ریشهی پیشاهندواروپایی «*kap» به معنای «ملک، کشتزار» علاوه بر بن «*سَپ» (محصور) که در مدخل «سبد» شرحش گذشت، در زبانهای آریایی به ریشهی «*سَپَه» به معنای «سبز و شکفته» و «*سَپ» به معنی «محصور» هم تبدیل شده است. در زبانهای باستانی ایرانی از ریشهی «*سَپَه» چنین واژگانی برخاستهاند: «سَبْز/ سَوْز» (سبز) پهلوی، «تّْساوَه» (سبزی پختن) و «یْسْبَه» (نی) سکایی،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «سبز»، «سبزی»، «سبزیجات»، «سبزیپلو»، «سبزوار»، «سرسبز»، «سابود» (جلبک)، «سَفجِه» (خربزهی نارس کوچک)، «سبزک» (حشیش)، «سبزینه» (کلروفیل)، «سبزآبی»، «سبز کردن»، «سبزه [عید]»، «سبزه [رو]» «سبز شدن»، «سبزوار»،
حدس میزنم «سبوس» هم از همینجا برخاسته باشد.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین واژگانی را سراغ داریم: «سابَهْ» (سبزیجات) و «سابو» (گیاهان دامنهی کوه) پشتون، «سَوی» (سبزیجات) یدغه، «سوز» (سبز) گورانی و اردستانی، «سُوز» (سبز) کردی، «سُئوز» (سبز) سیوندی، «سَبْزیت» (سبز) و «سَبْزَگ» (طلایی) بلوچی، «سْپاتْس» (مزرعه) و «سابِتْس» (پوستهی حبوبات) شغنی، سَبایْتْس» (پوستهی حبوبات) خویی،
از این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار استفاده شده است:
نظامی گنجوی: « بساط سبزه چون جان خردمند هوایش معتدل چون مهر فرزند»
سعدی شیرازی: «همه دانند که من سبزه خط دارم دوست نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را»
و: « نه در جهان گل رویی و سبزهی زنخیست درختها همه سبزند و بوستان گلزار»
مولانای بلخی: « باغ سلام میکند سرو قیام میکند سبزه پیاده میرود غنچه سوار میرسد »
اوحدی مراغی: « می سرخت نمد پوش کند بنگ سبزت گلیم پوش کند
دل سیاهی دهند و رخ زردی بهل این سبز و سرخ اگر مردی »