ریشهی پیشاهندواروپایی «*kek/ *kak» به معنای «توانستن، یاری رساندن» در زبانهای اروپایی شاخهزایی چندانی نکرده و در مقابل در زبانهای شاخهی آریایی بسیار بارور بوده است. این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*سَک» تبدیل شده و هردو معنای اولیه یعنی «توانستن، آماده ساختن» را حمل میکند. این دو دلالت در دو معنای «ساختن» در پارسی به خوبی باقی مانده که هم «تولید کردن» و هم «سازگار شدن، کنار آمدن» معنی میدهد. در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین واژگانی زاده شدهاند: kas (سَک: موافقت کردن، دریافتن) و kasA (آسَک: آموختن، حفظ کردن) و kasIwia (اَیْویسَک: اندیشیدن، به یاد داشتن) اوستایی، शक्ति (ساکْت: نیرو، توانایی) و शक्र (سَکْرَه: توانا) و शक्यता (سَکْیَتا: امکان، گزینه) و शक्ति (سَکْتی: نیرو، قدرت) و शक्नोति (سَکْنُوتی: یاری کردن، توانمند بودن) و शक्तिशाली(سَکْتیسْتْهَه: قدرتمند، پرانرژی) و शक्तिहीन (سَکْتیهینَه: ضعیف، ناتوان) و «سیکْوَن» (توانمند، لایق) و «ساکَه» (مفید، لایق) و «سَکْوَن» (کاردان) و «ساکَه» (درخت ساج) سانسکریت، «ساتّی» (توانایی) و «سَکُّتی» (توانستن) و «ساکَه» (درخت ساج) پالی، 𑀲𑀓𑁆𑀓𑀇 / 𑀲𑀓𑁆𑀓𑁂𑀇 (سَکّای/ سَکَّئی: توانستن) و 𑀲𑀓𑁆𑀓𑀡𑁄𑀤𑀺 (سَکَّنُودی: قادر بودن، توانایی داشتن) و «ساگَه» (درخت ساج) پراکریت، «ساخْتَن» و «ساخْت» و «سَخْت» و «ساچ» (ساز) و «سَخْتَگ» (سخت، محکم) و «سَچ» (لایق، در خور) و «سَچاک» (سزا، شایسته) و «پَسّاخْت» (حاضر و آماده) و «پَسّازَگ» (مهیا) پهلوی، «ساژ» (مهیا کردن) و «نیساژ» (آمادهسازی) و «اَبْساغ» (ادب، احترام) و «هو-اَبْساگیفْت» (فرمانبری، اطاعت امر) و «سَخْت» و «پَسّاژ» (مهیا) پارتی، «پَسّاز» (حاضر و آماده) و «سَز» (سزاوار بودن) و «هْساچ» (مهیا کردن) و «سَخْت» تورفانی، «ساج» (آموختن) و «ساهَیْ» (شق، سفت) سکایی، «ساژ» (مهیا کردن) و «فساچ» (یاد دادن) و «ابساچ» (آموزاندن) و «اسخس» (موافقت کردن) و «شَخ» (شق، سفت) و «پَتْسَغْدِه» (مهیا، فراهم) و «پتسغت» (آماده) و «ساچ» (سزاوار بودن) و «آسَغْدِه» (سازگار، مناسب) و «آسَغْت» (سازش کردن) و «انساغس» (همیاری کردن، همراهی کردن) و «پَتْسیچ» (بسیج کردن، تدارک دیدن) سغدی، «ساچی» (آماده کردن) و «ثغد» (سخت، سفت) و «ثغدچم» (بیحیا، شوخ، در اصل یعنی: سختچشم) «سخس» (سازگار شدن) و «وسخس» (از هم جدا شدن، بریدن) و «وساچی» (آشتی کردن) خوارزمی، սազ (ساز: آلت موسیقی) ارمنی میانه،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «ساختن»، «ساخت»، «ساختوساز»، «ساز» (موسیقی)، «ساختمان»، «سازه»، «ساختار»، «ساختارگرایی»، «ساختمانسازی»، «نوساز»، «پیشساخته»، «نیمهساز»، «سازوبرگ»، «آمادهسازی»، «بازسازی»، «بهسازی»، «بدساخت»، «خوشساخت»، «سازمان»، «سازماندهی»، «سازمانده»، «سازمند»، «ساختمند/ ساختارمند»، «کارساز»، «سازگار»، «ناسازگاری»، «فیلمسازی»، «لانهسازی»، «سازش»، «سازشکار»، «نابساز»، «نساز» (بداخلاق)، «سازنده»، «سازندگی»، «بسیج» (پَتی + سایَچَه)، «بسیجی»، «بسیچیدن/ بسیجیدن»، «سخت»، «سرسخت»، «سختپوستان»، «سختدل»، «سفتوسخت»، «ساج/ ساگ» (درختی با چوب محکم)، «ساختوپاخت»، «ساختوساز»، «سوختنوساختن»، «سَزیدن» (شایسته بودن)، «سزا»، «ناسزا»، «سزاوار»، «شق کردن»، «شق و رق»، «نغمهساز»، «دمساز»، «همسازی»، «کتابسازی»،
و همچنین «سیچ» (سازوبرگ) و «سیچیدن» (مهیا کردن) و «بِساز» (کوک بودنِ ساز) و «سَختیان» (پوست بز دباغی شده) و «سَغدَه/ آسَغدَه» (ساخته، آماده) و «پاساخت» (حاضر و آماده) و «پَسَغدَه» (مهیا، در دسترس) و «شَخ/ شَق» (سفت و محکم، زمین پای کوه) و «بساخته» (آراسته، مجلل) در پارسی قدیم،
حدس میزنم «سفت» شکلی تحریف شده از «سخت» باشد و آن هم به همین بن بازگردد. همچنین حدسم آن است که واژهی «ساتگین» به معنای «جام شراب بلورین» هم از اینجا آمده باشد و در اصل به معنای «ساخته شده از سنگ، چیز ساختهی سخت» بوده باشد. همچنین حدس میزنم «ساغر» هم صورتی تحول یافته از همین واژه باشد. معنای این بن با دلالت «سخت و محکم، سنگی» دیرینه است و در کلمهی اوستایی arqic-ertuGis (سیغوتْرِه-چیثْرَه) به معنای «چهره سنگی، سخت چهره» دیده میشود که نام قومی بوده است. بازسازی این بن در ایرانی باستان به صورت «*سَیْگْرَوَه» (سنگ، سخت) انجام شده که قاعدتا به همین بن بازمیگردد.
بنابراین به احتمال زیاد «ساغر» و «ساتگین» دو صورت از یک کلمه هستند که هردو «آوند سنگی، جام ساخته شده از بلور سخت» معنی میدهند. به این ترتیب «ساغراق/ ساغراک» (جام شراب) ترکی و «صاغَر/ صاخَرَه» (جام) عربی و «سوغْرَیْ» (پیالهی چینی بزرگ) تاتی هم از همینجا آمدهاند. در دوران معاصر استفاده از «ساتگین» نزد شاعرانی مثل اقبال لاهوری و پورداوود احیا شده است.
حدس دیگرم آن است که بن عربی «*صخر» به معنای «سنگ» هم از همینجا آمده باشد. این بن در زبانهای سامی وجود ندارد و تنها در عربی دیده میشود و شمار واژگان برآمده از آن هم در این زبان اندک است و اغلب صرف نمیشود. به این ترتیب «صخره» و «صخرهنورد» و «صخرهای» هم به همین ریشه بازمیگردند.
به احتمال زیاد نام قوم «سکا» هم از همینجا مشتق شده باشد و «قدرتمند، توانا» معنا دهد. ریشهی محتمل دیگر برای آن «*skew» است که در مدخل «چست» وارسی شده است. اگر نام سکاها از این بن برخاسته باشد، وامگیریاش در زبانهای اروپایی هم از همینجا آمده است: skuqhs (سْکوثِس) یونانی، scythes لاتین، Scythian انگلیسی و آلمانی
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: «سازِه» (سازگار بودن) و «ساز» (ساختن) کردی، «ساچ» (موافق بودن) و «ساز» (ساختن) و «سِکّ» (شدید، زیاد) بلوچی، «ساتَل» (نگه داشتن) و «خَخ» (شق، سفت) پشتون، «سَیْز» (درست، آماده) و «سَیْن/ سَیْز» (درست کردن، ساختن) و «سَیْخْتَیْن» (ساختن) تاتی، «سَتچِم» (بیحیا، شوخ، در اصل یعنی: سختچشم) و «سَت» (سخت، سفت) تالشی، «ساز» (ابزار، امکانات) و «سَخْتیُون» (چرم دباغی شده) ترکی، «شَخ» (سفت، شق) خراسانی، «شُوخ» (شق، سفت) سنگلیجی، «شاغ» (شق، سفت) وخی، սազ (ساز: آلت موسیقی) و «ساخْتِئال» (ساختن) و «اَنْساخْت» (آراسته، آماده، در اصل یعنی: زره پوشیده) و «پَتْشاچ» (بسیج کردن، تدارک دیدن) ارمنی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: शकणे (سَکَنِه: توانستن) مراثی کهن، शकणे (سَکْنِه: توانستن) مراثی، सकिवउं (سَکیواو: قادر بودن) گجراتی کهن، শক্তি (سُکْتی: توان) بنگالی، શકવું (سَکْوو: توانستن) گجراتی، ਸਗਤ (سَگَت: توانایی) و ਸਕਣਾ (سَکْنا: توانستن) و ਸਾਜ਼ (ساز: آلت موسیقی) پنجابی، साज़ (ساز: آلت موسیقی، ابزار) و शक्ति (سَکْتی: توانایی) و सकना (سَکْنا: توانستن) هندی، ಶಕ್ (سَکیَه: ممکن) و ಶಕ್ಚೆ (خَکْچِه: توانستن) کانادا، ശക്തി (سَکْتی: توانایی) مالایالام، சக்தி / சத்தி / ஷக்தி (چَکْتی/ چَتّی/ سَکْتی: توانایی) تامیلی، శక్తి (سَکْتی: توانایی) تلوگو، शक्चे (سَکْچِه: توانستن) کُنکانی،
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وامگیری شده است: सक्नु (سَکْنو: توانستن، کامل کردن) نپالی، សក្តិ (سَک: ساز) خمر، «سَکْتی» (توان) جاوهای کهن و مالایی و اندونزیایی و بالی، ꦱꦏ꧀ꦠꦶ / ꦱꦼꦏ꧀ꦠꦶ (سَکْتی/ سِکْتی: توانایی) جاوهای، ศักดิ์ / ศักดิ (سَک/ سَکْدی: توانایی) تای، saz (آلت موسیقی) و saftian (چرم دباغی شده) انگلیسی، Saffian (چرم دباغی شده) آلمانی و رومانیایی، safjan (چرم دباغی شده) لهستانی، satchijan (چرم دباغی شده) بلغاری، saf’yan (چرم دباغی شده) روسی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « مجلس باید بساخته، ملکانه از گل و از یاسمین و خیری الوان»
ناصر خسرو: «امیرانت اصل فسادند و غارت فقیهانت اهل می و ساتگینی»
اسدی توسی: «نبینی ز زهرش جهان گشته دود؟ همه شخ سیاه و همه کُه کبود»
و: « نبد پَرّ بر تیر آنگه ز پیش منوچهر شه ساخت هنگام خویش »
نظامی گنجوی: « سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی »
مسعود سعد سلمان: «خاطر عالی تو غارت کرد گنج آسُغدهی نهان قلم»
مولانای بلخی: «کفشگر هم آنچه افزاید ز نان میخرد چرم و ادیم و سختیان»
و: «ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا یا چه بودست مراد وی از این ساختنم »
و: «ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم»
سعدی شیرازی: «حاجت موری به علم غیب بداند در بن چاهی به زیر صخره صما»
امیر والهی قمی: «نكنم طمع ز دونان نبرم وقار خود را به طپانچه سرخ سازم رخ اعتبار خود را»
شیخ جنتی جزی: « بیا تا سوی شهر آریم پرواز که با شهزادگان باشیم دمساز»