چنین مینماید که در زبانهای سامی کهن ریشهی «*ساق/ *صیق» به معنای «باریک، جمعوجور» بوده باشد و این بن در معنای فعلی بر «منقبض شدن، فشرده شدن» دلالت داشته باشد. با توجه به این که بخش عمدهی شاخهزایی این بن در زبانهای آریایی رخ داده و در زبانهای سامی گسترش زیادی در آن نمیبینیم، ممکن است این ریشه با بن «*ساه» آریایی به معنای «شمردن، تکه تکه کردن» مربوط باشد که «ساو» از آن برخاسته است.
از سوی دیگر ریشهی «*سوق» به معنای «بازار، خیابان» را داریم که قاعدتا از همین معنای «باریک، فشرده» مشتق شده است. یعنی 𒋻 (سوقوم: خیابان) اکدی احتمالا از 𒅆𒀀𒄣 (سیاقوم: باریک شدن) گرفته شده است. باز اینجا هم انگار تداخلی رخ داده باشد. چون «سوک» به معنای «بازار» در زبانهای آریایی کهن رایج بوده و بعید نیست این بن از زبانهای آریایی به زمینهی زبانهای سامی راه یافته و آنجا صرف شده باشد.
در میان این ریشههای محتمل و متداخل دادههایمان دربارهی ریشهی سامی بیشتر است و بنابراین همان را مبنا میگیریم. بسط معنایی «باریک» به «خیابان» و تداخل احتمالیِ ریشههای آریایی «*ساه» و «*سوک» نیز اگر رخ داده باشد، کهن بوده و از دوران هخامنشی به بعد این واژهها را در این معنا در اسناد میبینیم.
این ریشه در چند مسیر تعمیم معنایی پیدا کرده است. دلالت اصلی آن که به فشردن و باریک کردن اشاره میکند در کلماتی مثل «ضیق» باقی مانده است. معنای باریک و دراز که از آن برآمده به ساق پا و ساق مثلث و همچنین خیابان و بازار و آبراهه تعمیم یافته، و حدسم آن است که از همین معنای اخیر تعبیر «ساقی» برخاسته باشد. در برخی از زبانها نیز این ساقه به کل درختان تعمیم یافته و سوق/ بازار به معنای «وزن کردن، اندازه گرفتن، سوداگری» ختم شده است و این دوتای اخیر در زبانهای اروپایی نیز وامگیری شده است. معنای «باریک» در ضمن به معنای «ریزه میزه، ظریف» هم تعمیم پیدا کرده که مثلا در آیهی ۴۲ سورهی قلم در عبارت «يُكْشَفُ عَن سَاقٍ» (ریزهکاریها فاش گردد) کاربردش را میبینیم. همین در نامگذاری حروف الفبا نام «سین» و «شین» را به دست داده است.
در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: 𐎕𐎊𐎖 (صیق: باریک) اوگاریتی، 𒆸 (ساقو: مسدود کردن، مُهر زدن، باریک و ظریف بودن) و 𒅆𒀀𒄣 (سیاقوم: باریک شدن) و 𒊓𒆸 (سیاقو: باریک) اکدی، «شوکا» (بازار) پهلوی، ܫܩܐ (شاقا: ساق، شاخه، ضلع مثلث، بیت شعر) و ܫܩܝܐ (شاقیا: ساقی) و ܫܩܝܐ (شِقیا: آبراه، جوی) و ܫܩܡܐ (شِقْما: چنار، انجیر وحشی، غوره [اشاره به ساقه]) و ܣܹܝܩܘܿܡܵܐ (سِقُوما: وزن کردن، اندازه گرفتن، دوران، قرارداد) و ܫܩܐ (شاقا: حرف شین) سریانی، שׁיקְמָא (شیقْما: چنار، انجیر وحشی) و שָׁקָא (شاقا: شین) آرامی، צוּק (صوق: محدود کردن، فشردن، راه صخرهای باریک) و שִׁקְמָה (شیقْما: چنار، ساقهی چنار) عبری،
در پارسی از اینجا چنین واژگانی برخاسته است: «ساق»، «ساقبند»، «ساقه»، «بیساقه»، «ساقهدار»، «ساقکوتاه»، «ساقدار»، «متساویالساقین»، «ضیق [وقت]»، «مضایقه»، «مضیقه»، «تضییق [حق]»، «سقّا»، «سقّاخانه»، «سیاق» (در اصل نوعی خوشنویسی با خط نازک، و بعدتر خط درهم رفتهی ویژهی مستوفیان)، «سبکوسیاق»، «سایقه/ سائقه» (غریزه)، «ساقی»، «سین/ شین» (اسم حروف الفبا)
شاید کلمهی «زیغ/ آزیغ» هم به اینجا ارتباطی داشته باشد. این واژه معنای «ملال، دلخوری، آزردگی» را میرساند و در این بیتها به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «جهان ويژه کردم به برنده تیغ چرا دارد از من به دل شاه ریغ؟»
اسدی توسی: «ز درد خزان بر دل زاغ زیغ هوا بسته از لشکر ماغ میغ»
بوطاهر خسروانی: «آه از دل آن نگار بدمهر کآزیغ ز من به دل گرفته»
علی اشرف صادقی در مقالهای نشان داده که ثبت این کلمه به صورت «آریغ» که از قرن دهم هجری به بعد باب شده نادرست است و شکل اصلی همین «آزیغ» است. اما آن را ریشهی آریایی «*جیَه/ *زیاکَه» (آسیب زدن، ستم کردن) مشتق دانسته است. در حالی که احتمالا معنای تنگی و فشردگی برای آن مناسبتر باشد.
حدسم آن است که نام درخت «زَقوم» که در قرآن آمده و نام درختی دوزخی است نیز همینجا آمده باشد. چون مشتقهای مشابه این کلمه (سَقوم عربی، شیقما سریانی و عبری) با تعمیم مفهوم «ساقه» به درختان بزرگ با ساقههای شاخه شاخه به ویژه اشاره میکردهاند. چنان که در سیرهی ابن هشام آمده، «زَقوم» در دوران صدر اسلام در حبشه نام نوعی خوراکی شبیه شیرینی بوده و به همین خاطر مشرکان مکه به پیامبر اسلام تاختند و او را به نادانی متهم کردند، چون گفته بود که در جهنم درختی میروید به نام زقوم که میوههایی بسیار تلخ دارد و دوزخیان را وادار میکنند تا آن را بخورند.
کلمهی «زقوم» از راه قرآن وارد زبان پارسی شده و همین معنا را حفظ کرده است. حدسم آن است که کلمهی «زَغنَبوت» پارسی هم تحریفی از همین واژه باشد، که به خاطر پسوندش احتمالا از سریانی یا حبشی وامگیری شده است. دهخدا و سایر فرهنگنویسان پارسی خاستگاه این کلمه را ذکر نکرده و معنایش را هم با ابهام و تردید به صورت «زهر یا سم» ثبت کردهاند. چون اغلب همچون دشنام یا نفرین در پاسخ به کسی گفته میشود که خوردن چیزی را طلب میکند (: چی بخورم؟/ : زغنبوت). این کلمه اما آشکارا همان زقوم است که به این شکل درآمده است.
ناگفته نماند که کلمهی «زقوم» از مسیر دیگری -احتمالا از راه حبشی یا مصری- هم وارد پارسی شده و اسم نوعی گیاه گوشتی شبیه کاکتوس است (با اسم علمی Euphorbia neriifolia) و یا خرزهره (Nerium oleander) و این احتمالا مدلول اصلی این کلمه بوده است. در زبان ترکی و گویشهایی از عربی «زقوم» دقیقا در همان بافت و معنای «زغنبوت» به کار گرفته میشود. «زقوم» معنای «گیاه خرزهره» در سایر زبانهای ایرانی هم وجود دارد: זַקּוּם (زَقّوم) عبری، «زَقّوم» ترکی آذری، «زَکّوم» ترکی استانبولی، զխկում (زْخْکوم) ارمنی، зақым (زَقیم) قزاقی،
این واژه در همین معنی به زبانهای دیگر نیز وارد شده است: zachun انگلیسی، зоку́м / заку́м (زُکوم/ زَکوم) بلغاری، зокум (زَکوم) مقدونی
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از ریشهی «*ساق/ *صیق» چنین کلماتی را میشناسیم: «ضاق/ یَضیق» (باریک شدن، سیخ شدن، خسته شدن) و «سَقوم/ سَوْقَم» (چنار، انجیر وحشی) عربی، შუკა (شوکا: کوچه، کوچهباغی) و შუკა-შუკა (شوکَهشوکَه: کوچهپسکوچه) گرجی،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شدهاند: shkos (سِکُوس: بازار، ساقهی زیتون، قبر) و sekwma (سِکوما: وزن کردن، جبران کردن، وزنهی ترازو) یونانی، sacoma (وزنهی ترازو) لاتین، sagoma (طرح، ریخت) ایتالیایی،
مشتقهای این بن در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده است:
نظامی گنجوی: « بیا ساقی از باده بردار بند بپیمای پیمودن باد چند »
فخرالدین عراقی: « نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند »
مولانای بلخی: « هرگز چنین سری را تیغ اجل نبُرد کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید»
و: « گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم »
سعدی شیرازی: «به صوق صیرفیان در حکیم آن را بِهْ که بر محک نزند سیم ناتمام عیار»
اوحدی مراغی: «خودنمایی به اسب و جامه مکن گوش بر اهل سوق و عامه مکن»
خواجوی کرمانی: «ای ساقی سوقی بیار آن آفتاب راوقی باشد که در چرخ آوریم آن ماه سیمین ساق را»