ریشهی پیشاهندواروپایی «*ker/ *kar» به معنای «سر، شاخ، قله» چنان که در مدخل «سرنا» بحث شده، دامنهای گسترده از واژگان را زاییده و احتمالا به صورت ریشهی پیشاسامی «*قرن» به معنای «شاخ» در این بستر زبانی نیز وامگیری شده، که این دومی را در مدخل «قران» آوردهام.
این بن در زبانهای آریایی ریشهی «*سَر» را پدید آورده که در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را زاده است: haras (سَرَهْ: سر) و Oris (سیرُو: جمجمه، قله) و arAwarAs (سارَوارَه: کلاهخود) اوستایی، 𐎿𐎼𐎺𐎼𐎫𐎡 (سَرَوَرْتی: کلاخود، سرپوش) پارسی باستان، शीर्षा (سیرسا: سر، بالا) و शिर (سیرَه: جمجمه، سر، قله) و शीर्षन् (سیرسَن: جمجمه، سر) و «سیرُوگْریوَه» (سروگردن) و «آسیرسَکَه» (بیسر) و «سیرْساَکْتی» (سردرد) سانسکریت، «سیرَس» (سر) پالی، 𑀲𑀺𑀭 (سیرَه: سر) پراکریت اردَهمگدی، 𑀲𑀺𑀲𑁆𑀲 (سیسَّه: سر، جمجمه) پراکریت ساوراسنی، «سَر» و «اَسَر» (ازل، بیآغاز) و «اَفْسار» و «سَرْدار» و «سارْوار» (کلاهخود) و «نیکونْسار» (نگونسار) پهلوی، «سَر» و «سَراماذَغ» (سرآمد) و «سالار/ سارار» (سالار) «سارْوار» (کلاهخود) و «سار» (کلاه) تورفانی، «سَر» و «نیگوسار» (نگونسار) و «سارْذار» (سردار) پارتی، «سَر» و «سَرْچی» (اول، ابتدا) و «سَرْچیک/ سَرچایک/ سَریاقیچ» (سرور، رهبر، سردار) و «اَفْسار» سغدی، «سَر/ اَسَر» (سر) و «سَراغوخ» (گیسوبند، سربند) و «اَسَر پْسَر نیثار» (سربهسر) و «خْواسَر» (خودسر) خوارزمی،սար (سَر: نوک، قله، بالا) و սաղար (ساغار/ سالار: سالار) و սպասալար (سْپَسالار: سپهسالار) و գունդսաղար/ գունդսալար (گونْدساغار/ گونْدسالار: سرلشکر، سالار ارتش) و սարաւանդ (سَرَوانْد: دماغه، سرزمین) و սաղաւարտ (سَغَوَرْت: سرپوش جنگی، کلاهخود) و սաղաւարտաւոր (سَغَوَرْتاوَر: زرهپوش، کلاهخوددار) و օճառ (اُوچار: افسار) ارمنی کهن، ܣܢܘܪܬܐ (سَنْوَرْتا: کلاهخود) و ܐܲܦܣܵܪܵܐ (اَپْسارا: افسار) سریانی، אַפִסָרָא/ אַפְסִירָא (آپیسارا/ آپْسیرا: افسر) آرامی بابلی، «اوسَر» (افسر) طبری، rspa (اَپْسار: افسار) آرامی، «پَلْسارا» (تاج گل) سکایی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «سر»، «سرور»، «سردار»، «سرسری»، «سربهسر گذاشتن»، «سردرد»، «دردسر»، «سروان»، «سرگرد»، «سرجوخه»، «سرتیپ»، «سرلشکر»، «سالار»، «سربند»، «سرآمد»، «سربهسر»، «سراسر»، «سرکش» (در الفبا)، «سرکش» (یاغی)، «خودسر»، «خیرهسر»، «سپهسالار»، «سراپا»، «بیسروپا»، «سربرهنه»، «افسر»، «افسار»، «نگونسار»، «سگسار» (موجوداتی اساطیری با بدن انسان و سر سگ)، «سرک کشیدن»، «سربهراه»، «سرِماه»، «سربار»، «سرباز»، «سرزمین»، «سراوان»، «سروصدا»، «سرپوش»، «سرپا»، «[درمان] سرپایی»، «سر باز زدن»، «سر خوردن» (زیاد حرف زدن)، «ازل» (اّ: نه + سر، یعنی بیآغاز)، «سربداران»، «سرداری» (نوعی جامه)، «شایستهسالاری»، «مردمسالاری»، «دینسالاری»، «دیوانسالاری»، «سرزده» (آمدن)، «سربلند»، «سرفراز»، «سربههوا»، «سراسیمه»، «سرسام»، «دیوسار»، «سرمایه»، «سرسخت»، «سرخوش»، «سرانگشت»، «سردستی» (هولهولکی)، «سردست» (در قصابی)، «سرنخ»، «سررشته داشتن»، «سر در آوردن»، «سربالا»، «سرازیر»، «سروالا» (نجیبزاده)، «سرانجام»، «سرآغاز»، «سربینه» (جایی در حمام)، «سرسرا»، «سردر»، «چشمهسار»،
جاینامهای زیادی هم از این ریشه برآمدهاند: «سرچشمه»، «سراب»، «سراوان»، «مشهدسر»، «رامسر/ سختسر»، «سرپُل»، «سردشت»، «چابکسر»، «سرپلذهاب»،
برخی از واژگان کهن خوارزمی و سغدی هم در پارسی دری قدیم وارد شدهاند: «سَریاک/ سَرچیک» (رهبر، سرور) سغدی، «سرآغوش» (گیسوبند) خوارزمی، نمونهی دیگری از وامگیری که جالب است «سراپا/ سرپایی» است که اسم نوعی لباس فراخ و بلند بوده که بالاتنه و پایینتنه را میپوشانده است. این واژه در سایر زبانها هم وامگیری شده است: sarapis (ساراپیس: جامهی بلند، سرپایی) یونانی، sarafan (جامهی بلند) بلغاری و روسی و صربی-کروآتی. این واژه دوباره به پارسی بازگشته و به صورت «[پارچهی] سارافون» رواج یافته است.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «سَر» پشتون، սար (سَر: نوک، قله، بالا) و սարավանդ (سَرَوَنْد: تیغهی کوه، سرزمین) و սարդար (سَرْدار) ارمنی، სერი (سَر: تپه، قله) و სარდალი (سَرْدالی: سردار) گرجی، «سِرْدار» (سردار) و «سِرْبال» (پیراهن) و «سَلْبَنْد» (سربند) و «سِفار» (افسار، رسن) و «سِدارَه/ سیدارَه» (سربند، دستار) و «أَبْزار» (افسار) عربی، «سِر/ سَر» (سر) و «هِوْسار» (افسار) کردی، «سُور» (سر) پراچی، «سَیْر» (قله، بالا) و «بَیْگَیْمسَر» (سربرهنه) و «سَیْرفَد» (ترتیب امور، سروسامان) آسی، «سَرْپَد» (درک) بلوچی، сардар (سَرْدار) و әбзел (آبْزِل: افسار) قزاقی، «اُوسار» (افسار) ترکمنی، «اُوْسار» (افسار) و «سَرْدُر» (سردار) ازبکی، «سارَپَه» (جامهی فراخ، وامگیری از سراپا) و «سَرْدار» و «سَرْداری» (نوعی جامه) و «اَفْسَر» ترکی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین لغاتی زاده شدهاند: सीस / सिर (سیس/ سیر: سر) و सरदार (سَرْدار) هندی، శిరస్సు (سیرَسّو: سر) تلوگو، सिर (سیر: سر) اودی، «هیرو» (سر) کشمیری، සිර (سیرَه: سر) سینهالی، সিৰ (خیر: سر) آسامی، শির (سیر: سر) و সর্দার (سُرْدار: سردار) بنگالی، सिर (سیر: سر) مایثیلی و گَروالی و نپالی، ସିର (سیرُو: سر) اوریا، «سرَ» و «سَرْدار» اردو، સિર (سیر: سر) گجراتی، ਸਿਰ (سیر: سر) پنجابی، «سِرُو/ شِرُو» (سر) کولی،
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی با بسامدی بسیار زیاد به کار گرفته شده است:
شهید بلخی: «اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریك بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی خردمندی نیابی شادمانه»
رودکی سمرقندی: « تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راز دانش بی نیاز»
و: «دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند دگر که: عاشق گویند عاشقان را نام»
فردوسی توسی: «سر ناسزایان برافراشتن وز ایشان امید بهی داشتن
سر رشتهی خویش گم كردن است به جیب اندرون مار پروردن است»
ابوسعید ابوالخیر: « سرمايهي عمر آدمي يک نفسست آن يک نفس از براي يک همنفسست»
منوچهری دامغانی: «دهقان به تعجب سرانگشت گزانست كاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار »
اسدی توسی: «سراسر به طاووس مانید نر که جز رنگ چیزی ندارد هنر»