ریشهی پیشاهندواروپایی «*kens» به معنای «اعلام کردن، گفتن، مرتب کردن» در زبانهای اروپایی کهن این واژگان را زاده است: kosmos (کُسْمُس: کیهان، در اصل یعنی: خیمهگاه) و kwmos (کومُس: سرود ستایش، مراسم آوازخوانی دینی) یونانی، censere (نظر دادن، قضاوت کردن، اندرز دادن) و censor (سخنگو، مقامی سیاسی در روم قدیم) و census (سرشماری، ثروت) لاتین، censer (بیان کردن) فرانسوی میانه، hærian (ستودن) انگلیسی کهن، 𐌷𐌰𐌶𐌾𐌰𐌽 (هازیان: ستودن) و 𐌷𐌰𐌶𐌴𐌹𐌽𐍃 (هازِیْنْس: ستایش) گتی، haren/ heren (ستودن) آلمانی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: censor (سانسور) و censé (منظور داشتن) و censément (منظور، مقصود) censier (مالیات سرانه) فرانسوی، census (سرشماری) هلندی، Zensus (سرشماری) و Zins (آمار) آلمانی، czynsz (سرشماری) لهستانی، cios (سرشماری) ایرلندی، censo (سرشماری) ایتالیایی، censo (سرشماری) اسپانیایی، ценз (تْسِنْز: سرشماری) و космос (کُسْمُس: کیهان) روسی، цензус (تْسِزِنْسوس: سرشماری) صربی-کروآتی، צענזוס (تْسِزِنْسوس: سرشماری) ییدیش، census (آمار، سرشماری) و herry (ستودن) و cosmos (کیهان) انگلیسی
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*ساهْ» تبدیل شده و در زبانهای کهن ایرانی چنین واژگانی را زاده است: has (سَهْ: آگاه کردن، بیان کردن) و hasitiap (پَیْتیسَهْ: با افسون دور راندن) و ahNas (سَنْگْهَه: اظهار، اعلان) و hAsiwia (اَیْویساهْ: افسون کردن) و atsasarf (فْرَسَسْتَه: شهرت، افتخار) و UhNas (سَنْگْهو: فرمان، حکم) و itsas (سَسْتی: آموزش، شهرت) و raXas (سَخْوَر: خبر، تصمیم، اعلام) و hAs (ساهْ: فرمان دادن) و hAsArf (فْراساهْ: آموزاندن، ستودن) و hAsmah (هَمْساهْ: توبیخ کردن) و ansAs (ساسْنَه: تعلیم، آموزش) و naXAs (ساخْوَن: معلم) و Nasitiap (پَیتیسَنْگْهْ: برانگیختن، فراخواندن) و ItiaGNVs (سانْگْغَیْتی: روشن کردن، توضیح کردن) و hAsarvf (فَرَساهْ: گاهان، سرود مقدس) و itSisa (اَسیشْتی: نوید، پاداش) و ratsAs (ساسْتَر: فرمانروا) و AtsAs (ساسْتا، دیو خودکامگی) اوستایی، 𐎰𐎠𐎫𐎡𐎹 (ثِتییْ: اعلان، آگاه کردن) پارسی باستان، शंसति (سامْسَتی: توضیح دادن، اعلام کردن) و «پْرَسَسْتی» (شهرت، افتخار) و «سَمْسَه» (مدح، ستایش) و शस्मन् (سَسْمَن: بزرگداشت) و शस्ति (سَسْتی: سرود، مدحیه، کیفر) و शासित (سَسیت: تابع، حکمپذیر) و «اَبْهیسَس» (نکوهش) و «آسَس» (آرزو، امید) و «ویسَس» (از برخوانی) و «ساسْتی» (آموزش، حکم) و «ساس» (فرمان، آموزه) و «ساسْتَر» (حاکم، آموزگار) و «ساسْتْرَه» (دستور) و «پْرَسیس» (حکم) و «سیسْتی» (تعلیم) و «سیسْیَه» (شاگرد) سانسکریت، «ساسْتار» (حاکم مستبد) و «پاسُّخ/ پاسَخْوْ» (پاسخ) و «فْرَسَسْت» (شهرت) و «اَفْسان» (حکایت گذشتگان، افسانه) و «سَهْوَن» (گفتار، سخن) و «گوسان» (خنیاگر) پهلوی، «ساسْتار» (حاکم مستبد) و «پاسُّخ» (پاسخ) و «اَفْسانَگ» (افسانه) و «گوسان» (خنیاگر) پارتی، «ساسْتار» (حاکم مستبد) و «اَفْسانَگ» (افسانه) تورفانی، «سَخْنو/ سَخونو/ سَخْوَنو» (سخن) و «پتسغو» (سند، مدرک) سغدی، «پَسَخ» (پاسخ) خوارزمی، պատասխանի (پَتَسْخَنی: پرسش، توضیح) و պատասխան (پَتَسْخَن: پاسخ) و անպատասխան (اَنْپَتَسْخَن: بیجواب) و գովասան (گُوَسَن: خنیاگر) و վիպասան (ویپَسَن: مورخ، داستانسرا) و պատասխանատու (پَتَسْخَنَتو: مسئول) و գովասանեմ (گُوَسَنِم: با آواز ستودن، خنیاگری کردن) وսաստ (سَسْت: تهدید کردن، مخالفت شدید) و սաստիկ (سَسْتیک: ممنوع) ارمنی کهن، «سَمْجا» (پاسخ، سند) سکایی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «سخن»، «سخنگو»، «سخنپراکنی»، «خوشسخن»، «سخندان»، «پاسخ»، «پاسخگویی»، «افسانه»، «افسانهای»، «اَوسان/ افسان» (حکایت گذشتگان)،
در سایر زبانهای ایرانی هم از این بن چنین واژگانی را سراغ داریم: «پُسْتِنَه» (پرسش) پشتون، «پَسَّو» (پاسخ) بلوچی، «پاساو» (پاسخ) کردی، პასუხი (پاسوخی: پاسخ) و პასუხობს (پاسوخُبْس: جواب دادن، پاسخدهی) گرجی، գուսան (گوسان: خنیاگر) و պատասխան (پَتَسْخَن: پاسخ) و վիպասան (ویپَسَن: مورخ، داستانسرا) و սաստ (سَسْت: منع، مجازات) ارمنی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « همیشه چشم زی زلفکان چابک بود همیشه گوش زی مردم سخندان بود »
فردوسی توسی: « سخن گفتن و کوشش آیین ماست عنان و سنان تافتن دین ماست»
و: « به کردار افسانه از هر کسی شنیدم همی داستانت بسی»
ابوسعید ابوالخیر: «حال عالم سربهسر پرسیدم از فرزانهای گفت یا خاکیست یا بادیست یا افسانهای»
ناصرخسرو قبادیانی: «مکن باور سخنهای شنیده شنیدن کی بود مانند دیده»
سعدی شیرازی: «گر تو به حسن افسانهای یا گوهر یکدانهای
از ما چرا بیگانهای؟ ما نیز هم بد نیستیم»