ساعت


آخرین به روزرسانی:
ساعت


         نلدکه معتقد بود «ساعت» از ریشه‌ای سامی مشتق شده و در این حالت باید بن‌اش «*شاع» بوده باشد، که «بازی کردن» معنی می‌دهد، چنان که در ܫܥܬܐ (شعتا: بازی، شوخی) سریانی می‌بینیم و «سعی» (در اص یعنی دویدن و جست‌وخیز کردن) و «ساعی» پارسی از آن مشتق شده است. 

هرچند این ریشه پذیرفته شده، اما جای چون و چرا دارد، چون جدای از معنی «ساعت» که مفهومی دیرآیند است، مشتق دیگری از آن در زبان‌های سامی نمی‌شناسیم. در ضمن اغلب ترکیب‌های آن نیز در زبان پارسی دیده می‌شوند. از این رو ممکن است از کلمات کهنی با ریشه‌ی آریایی باشد که در پارسی بر اساس بن‌های عربی صرف شده است. 

         حدسم آن است که ریشه‌ی این واژه «*سَک» آریایی به معنای «گذشتن زمان» باشد. در زبان‌های باستانی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: kas (سَک: گذشتن زمان) و kasA (آسَک: سپری شده) و kasIriap (پَیْری‌سَک: طول کشیدن) و kasArf (فْراسَک: تمام شدن [وقت]) و itxas (سَخْتی: گذر زمان، ایام) اوستایی، «ثَکَتَه» ([زمان] گذشته، دیرین) پارسی باستان، «سَچ» (سپری شدن) پهلوی، «سَخْت» ([زمان] گذشته) و «اُوسَخْت» (نزول کردن، فرتوت شدن) پارتی، «سَخْت» ([زمان] گذشته) تورانی، «سغتیهْ» (روزهای گذشته‌ی ماه) سغدی، «سْکْیاتا» (زمان) سکایی، սահաթ (سَهَتا: ساعت) ارمنی میانه. به نظرم از اینجاست که این واژگان سامی در زبان‌های کهن ایرانی گرفته شده‌اند: שָׁעְתָא (شاعَتاهْ: ساعت) آرامی، שָׁעָה (شاعاهْ: ساعت) عبری، ܫܳܥܬܳܐ (شاعَتا: ساعت) و ܟܠܫܥ (کُل‌شاع: همه‌وقت) سریانی، 

         در پارسی از این بن چنین کلماتی را می‌شناسیم:‌ «ساعت»، «ساعات»، «خلق‌الساعه»، «الساعه»، «سَخْش» (مندرس، لباس کهنه)، «ساعتگرد»، «پادساعتگرد»،‌ «ساعتی»، «ساعت‌ساز»، 

         در سایر زبان‌های ایرانی نو هم این صورت‌ها از این ریشه ثبت شده است: «ساعه» (ساعت) و «ساعاه» (ساعت‌ها، اوقات) عربی، асааҭ (اَسات) ابخازی، сагӏат (ساعَت) آواری، сахьт (سَخیت) چچنی، սահաթ (سَهَتا) ارمنی، сахат (سَخَت) آسی، сәғәт (سَقَت) باشکیری و قزاقی، سائەت‎ (ساعِت) و «سْگْتا» (روزهای گذشته‌ی ماه) اویغوری، «سُعات» ازبکی، საათი (ساعَتی) گرجی، «سِئِت» کردی، sahat آلبانیایی، «ساعَت» ترکی و اردو و چغتایی، «سَگَت» ترکمنی، «سَگْکال» (امسال) پشتون، «لُه‌سَخُو» (دوسال) یدغه، «شُخْس» (سپری شدن) وخی

واژه‌ی «ساعت» در زبان‌های دیگر هم دیده می‌شود: ሰዓት (ساعَت) امهری، «ساعَه» هَوسَه، «سات» اندونزیایی، «ساعت» مالایی، sahatas لیتوانیایی، са́ат مقدونی، «ساتْسَت» سومالیایی، «سائَه» سواحیلی، сәгать (سَگَتا) تاتاری

«ساعت» و مشتق‌هایش در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

فردوسی توسی: «چو از روز نُه ساعت اندر گذشت               ز ترکان نبُد کس بر آن پهن‌دشت»

امیرخسرو دهلوی: «می‌روی و گریه می‌آید مرا          ساعتی بنشین که باران بگذرد»

حافظ شیرازی: «ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم      یک ساعتم بگنجان در سایه‌ی عنایت»

خواجوی کرمانی: «داشتم یاری که یک ساعت ز من غیبت نداشت

گرچه هر ساعت نشیمن در دیاری داشتم»

مولانای بلخی: «درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت درآ تا خانه‌ی هستی بپردازم همین ساعت»

بیدل دهلوی: «غبار شیشه‌ی ساعت به وهم می‌گوید               به هوش باش که این سال و ماه می‌گذرد»

ادیب‌الممالک فراهانی: «آن لحاف کهنه‌ی پرپنبه را چبغوت دان

پوستین کهنه و رخت و لباس ژنده‌ی سَخش»