روز


آخرین به روزرسانی:
روز


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*rauk» به معنای «پرتو افکندن، روشن بودن» بسیار زایا بوده و در زبان‌های اروپایی کهن این مشتق‌ها را به دست داده است: leukos (لِئوکُس: روشن) و lucnos (لوخْنُوس: پیه‌سوز، فانوس) و lugx (لونْگْکْس: گربه وحشی) و lukh (لوکِه: نور) یونانی، lucere (روشن کردن) و lux (نور) و lucidus (روشن، شفاف) و lucus (فضای باز، جنگل) و‌ luna (ماه) و lunaris (هلال، مربوط به ماه) و lynx (گربه وحشی) و elucidare (روشن ساختن موضوع) و illuminare (پرتو افکندن، به اشراق رساندن) و lucubrare (شب‌کاری کردن، در اصل یعنی: در نور چراغ کار کردن) و lustrum (آیین تطهیر مردم رم که پنج سال یک بار اجرا می‌شد) و pellucere (از ورای چیزی تابیدن) و pellucidus (شفاف) لاتین، lunaire (هلال، مربوط به ماه) و luminarie (لامپ، چراغ؛ قرن دوازدهم) فرانسوی کهن، luna (ماه) و лоучи (لوچی: نور) و лоучити (لوچیتی: روشن کردن) اسلاوی کهن کلیسایی، лuчити (لوچیتی: روشن کردن) اسلاوی کهن شرقی، lauxnos (اختری، مربوط به ستارگان) پروسی کهن، loche (آذرخش) و luchair (درخشش) ایرلندی کهن، luan (نور، ماه) ایرلندی میانه، leoht/ leht (نور، شهود) و læch/ leah (فضای باز، جای روشن) و lihting (آذرخش) و lox (گربه وحشی) انگلیسی کهن، luminen (کتاب‌آرایی؛ اواخر قرن چهاردهم) انگلیسی میانه، liuhaþ (نور) گُتی، alluminer (روشن کردن) و illustration (ظاهر، نمود؛ قرن سیزدهم) و lunatique (مجنون، در اصل یعنی ماه‌زده) فرانسوی کهن، loh (فضای باز، جای روشن) و lioht (نور) و luhs (گربه وحشی) آلمانی کهن، lioht (نور) ساکسونی کهن، leoht (نور) ساکسونی غربی، liacht (نور) فریزی کهن، lucht (نور) هلندی میانه، lagad (نور، چشم) برتون، 

در زبان‌های اروپایی نو هم از این بن چنین کلماتی برخاسته‌اند: llug (برق زدن) و llygad (چشم، درخشش) ولش، Licht (نور) و Leukämie (نارسایی خون، لوسمی؛ ۱۸۴۸م.) و Luminal (اسم تجاری داروی خواب‌آور فنوباربیتول؛ ۱۹۱۲م.) و luminescence ([در زیست‌شناسی] پرتوافکنی بیوشیمایی؛ ۱۸۸۴م.) و Luchs (گربه وحشی) آلمانی، allumette (کبریت، آتش‌زنه) و allumer (روشن کردن) و illuminer (روشن کردن، حل کردن ابهام) و élucider (روشن ساختن موضوع؛ قرن پانزدهم) و illustration (شرح، توضیح) و leucocyte (گویچه‌ی سفید خون) و lumen (واحد تابش نور؛ ۱۸۹۴م.) و luciférase (آنزیم نورزایی در کرم شب تاب؛ ۱۸۸۰م.) و lunatique (مجنون) و lunette (نعل اسب؛ قرن سیزدهم) و lustre (چلچراغ؛ قرن چهاردهم) فرانسوی، licht (نور) و los (گربه وحشی) هلندی، lustre (چلچراغ، باشکوه) و lince (گربه وحشی) اسپانیایی و پرتغالی، lustru (چلچراغ، درخشان) رومانیایی، lustro (چلچراغ، درخشان، باشکوه) و lince (گربه وحشی) ایتالیایی، lo (گربه وحشی) سوئدی، лучи́ть (لوچیتا: روشن کردن) روسی، лу́чити (لوچیتی: روشن کردن) اوکراینی، laukas (سفید، [چهره] روشن، فضای باز) و lūšis (گربه وحشی) لیتوانیایی، lauks (جای روشن، فضای باز) لاتویایی،

در زبان انگلیسی هم این مشتق‌ها را از این بن می‌شناسیم: luna (ماه؛ اواخر قرن چهاردهم)، lunar (هلالی، مربوط به ماه؛ اوایل قرن پانزدهم)، allumette (کبریت، آتش‌زنه؛ ۱۸۴۸م.)، elucidate (رفع ابهام کردن، روشن ساختن موضوع؛ ۱۵۶۰م.)، illumination (به اشراق رساندن، پرتو معنوی افکندن؛ اواخر قرن چهاردهم)، illustration (درخشش؛ ۱۴۰۰م.، نمایش، شرح؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، leukemia (نارسایی خون، لوسمی؛ ۱۸۵۱م.)، lea (فضای باز)، light (نور؛ )، leukocyte (گویچه‌ی سفید خون؛ ۱۸۶۰م.)، lightning (آذرخش)، limn (کتاب‌آرایی، مصورسازی کتاب؛ اوایل قرن پانزدهم)، link (پیه‌سوز، فانوس؛ ۱۵۲۰م.)، lucent (روشن، درخشان)، lucid (براق، درخشان؛ ۱۵۹۰م.)، Lucifer (شیطان، در اصل: آورنده‌ی نور [لقب سیاره‌ی ناهید])، luciferase (آنزیم نورزایی در کرم شب‌تاب؛ ۱۸۸۸م.)، luciferous (پرتو افکن، تابان؛ ۱۶۵۰م.)، lucifugous ([جانور] نورگریز؛ ۱۶۵۰م.)، lucubrate (شب‌کار؛ ۱۶۲۰م.)، lucubration (تأمل شدید و تدقیق؛ ۱۵۹۰م.، اثر ادبی نکته‌سنجانه؛ ۱۶۲۰م.)، luculent (روشن، شفاف؛ اوایل قرن پانزدهم)، luminary (لامپ، چراغ؛ میانه‌ی قرن پانزدهم)، luminate (روشن کردن؛ ۱۶۲۰م.)، luminous (نورانی، اوایل قرن پانزدهم)، lunacy (جنون، در اصل یعنی: ماه‌زدگی؛ ۱۵۴۰م.)، lunate (هلالی؛ ۱۷۷۷م.)، lunation (یک ماه قمری؛ اواخر قرن چهاردهم)، lunatic (مجنون، در اصل یعنی ماه‌زده؛ اواخر قرن سیزدهم)، lune (وتر، شکل کمانی و هلالی؛ ۱۷۰۴م.)، lunette (نعل اسب؛ ۱۵۷۰م.)، luster (چلچراغ؛ ۱۵۲۰م.)، lux (واحد شدت نور؛ ۱۸۸۶م.)، pellucid (شفاف؛ ۱۶۱۰م.)، sublunary ([در نجوم] فلک تحت‌القمر؛ ۱۵۹۰م.)، translucent (شفاف؛ ۱۵۹۰م.)، lynx (گربه وحشی؛ میانه‌ی قرن چهاردهم)

         این ریشه در زبان‌های آریایی به «*رَوک» تبدیل شده و در زبان‌های ایرانی کهن چنین واژگانی را پدید آورده است: 𒇻𒊌(لوک: نور) و 𒇻𒊌𒅗𒊑 (لوکاری: روشن کردن، طلوع کردن) و 𒇻𒊌𒆠𒄑𒍣 (لوکّیِزّی: آتش می‌زند، برمی‌افروزد) و «لوکِزی» (می‌درخشد) هیتی، koar iba (اَبی‌رَئُوک: افروختن) و koar (رَئُوک: روشن کردن) و anScOar (رَئُوخْشْنَه: روشن) و tnacoar (رَئُوچَنْت: درخشان) و hacoar (رَئُوچَهْ: نور) و itiYiacoar (رَئُوچَییتی: به درخشش وا داشتن، پرتو افشاندن) اوستایی، रोचते (رُوچَتِه: نور) و «روچیتَه» (روشن) و «رُچَس» (نور) و रोक (رُکَه: روشنایی) و «روچَه» (تابان) و «رُچیس» (پرتو) و रुक्म (روکْمَه: زیور زرین) و «روکْمَنْت» (پرفروغ، رخشان) و «لُکَه» (فضای باز، دنیا) و «لُکَتَه» (دیدن) و «لُچَنَه» (چشم) و «روسَنْت» (روشن) रोचयति (رُچَیَتی: درخشان کردن، پرتو افکندن) و लोचयति (لُچَیَتی: روشن کردن) سانسکریت، «رَوچَهْ» (روز) و «رَوچَهیَه» (روشن) پارسی باستان، «رُوچَن» (روزن) و «رُوچ» (روز) و «پَیْرُوگ» (روشنایی) و «فْرُوگ» (فروغ) و «رُوچْکار» (روزگار) و «اَبْرُوخْتَن» (افروختن) و «*آدْرَخْش/ آذْرَخْش» (آذرخش) پهلوی، «رُوژ» (روز) و «رُوژَنیگ» (پرفروغ، پرتوافکن) و «رُوشْن» (روشن) و «ویرُوشْن» (افروختن) و «ویرُوژ» (آذرخش) و «رُوژَگ» (روزه) و «رُوژَگ‌پایْ» (روزه گرفتن) و «رُوژَگ ویشادَن» (روزه گشادن، افطار) پارتی، «رُوز» (روز، درخشیدن) و «رُوزِناگ» (روشنی‌بخش) و «رُوزِن» (روشن کردن) و «اَبْرُوز» (درخشش، فروغ) و «رُوشْن» (روشن) و «اَبْرُوخْتَن» (افروختن) و «رُوزَگ» (روزه) و «رُوزَگ‌پایْ» (روزه گرفتن) تورفانی، «ویذریش» (برق زدن) و «رُوچ» (روز) و «فرووق» (فروغ) و «ویروش/ ویروخْش» (تافتن، درخشیدن) و «روچیان» (روزن) و «روخْشْن» (روشن، تابان) سغدی، «رْرونْدیتَه» (روشن) و «هَرّون» (درخشیدن) سکایی، «لوک» (درخشیدن) تخاری، «رخن» (روشن) خوارزمی، լոյս (لُویْس: نور) و լուցանեմ (اوتْسانِم: روشن کردن، پرتو افکندن) و լուսանունք (لوسانونْکا: گربه وحشی) و լուսն (لونْس: لک سفید روی چشم) ‌ارمنی کهن، 

         در پارسی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «روز»، «روزگار»، «روزه»، «روشن»، «روشنایی»، «روشنا»، «روزن»، «رونق»، «افروختن»، «برافروخته»، «فروغ»، «افروغ»، «فروزنده»، «فروزان»، «روزانه»، «شبانروز»، «روزمره»، «درخشیدن»، «رخشان»، «آذرخش»، «روزنامه»، «روشنی‌بخش»، «درخشش»، «درخشان»، «درخشنده»، «درخشیدن»، 

همچنین اسم‌های شخصی زیادی داریم که از این ریشه برآمده‌اند: «روشنک»، «بهروز»، «شهروز»، «روزبه»، «روژین»، «رخشنده»، «فروغ»، «رخشان»، 

در پارسی قدیم هم از این بن این کلمات را داشته‌ایم: «دُرَخش» (آذرخش)، «رُشت» (روشنی)، «لوخَن» (ماه)، «اَفروزه» (چخماق، آتش‌زنه)، «درفشیدن» (درخشیدن)، «روشَنا» (سرمه، حجرالبصر)، 

کلمه‌ی «درخش/ آذرخش» که در اصل «رعد و برق» معنی می‌داده، دیرینه است و از ترکیب‌ها برمی‌آید که در زبان پهلوی هم به صورت «آدْرَخْش» وجود داشته است. این واژه احتمالا از ترکیب «دو» با بن «رخش» ایجاد شده و یعنی بسیار درخشان و دوچندان روشن. بسطی در معنای این کلمه صورت پذیرفته و کلماتی مثل «درخشش» و «درخشیدن» را به دست داده است. 

حدس دیگرم آن که در ترکیب «رُک و راست» بخش نخست از همین‌ ریشه برآمده باشد و به معنای «روشن، واضح» باشد.

         در زبان‌های ایرانی نو از این بن چنین واژگانی زاده شده‌اند: «رُوچ» (روز) و «رُچَگ» (روزه) و «رَدَرات/ رُوچْدْرات» (مشرق، یعنی: روز درآینده) و «رُچ‌نیشْتین/ رُنیشین» (مغرب، یعنی: روز نشین) و «رُچ‌‌آسان» (طلوع، یعنی: جای آمدن روز) و «رُتاک» (روزنامه) بلوچی، «روشْت» (روشنی) شغنی و یزغلامی، «رْوَج» (روز) و «رُژَه» (روزه) پشتون، «رُوژی» (روزه) و «رُک» (روز، روشن) کردی، լուցել (لوتْسِل: برافروختن، کبریت کشیدن) و ճրագալոյց (چراگالویْتْسا: روشن کردن چراغ، مرکب از چراغ [وام‌واژه‌ی پارسی] + لوتسِل) و լուցկի (لوتْسْکی: سوخت، مواد سوختنی) و լուսան (لوسان: گربه وحشی) و լույս (لویْس: نور) و «پَت‌رُویْک» (فتیله) و «لوسین» (ماه) و «لُویْس» (روشنایی) ارمنی، «رَخْشین» (روشن) و «روچَه» (روزن) یغنابی، рухс (روخْس: نور، سرخ) و «روزینگ» (روزنه) و «اُرَیْزَه» (روزه) آسی، «روشَه» (روزه) سیوندی، «روجَّکی» (رمضان، یعنی [ماه] روزه‌گیری) امره‌ای، «لَکِر» (زن سپیدرو) لری، 

         مشتق‌های این ریشه در شعر و ادب پارسی بسیار زیاد به کار گرفته شده‌اند:

رودکی: «به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم مخوری   بسا کسا که به روز تو آرزومند است»

اسدی توسی: «مده روز فرخ به روز نژند                         ز بهر جهان دل در اندُه مبند»

بابا طاهر عریان: « از آن روزی كه ما را آفریدی                به غیر از معصیت چیزی ندیدی

 خداوندا به حق هشت و چارت           ز ما بگذر شتر دیدی ندیدی»

فرخی سیستانی: «دل من همی‌داد گویی گوایی            که باشد مرا روزی از تو جدایی»

عسجدی مروزی: «چه اعتماد بر این روزگار نامسعود  چه اعتبار بر این روزگار ناهموار»

مولوی بلخی:‌ « چون بدیدی سوی روزن درنگر          کان نگار از عکس روزن شد نگار

شش جهت حمام و روزن لامکان                           بر سر روزن جمال شهریار»