ریشهی پیشاهندواروپایی «*ker/ *korh» نامآوایی است که به صدای پرندگان و برخی از صداهای انسانی اشاره میکند و در مدخل «خروس» بدان پرداختهام. ریشهی آریایی «*گر» (نالیدن، گریه کردن) هم با این بن خویشاوند است که در مدخل «گریه» وارسی شده است.
از این ریشه در زبانهای اروپایی کهن چنین واژگانی برخاستهاند: crepare (جیرجیر کردن، خشخش کردن) و gingrire (جیغ کشیدن، غوغای پرندگان) و gingritus (سروصدای غازها) و quiritare (صدای خوک درآوردن) لاتین، sarke (کلاغ) پروسی کهن، grith (جیغ زدن، گریه کردن) ایرلندی میانه، kirtan (جیغ و داد کردن) ساکسونی کهن، crier (با صدای بلند اعلام کردن، فریاد زدن) و cri (جیغ، فریاد) فرانسوی کهن، crien (فریاد زدن) و crie (جیغ، فریاد) انگلیسی میانه، 𐌺𐍂𐌴𐌹𐍄𐌰𐌽 (کْرِیْتان: فریاد زدن، داد زدن) گتی، criten (فریاد زدن) هلندی میانه، cridar (فریاد زدن، گریستن) اسپانیایی کهن، cridar (جیغ زدن) اوکسیتان، кричати (کْرِچاتْیْ: فریاد زدن) اسلاوی کهن شرقی و کلیسایی، křičěti (جیغ زدن) چک کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی هم از این بن چنین کلماتی زاده شدهاند: sarka (کلاغ) لیتوانیایی، крикs/ кричать (کْریک/ کْریچَتْیْ: فریاد زدن، جیغ) و soroka (زاغ) روسی، крича́ (کْریچا: جیغ، فریاد) بلغاری، кричи (کْریچی: فریاد، جیغ) مقدونی، кри́чати (کْریچَتی: جیغ زدن) صربی-کروآتی، křičět (جیغ زدن) چک، krzyczec (جیغ و داد کردن) لهستانی، krepere (جیرجیر کردن، ترقترق کردن) دانمارکی، krepera (جیرجیر کردن) ایسلندی و سوئدی، krepieren (زجرکش شدن، به هلاکت رسیدن) و kreißen (نالیدن، جیغ زدن) آلمانی، gryd (فریاد زدن) ولش، cry (فریاد زدن، گریه کردن؛ میانهی قرن سیزدهم) و crevice (شکاف، ترک، شکستگی؛ میانهی قرن چهاردهم) انگلیسی، krijten (گریه کردن، فریاد زدن) و krijsen (جیغ کشیدن) و creperen (زجرکش شدن، به زاری مردن) هلندی، cridar (جیغ زدن) کاتالان، crier (فریاد زدن، گریستن) فرانسوی، quebrar/ vrevar (جیغ زدن، زاری کردن) و gritar (گریه کردن) اسپانیایی،
در زبانهای آریایی این بن به دو ریشهی «*سْرف» (سروصدا کردن) و «*سار» (جیغ و داد کردن) تبدیل شده است. از بن «*سرف» چنین کلماتی در پارسی برخاسته است: «سرفه»، «سیاه سرفه»، «سُلفیدن» (سرفه کردن)، «سَرفاک» (غوغا)، «شَرفِه» (صدای پا)
از ریشهی «*سار» هم چنین واژگانی را در زبانهای ایرانی کهن سراغ داریم: «سالیکا» (مرغ مینا) و «ساری» (سار) و «سارْگَه/ سارْنْگَه» (نوعی پرنده) سانسکریت، «ساریکا» (سار) پالی، «سار» (مرغ مینا) پهلوی، «سار» خوارزمی،
در زبانهای زندهی ایرانی هم این واژگان از این بن برخاستهاند: «سار» و «سارچه/ سارَک» (پرندهای شبیه سار) و «شارَک» (مرغ مینا) و «سارنگ» (پرندهای، نوعی ساز) و شاید «صلصل/ صلصال» (بلبل) پارسی، «شارُو» (مرغ مینا) پارسی افغانی، «شارُو» (سار) عربی، «خاریکی» (سار) وخی، «ساریخ/ ساریَک» (سار) ارمنی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی زیاد به کار گرفته شدهاند:
سنایی غزنوی: «که گریبان چو دامن و تیریز عطسه و خوی گرفت و سرفه و تیز»
خاقانی شروانی: «مغز گردون عطسه داد و حلق دریا سرفه کرد
زآن غبار ره که ایامالرهان افشاندهاند»
مجد همگر: «به عطسهی بز کور و به بانگ سرفهی قوچ به حرمت سگ گرگین، به گربهی بیمار»
شیخ جامی: «بس که بلغم شود گلوگیرش سرفه آید به جای تحریرش»
آشفتهی شیرازی: «ما رنگ و نواز عشق سازیم مطرب چه زنی نوای سارنگ»
قاآنی شیرازی: «یک حلقه پریشانی و یک سلسله شیدا یک گله پرستویی و یه بادیه سارنگ»
و: «نسیم مشک دهد بوی سبزه و سنبل صای عیش زند صوت صلصل و سارنگ»