ریشهی پیشاهندواروپایی «*kap» به معنای «ملک، کشتزار» در زبانهای اروپایی khpos (کِپوس: باغ) یونانی را نتیجه داده و در زبانهای آریایی به ریشهی «*سَپَه» به معنای «سبز و شکفته» و «*سَپ» به معنی «محصور» تبدیل شده است. ریشهی «*سَپ» در زبانهای باستانی ایرانی چنین کلماتی را به دست داده است: «سَپَت» (سبد) و «*سَپُوذ» (سبد) پهلوی، «سَوا» (سبد) سکایی، סַפְטָא (سَپِتا: سبد) آرامی، ܣܰܦܛܳܐ (سَپَتا: سبد) سریانی، sabolo (سَبُلُو: جام، سبو) بلخی، «سَپولِه» (سبو) تخاری ب، սափոր (سَپْئُر: سبو) ارمنی کهن،
از این ریشه در پارسی چنین کلماتی برخاستهاند: «سبد»، «سبدباف»، «سبوگر»، «سبو/ سبوی»، و احتمالا «سفال» و ترکیباتش: «سفالگری»، «سفالکار»، «سفالین». ترکیب «سنگ صبور» که در داستانهای عامیانهی ایرانی سنگی است که زنان راز دل با او میگویند، ممکن است به راستی از منسوب ساختن صبر و شکیبایی به سنگ ناشی شده باشد. اما این امکان هم هست که شکل اصلی آن «سنگ سبو» بوده باشد، و به کاسهی دعا و سبوهایی اشاره کند که داخلش را با وصف کسی یا شرح مشکلی پر میکردهاند و با زدن سنگی آن را میشکستهاند، با این کار موضوع ناراحتی هم شکسته میشود و از بین میرود. سرچشمهی این حدس آن است که سنگ و سبو در ادب پارسی یک جفت مرتب میسازند و مثل آب و سبد اغلب همراه با هم میآیند، که احتمالا برخیشان به چنین رسمی اشاره میکنند. مثلا فردوسی میگوید:
«چو خواهی که پیدا کنی گفت و گوی بباید زدن سنگ را بر سبوی»
در سایر زبانهای ایرانی زنده از این بن چنین واژگانی زاده شدهاند: «سَفَه» (سبد) تالشی، «سَوَت» (سبد) ترکی، «سیپْت» (سبد) سریکلی و شغنی، «سَپْت» (سبد) وخی، «ساوْدِه» (سبد) یدغه، «سَفَط» (سبد) عربی، «سَبَد» اردو، սափոր (سَپُر: سبو) ارمنی، «سوفال» (سفال) گیلکی،
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی زیاد به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «زنی دید بر کتف او بر سبوی ز بهرام خسرو بپوشید روی»
عنصری بلخی: «به زر سرخ و سفال اندرون چه داند گفت هر آنکه فرق شناسد میان شیر و شکال
ز زر سرخ گرانمایه تر چه دانی نیز به گیتی اندر؟ یا خوار مایه تر ز سفال؟»
اسدی توسی: «بسی روغن از مغز و از چشم اوی گرفتند افزون ز سیصد سبوی»
منوچهری دامغانی: «اینچنین اسبی مرا دادهست بیزین، شهریار
اسب بیزین همچنان باشد که بی دسته سبوی»
سنایی غزنوی: «بودم اندر دهی مزدور از برای یکی سبد انگور»
نظامی گنجوی: «گفت یک دم درین سبد بنشین جلوه ای کن بر آسمان و زمین ...
... آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت ننماید مگر که این سبدت
چون دمی دیدم از خلل خالی در نشستم در آن سبد حالی
چون تنم در سبد نوا بگرفت سبدم مرغ شد هوا بگرفت»
بابا افضل کاشانی: «گرچه سبد نگاه توان داشتن در آب لیک آب را نگه نتوان داشت در سبد»