ریشهی پیشاهندواروپایی «*reu» به معنای «فضای باز» در زبانهای کهن اروپایی این واژگان را پدید آورده است: rus (مزرعه) و ruris (روستایی) و rusticus (دهاتی) لاتین، rum (فضا، محوطهی باز) نُردیک کهن و انگلیسی کهن و آلمانی کهن و گُتی، roe (مزرعه) ایرلندی کهن، ravinu (دشت، جای مسطح) اسلاوی کهن کلیسایی، rum (جا، مکان) فریزی کهن و ساکسونی کهن، ruum (فضا، مکان) هلندی میانه،
در زبانهای زندهی اروپایی هم از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: raum (فضا، اتاق) و lebensraum (فضای حیاتی؛ ۱۹۰۵م.) آلمانی، ruim (بارِ کشتی، پهناور) و ruime (فضا) هلندی، rom (فضا) نروژی، rum (فضا، محله) دانمارکی، rum (فضا، مکان) سوئدی، ravnina (دشت) روسی، roum (جادار، فراخ) اسکات، rumur (پهناور، فراخ) ایسلندی، room (اتاق، فضا؛ میانهی قرن پانزدهم) و rural (دهاتی؛ اوایل قرن پانزدهم) و rustic (روستایی؛ میانهی قرن پانزدهم) و rurban (شهری-روستایی، ترکیب rural + urban؛ ۱۹۱۸م.) و Ruritarian (آرمانشهری، برگرفته از رمان آنتونی هوپ به اسم «زندانیان زِندا»؛ ۱۸۹۴م.) و bathroom (دستشویی؛ ۱۷۸۰م.) و bedroom (اتاق خواب؛ ۱۶۱۰م.) و living room (اتاق نشیمن؛ ۱۷۹۵م.) و dark room ([در عکاسی] اتاق تاریک؛ ۱۸۴۱م.) و classroom (کلاس، مکتب؛ ۱۸۱۱م.) انگلیسی.
برخی از این واژگان مثل ルーム (رومو: فضا، اتاق) ژاپنی در زبانهای دیگر هم وامگیری شدهاند.
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*راگا» (فضای باز) و «*رَوْ» (گشودن، باز کردن) تبدیل شده است. در زبانهای کهن ایران از ریشهی «*راگا» این واژگان زاده شدهاند: «راغ» (دشت) پهلوی، «راغ» (جلگه، دشت) و «راغیهْ» (بیابانی، متروک) سغدی، «رّا» (صحرا) سکایی،
از همین ریشه در زبانهای زندهی ایرانی چنین کلماتی را سراغ داریم: «راغ» و «راود» (سبزهزار) پارسی، «رَغ» (ستیغ کوه) بلوچی، «راغَه» (دامنهی کوه) و «رَغْزَی» (دشت سنگلاخی) پشتون، «رَگ» (ستیغ کوه) آسی،
از ریشهی «*رَوْ» در زبانهای باستانی ایرانی این کلمات پدید آمدهاند: hawar (رَوَهْ: فضای باز) و tArac hawar (رَوَهْ چَرات: متحرک در فضای باز) اوستایی، «رُوسْتَک/ رُوتَسْتَک» (روستا، ترکیب رَوتَه: فضای باز + سْتاک: ایستاده) پهلوی، «رُودِسْتاگ» (ناحیه، ایالت) پارتی، «راواتهْ» (دشت) سغدی، «روستاقا» (روستا) سریانی.
در زبانهای ایرانی نو هم از این ریشه چنین کلماتی مشتق شدهاند: «روستا» پارسی، «رُسْتاق» (روستا) عربی،
مشتقهای این بن در شعر و ادب پارسی زیاد به چشم میخورند:
فردوسی توسی: «به بالای ایوان او راغ نیست به پهنای میدان او باغ نیست»
و: «سپر در سپر بافته دشت و راغ درفشیدن تیغها چون چراغ»
و: «یکی روستا بود نزدیک شهر که دهقان و شهری بدو بود بهر»
نظامی گنجوی: «وزین سو ره پشته بی راغ بود طرف در طرف باغ در باغ بود»
سعدی شیرازی: «مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب کرمکی چون چراغ»
مولانای بلخی: «از شوق تو باغ و راغ در جوش وز عشق تو گل دریده دامن»
و: «عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم»
و: «باغبانا رعد مطرب، ابر ساقی گشت و شد باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست»