آیین مهر است، «سرومته» دلالتی زرتشتی دارد. به خصوص که در بسیاری از منابع کهن سروش با خود اهورامزدا برابر انگاشته میشده و در شعر عارفانهی پارسی نیز چنین است. بنابراین اسم قوم «سرمت/ سارمات» هم از همینجا آمده و در اصل یعنی «شنوندهی سروش، مخاطب اهورامزدا».
در پارسی از این بن چنین کلماتی مشتق شدهاند: «سرودن»، «سرود»، «سرودخوان»، «سراییدن»، «غزلسرا»، «قصیدهسرا»، «ترانهسرا»، «افسانهسرایی»، «خسرو»، «کسرا»، «سروش»، «افسوس»، «سرایش». در پارسی قدیم هم این واژگان را داشتهایم: «سَرواد» (ترانه)، «سَروا» (حرف و حدیث، شایعه)، «سَروب» (کلام، پازند)، «سراویدن» (سرودن). نامهای زیادی هم از این ریشه برخاستهاند: «خسرو»، «کیخسرو»، «کسری»، «سروش»، «سروشا»، «سروشان»، «خسروشاهی»، «فناخسرو»، «خسروداد»،
در سایر زبانهای ایرانی نیز چنین واژگان خویشاوندی را سراغ داریم: «خُو» (آموختن، یاد دادن) و «خُوَنَه» (نمایش، شرح) و «اَفْسُس» (افسوس) و «پَخْوَیَه» (تلفظ، مرکب از: اوپَه+ سْراوَه) پشتون، «سیم/ سوم» (آواز، صدا) آسی، «شیراو» (دعا خواندن) وخی، «خُویْ» (خواندن) شغنی، «کسری» عربی، «سوغ» (گفتار) پراچی، «اُوْسوز» (افسوس) سیستانی، լսել (لْسِل: شنیدن) و լսեցնել (لْسِتْسانِل: خبر دادن، به گوش کسی رساندن) و համալսարան (هامالْسَران: دانشگاه، مدرسه) و լուռ(لور: لال، ساکت) و լռին (لْرین: سکوت، خاموشی) ارمنی،
در زبانهای هندی این مشتقها از این ریشه باقی ماندهاند: శ్రవణము (سْرَوَنَمو: شنیدن، گوش) تلوگو، श्लोक (سْلُک: دعا، ورد) هندی، ಶ್ಲೋಕ (سْلُوکَه: دعا، ورد) کانادا،
در میان این واژگان श्लोक (سْلُوکَه: صدا، سرود، دعا) سانسکریت از مجرای انتشار دین بودایی و هندو در زبانهای فراوانی وامگیری شده است: shloka انگلیسی، sloka چک، ᠰᠢᠯᠦᠭ᠋ (سیلوگ) مغولی، ᠰᠢᠯᠦᠭ᠋ (سولِگ) بویرات، ស្លោក (سْلَئُوک) خمر، «شْلوگ» تبتی، ສໂລກ (سَهلُوک) لائوسی، ꦱꦭꦺꦴꦏ (سَلُوکَه) جاوهای،
واژگان برخاسته از این بن در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «بیامد هم آنگه خجسته سروش به خوبی یکی راز گفتش به گوش»
اسدی توسی: «ز بس کشته کافکنده از پیش و پس خروش سروش آمد از برکه: بس»
اسعد گرگانی: «به خواب اندر فراز آمد سروشی جوانی خوبرویی سبزپوشی»
شکیبی اصفهانی: « آلوده لبیم و پاک طینت می بر لب و گوش بر سروشیم»
حکیم اصفهانی: « هر كس ز خصم كینه به نوع دگر كشد
مژگان به لب گریه، لب به دعا، خسرواز سپاه»
قدسی مشهدی: « جوی به ز صد ملک کیخسروی که خود کاری آن را و خود بدروی»