ریشهی پیشاهندواروپایی «*rei» (پاره کردن، کندن) مشتقی به شکل بن «*reik» به دست داده به معنای «بریدن، قطع کردن» که در زبانهای آریایی ریشهی «*رَیْس» به معنای «ریسیدن، پاره کردن» را به دست داده است. از این بن در زبانهای ایرانی کهن چنین واژگانی برخاستهاند: «ریسَتی» (پاره کردن)و «ریسَه» (گسلنده، پاره کننده) و «ماتَریس» (چوب برای گیراندن و هم زدن آتش) سانسکریت، «رِش» (ریش) و «رِشَگ» (ریشه) و «اَبْرِشوم» (ابریشم) و «ریشْتَگ» (رشته) و «پَریشَم» (پارچهی ابریشمی) پهلوی، «اَبْرِشُوم» (ابریشم) تورفانی، «ریمَه» (جامه) سکایی، «ریشاکه» (ریش) و «پتیریش» (پاره کردن) سغدی، «ریسی» (رِشتن) و «ریس» (پارچه، منسوج) و «اژیک» (ریش) خوارزمی، mwSyrba (ابریشوم: ابریشم) سریانی، ապրիշում (آپْریشوم: ابریشم) ارمنی کهن،
در زبان پارسی هم این مشتقها را از این ریشه سراغ داریم: «ریسمان»، «ریسیدن»، «رِشتَن»، «رشته»، «ریشه»، «ریشهدار»، «بیریشه»، «سررشته»، «سررشتهدار»، «ریسه» (بافت قارچها)، «بادریس» (فلکه، چوب یا چرم حلقوی در گلوی دوک)، «چرخریسک»، «ریش» (محاسن)، «ابریشم/ ریشَم»، «رِشمَه» (ریسمان اسب)، «ریشو»، «تهریش»، «همریش» (باجناق)،
در سایر زبانهای ایرانی نو هم این کلمات از این ریشه زاده شدهاند: «ریشَگ» (ریشه) و «رِسَگ» (ریسمان) و «رِس» (حلقه، پیچ) و «رِسیتَه» (ریسیدن) و «بْرِس/ بْرِسْتَه» (بافتن، رشتن) بلوچی، «ریَس» (ریسمان) زازا، «رَسَیْ» (ریسمان) و «گیرَه» (ریش) و «وْرِخَم» (ابریشم) پشتون، «رِسْتین/ رِس» (ریسیدن، بافتن) و «رِهْ» (ریش) و «اَوْریشیم/ هَورِشوم» (ابریشم) و «هْریسْتِه/ ریسْتِه» (رشته) کردی، «نِکْریش» (ریشو، وامگیری از پارسی: نیکریش) و «إِبْریسَم» (ابریشم) عربی، «ریخی» (سبیل) ایرونی، «رِخِه» (ریش) دیگوری، «آیْلْویسین» (بافتن) آسی، «رَس» (ریسیدن) اوروری، «ریویس» (ریسیدن) و «آرْویسْنَه» (رشته) یغنابی، «ایبْریشیم» (ابریشم) و «اِریشْتَه» (رشته) ترکی، արիշտա (اَریشْتَه: رشته) و էրիշտա (اِریشْتَه: ریسمان) و ռշտա (رْشْتَه: نخ) و ապրիշում (اَپْریشوم: ابریشم) ارمنی، «ویرِخوم» (ابریشم) شغنی، აბრეშუმი (اَبْرِشومی: ابریشم) گرجی، «رِشَم» (ابریشم) و «رِشیمی» (ابریشمی) اردو،
این کلمات هم از پارسی وامگیری شدهاند: रेशम (رِسَم: ابریشم) و रेशमी (رِسْمی: ابریشمی) هندی، «اِریسْتِه» (رشته) تاتاری کریمه،
مشتقهای این ریشه فراوان در شعر و ادب پارسی کاربرد داشته است:
فردوسی توسی: «سر رشتهي خویش گم کردن است به جیب اندرون مار پروردن است»
نظامی گنجوی: «در این پرده یک رشته بیکار نیست سرِ رشته بر ما پدیدار نیست»
اوحدی مراغی: «گر توانی تو برگشای این بند ورنه بنشین، به ریش خویش مخند!»
سعدی شیرازی: «من آزمودهام این رنج و دیده این زحمت که ز ریسمان متنفر بود گزیدهی مار»
عرفی شیرازی: «گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست تا ریشه در آب است امید ثمری هست»
هاتف اصفهانی: «سه نگردد بریشم ار او را پرنیان خوانی و حریر و پرند»
بیدل دهلوی: «نفس را الفت دل پیچ و تاب است گره در رشتهی موج از حباب است»