ریشهی پیشاهندواروپایی «*kel» به معنای «پوشاندن» که در مدخل «سوراخ» وارسی شد، مشتقی به دست داده به صورت «*sra-d» (خانه) که کلماتی مثل «هال» و «والهالا» از آن برخاستهاند و در همان بخش شرحشان آمد. از این بن ریشههای آریایی «*سَر» (پوشاندن، احاطه کردن) و «*سْرادا»(خانه) زاده شدهاند.
از بن آریایی «*سرادا» در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: Arq (ثْرا: حمایت کردن) اوستایی، «*سْرادَه» (سرا، پناهگاه) پارسی باستان، (سَرْمَن: پناهگاه) و (سالا: مسکن) و احتمالا (ساتَه: لباس زنانه) سانسکریت، «سْراد/ سْرایْ» (سرا) پهلوی، AqdArs (سْرادْقا: پردهسرا) آرامی مندایی، սրահ (سْراهْ: سرا، پرده) و սրահակ (سْراهَک: پرده) ارمنی کهن، სრა (سْرا: تالار) گرجی کهن،
در زبانهای زندهی ایرانی از اینجا چنین واژگانی برخاستهاند: «سرا/ سرای» و «سرسرا» و «مهمانسرا» و «صومعهسرا» و «سراپرده» و «حرمسرا» و «سرایدار» و «کاروانسرا» و «فرهنگسرا» و «ساروی/ ساروق» (قلعهای نزدیک اصفهان و شهری نزدیک فراهان) و «ساری» (لباس زنانه) پارسی، «سُرادق» (پردهسرا) و «سَرایَه» (قصر، دربار) عربی، սրահ (سْراهْ: سرا) و սարայ (سَرایْ: ) و սրահակ (سْراهَک: پردهسرا، دهلیز) ارمنی، სრა (سْرا: قصر) گرجی، «سَرایْ» (قصر) ترکی، «سَرا» (انباری) آسی، «خاذ» (آغل) و «خُوذ» (خانه) شغنی، «خاذ» (آغل) و «خَذْگا» (خانه) یزغلامی، «خِذ» (آغل) خوفی، «خوذ» (خانه) روشانی، «شاد» (گوسفندسرا) وخی، סראה (سْراهْ: دهلیز) پارسی یهودی، «ساری/ ساریَه» (لباس زنانه) بیهاری، (ساری/ سارْهی: لباس زنانه) هندی، «سارایْ» (خانه) ترکی اویغوری، «سَرُویْ» (سرا) ازبکی، сарай (سَرایْ) قزاقی،
ریشهی «*سَر» به معنای «پوشاندن» هم این واژگان را پدید آورده است: «سَرَس» (پوشش) و «سارَه» (خامه ترش) سانسکریت، «سرشیر» و «سر» (دربارهی جعبه، ظرف و بطری) پارسی، «سارِک» (خامه) سنگلیجی، «سَر» (خامه) هندی، «سیلی» (آب پنیر) آسی،
«سرا» در معنای «قصر، تالار» در زبانهای دیگر نیز وامگیری شده است: serai (سِرایْ) یونانی، сарай (سَرایْ) روسی و بلغاری، serai/ sarai انگلیسی، szeraj مجاری، serai رومانیایی، сараj (سارایْ) صربی-کروآتی
این واژگان در شعر و ادب پارسی رایج بودهاند:
رودکی سمرقندی: «در سرای سپنج مهمان را دل نهادن نه همیشه رواست»
فردوسی توسی: «همش رفت باید به دیگر سرای بماند همه کوشش ایدر به جای»
قطران تبریزی: « بسا سرای که بامش همی بسود فلک بسا درخت که شاخش همی بسود هلال
کزان درخت نمانده کنون مگر آثار وز آن سرای نمانده کنون مگر اطلال»
سنایی غزنوی: «درين مقام طرب بيتعب نخواهي ديد که جاي نيک و بدست و سراي پاک و پليد»
عطار نیشابوری: « ناگهي باشد که آن صاحب سراي چوب اندر دست، استاده به پاي»
سعدی شیرازی: « پرتو نور سرادقات جلالش از عظمت ماورای فکرت دانا»