سحر


آخرین به روزرسانی:
سحر


         ریشه‌ی سامی «*شخر/ *سحر» در اصل به معنای «جلب توجه، درخشیدن، مفتون ساختن» کاربرد داشته و «سِحر» (جادو) از اینجا آمده است. حدسم آن است که همین ریشه معنای دیگری -«سپیده‌دم»- را هم با تعمیم همین تعبیر به دست داده باشد. یعنی «سِحْر» و «سَحَر» را هم‌ریشه می‌دانم.

قدیمی‌ترین ثبت این واژه را در اسناد اوگاریتی داریم که قدمتشان به ۱۴۰۰ پ.م باز می‌گردد و 𐎌𐎈𐎗 (شخر) به معنای «بامداد، فردا، پگاه، آینده» است. این در ضمن نام ایزدبانوی نماینده‌ی سپیده‌دم هم بوده که بعدتر با ناهید یکی انگاشته می‌شود. در اکدی 𒊓𒄩𒊒 (سَحارو) را داشته‌ایم به معنای «چرخیدن، برگشتن، دور زدن، جادو کردن» که فکر می‌کنم همزمان به گردش اختران (آمدن سحرگاه) و بازگرداندن نیروهای ماورائی (جادوگری) اشاره می‌کرده است. تعبیر «دور کسی گشتن» به نظرم بازمانده‌ای از همین تصویر ذهنی باشد، که بر مبنای آن وقتی کسی دور کسی دیگر بگردد، نیروهای منفی یا مثبت درونی او را جذب می‌کند. نمونه‌ی جالبی از این «دور کسی گشتن» را مثلا در مراسمی می‌بینیم که یکی از شاهان دیلمی برای رهاندن فرزندش از بیماری برگزار کرد و به گزارش مورخان خودش بیمار شد و درگذشت و در مقابل پسرش را از مرگ رهاند. همین واژه در ضمن «زاج سیاه» هم معنا می‌داده که شاید اشاره به رنگ و درخشش بلور آن باشد، یا کارکرد آن در برخی از مراسم ساحران.

علاوه بر مواردی که گفتیم، این واژه در زبان‌های باستانی ایرانی به این صورت‌ها وجود داشته است: 𒀉𒄘𒍣𒂵 (شِروم: سحر، ستاره‌ی سحری) اکدی،𒋛𒂗𒈝 (شَیخْروم: سحر) ابلائی، שָׁ֫חַר (شاخَر: سپیده زدن) و שַׁחֲרִית‎ (شَخَریت: دعای سحرگاهی) و שַׁחַר‎ (شَخَر: سحر، بامداد) عبری، «اَشْخار» (زاج سیاه) خوارزمی،        

شکل‌های دیگر این واژه عبارتند از: «سَحَر» (بامداد) و «سُحور» (سحری ماه رمضان) و «سِحر» (جادو) عربی، «سیهیر» (جادو) ترکی، सहर (سَهْر: بامداد) هندی. در پارسی این ریشه بسیار زایا بوده و مشتق‌هایی پرشمار -حتا بیش از عربی و عبری- را به دست داده است: «سَحَر»، «سحرگاه»، «سحرخیز»، «سحری»، «مرغ سحر»، «سِحر»، «ساحر/ ساحره»، «مسحور»، «اسحار»

در شعر و ادب پارسی هم «سِحر» و هم «سَحَر» فراوان به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: «نگه کن سحرگاه تا بشنوی              ز بلبل سخن گفتن پهلوی»

ابوسعید ابوالخیر: «شاها ز دعای مرد آگاه بترس                  وز سوز دل و آه سحرگاه بترس»

ادیب صابر: « زهی در غمزه چون هاروت ساحر                به نور چهره همچون زهره زاهر »

حافظ شیرازی: «سحر بلبل حکایت با صبا کرد           که دیدی عشق گل با ما چه‌ها کرد؟» 

ملک‌الشعراء بهار: «مرغ سحر، ناله سر کن                       شام تاریک ما را سحر کن»