سامانی


آخرین به روزرسانی:
سامانی


         ریشه‌ی این واژه درست دانسته نیست. اما این را می‌دانیم که معنای اصلی آن «مرز» است. چنین می‌نماید که در زبان‌های آریایی کهن بنی به صورت «*سام» وجود داشته که «مطیع بودن، آرامش» معنی می‌داده است. چنان که در کلمات سانسکریت «سامَه» (آرامش) و «سامْیَتی» (آرام کردن) می‌بینیم.

در زبان‌های کهن ایرانی از این خانواده چنین کلماتی را سراغ داریم: «سامان» (مرز، ‌سرحد) ‌پهلوی، «ساهْمان» (سامان، مرز) پارتی، «سامانُومَنْد» (محصور) و «اَسامان» (بی‌سامان، بی‌مرز) تورفانی، սահման (ساهْمان: سامان، مرز) و արտասահման (اَرْتاسَهْمان: سرزمین بیگانه، بیرون مرز کشور) و սահմանապահ(سَهْمَناپاهْ: مرزبان) و սահմանական (سَهْمَناکان: تفکیک کننده، جداساز) ارمنی کهن، «سَمَنَه» (سزاوار، مناسب) سکایی، 

در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را می‌شناسیم: «سامان» (نظم و ترتیب، قلمرو، اسم مرد)، «بی‌سامان» (در اصل یعنی بی‌مرز)، «سَمانه» (معرب دخترانه‌ی اسم سامان)، «سامانیان»، «سروسامان»، «بی‌سروسامان»، «نابسامان»، «ساماندهی»، «سامانه»، «سامان‌بخش»، و همچنین «سامِه» (پناهگاه) در پارسی قدیم

نام سامانی که بر خاندان حاکمان خوشنام خراسان نهاده شده از این رو احتمالا از دوران ساسانی باقی مانده و این خاندان از امیران مرزبان ایران شمال شرقی بوده‌اند. همچنین کلمه‌ی «سروسامان» یا «ساماندهی» در اصل به حد و مرز داشتن و مرزبندی کردن اشاره می‌کرده‌اند. «سامانی» که واحد پول تاجیکستان است هم به همین خاندان اشاره می‌کند.

واژه‌ی دیگری که حدس می‌زنم از این ریشه برآمده باشد، «سمندر» است. این کلمه را لغت‌شناسان قدیم ایرانی ترکیبی از «سام» (آتش) و «اندر» (درون) دانسته‌اند. اما دهخدا می‌گوید این اشتقاقی عامیانه است و آن را رد می‌کند و آن را از یونانی مشتق می‌داند. به نظرم نظر نخست دهخدا درست است، و این اشتقاق را بر مبنای کلمه‌ی «آذرشین» ساخته‌اند که لقبی برای سمندر بوده و به افسانه‌ی نسوختنی بودن بدنش اشاره می‌کند، که آن خاستگاهی یونانی دارد و نخست ارسطو و بعد پلینی به آن اشاره کرده‌اند. بخش دوم سخنش اما نادرست است و این کلمه در یونانی ریشه‌ای ندارد.

حدسم آن است که «سمندر» از دو بخش «سمن» (آرام، کُند) و «در/ اندر» تشکیل شده باشد، و به کندی حرکت و بی‌سروصدا بودن این جانور اشاره داشته باشد. در این حالت وامگیری‌های این واژه در زبان‌های اروپایی را هم باید در همین خانواده گنجاند: salamandra (سالامانْدْرا) یونانی، Salamandra لاتین و ایتالیایی، salamander فرانسوی و انگلیسی.

در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی این واژگان خویشاوند با «سامان» را می‌شناسیم: «سامْنو» (حد و مرز مزرعه) دوانی، «سامون» (سامان، مرز) مازنی، სამანი (سامانی: علامت مرزی) گرجی، սահման (سَهْمان: سرحد) و անսահման (اَنْسَهْمان:‌ بی‌سامان) و արտասահմանցի (آرْتاسَهْماتْسی: غریبه، خارجی) ارمنی، «سامان» (اسباب و اثاثیه) اردو، «سُمون» (دسته‌بندی غلات) آسی، 

در زبان‌های هندی از این بن چنین کلماتی را می‌شناسیم: सामान (سامان: موسیقی، ساز) هندی، «سامانو» (سامان، ثروت) سندی، সামান (سَمَن: سامان، توانگری) بنگالی، ਸਮਾਨ (سَمان: نظم و ترتیب) پنجابی، સામાન (سامان: اثاثیه) گجراتی، ಸಾಮಾನು (سامانو: سامان، اسباب) کانادا، సామాను (سامانو: سامان، اسباب) تلوگو، സാമാനം (سامانَم: سامان، ثروت) مالایالام. 

این واژه در نپالی هم به صورت सामान (سامان: اثاثیه، کالا) وامگیری شده است.

در شعر و ادب پارسی ترکیبات این واژه زیاد به کار گرفته شده است: 

رودکی سمرقندی:«همی چه‌دانی؟ ای ماهروی مشکین‌موی               که‌ حال بنده ازین پیش برچه سامان بود؟»

فردوسی توسی: «نداند کسی راه و سامان اوی                     نه پیدا بود درد و درمان اوی»

سنایی غزنوی: « هر آنکس کو گرفتارست، اندر منزل دنيا                نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد»

وحشی بافقی: « قصه بی‌سروسامانی من گوش کنید               گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید »

بیدل دهلوی: « همچو اشكم حسرت اندیش نثار راه توست                 هر صدف كز آبرو سامان گوهر می‏كند»