ریشهی «*رَنْگ» در زبانهای آریایی به معنای «نگران شدن، به هیجان آمدن» وجود داشته و احتمالا به همین شکل در بن پیشاهندواروپایی هم یافت میشده است. با این حال از مشتقهای خویشاوندش در زبانهای اروپایی نمونهای نمیشناسیم.
در زبانهای ایرانی کهن این واژگان از این ریشه برخاستهاند: रञ्ज् (رَنْج: اندوه، دلهره) و «رَنْگ» (هیجان) و «رَجیَتی» (برانگیختن) و «راگَه» (شوق، دلبستگی) سانسکریت، «رَخْتَن» (آزار دادن، رنجاندن) و «اِرَخْتَن» (صدمه زدن) و «اِرَنْگ» (زحمت، آزار) و «اِرَخْتار» (جنگجو) پهلوی، «اِرَخْتَن» (جنگیدن) و «اِرَخْتار» (جنگجو) و «اِرَنْز» (آزار) و «رَخْت/ رَنْج» (زحمت) و «رَنْز» (رنج) و «بورْدْرَنْز» (رنجبر) و «رَنْزْوَر» (رنجور) تورفانی، «رَنْج» پارتی، «رنجاوی» (رنجاندن) و «رنجاوک» (ناراحتی، نگرانی) خوارزمی،
در زبان پارسی هم چنین مشتقهایی از این بن سراغ داریم: «رنج»، «رنجور»، «رنجبار»، «رنجآور»، «رنجیده»، «رنجیدن»، «رنجاندن»، «رنجه». در پارسی قدیم هم این نمونههای خویشاوند را داشتهایم:«رنگ» (محنت)، «آرنگ» (آزار)، «راخ» (اندوه)، «رَخته» (زخمی)، «پَدرَخته» (غمگین، در اصل: *پَتی + رَخْتَک)،
در سایر زبانهای ایرانی هم چنین خویشاوندی از این تبار داریم: «رَغْدَگ» (سرزنده) پشتون، «رَچ» (سختی، مشکل) مونجی، «رِنْج» (رنج) گزی، «اِرَخْتی» (التفات، توجه) ارمنی،
«رنج» و مشتقهایش در متون ادبی پارسی با بسامدی بسیار به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «به رنج اندر است ای خردمند گنج نیابد کسی رنج نابرده گنج»
و: «تهی دستی و ایمن از درد و رنج بسی بهتر از بیم با ناز و گنج»
ناصر خسرو: «بود یک رنجش از نادادن زر دو صد رنجش چو گویی زر بیاور»
و: «انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنات مشت»
ابوسعید ابیالخیر: «دوزخ شرری ز رنج بیهودهی ماست فردوس دمی ز وقت آسودهی ماست»
اوحدی مراغهای: «خواجه رنجور شد عیادت کن بِهْ شود، حرمتش زیادت کن»