ریشهی پیشاهندواروپایی «*hlewd» به معنای «بالیدن، بزرگ شدن» در زبانهای کهن اروپایی چنین واژگانی را پدید آورده است: eleuqeros (اِلوثِرُوس: آزاد، رها) یونانی، 𐌋𐌏𐌉𐌚𐌄𐌓𐌕𐌀 / 𐌋𐌏𐌉𐌚𐌉𐌓𐌕𐌀 (لُیْفِرْتا/ لُیْفیرْتا: آزادزن) و 𐌋𐌏𐌉𐌚𐌉𐌓𐌕𐌀𐌕𐌏 (لُیْفِرْتاتُو: آزادی) فالیسکان، 𐌋𐌏𐌖𐌆𐌄𐌓𐌏𐌘𐌏𐌔 (لودِرُوبُوس: آزادی) ونتی، 𐌋𐌞𐌅𐌚𐌓𐌄𐌝𐌔 (لووْفْرِئیس: آزادی) اُسکان، liber (آزادمرد) و liberti (آزادی) و liberi (فرزندان) لاتین، loðinn(پشمالو، پوشیده از علف) و lýðr (مردم) و loðinhǫfði (ژولیده، پریشانموی) و loðkápa (ردای پشمی) نردیک کهن، liotan (بالیدن) و liut/ liuti (مردم) آلمانی کهن، liberte (آزادی) فرانسوی کهن، leodan (رشد کردن) و leode (مردم) انگلیسی کهن، lus (گیاه) ایرلندی کهن، liodan (رشد کردن) ساکسونی کهن، 𐌻𐌹𐌿𐌳𐌰𐌽 (لیودان: رشد کردن) و 𐌾𐌿𐌲𐌲𐌰𐌻𐌰𐌿𐌸𐍃 (جوگّالاوثْس: مرد جوان) و 𐍃𐍅𐌰𐌻𐌰𐌿𐌸𐍃 (سْوالاوثْس: بزرگا، چه عظیم) و *𐌻𐌹𐌿𐌸𐍃 (لیوتْس: مرد) گتی، людиє/ ⰾⱓⰴⰻⰵ (لیودیِه: مردم) و людинъ (لیودینو: آزادمرد) اسلاوی کهن کلیسایی، людиѥ /люди (لْیودیِه/ لْیودی: مردم) اسلاوی کهن شرقی، ludis (مردم) روسی کهن، ludzie (مردم) لهستانی کهن، лю́дзи(لیودْزی: مردم) بلاروسی کهن، ľudie (مردم) چک قدیم، libertat (آزادی) اوکسیتان قدیم،
از این بن در زبانهای زندهی اروپایی چنین کلماتی را سراغ داریم: loðinn(پشمالو، پرمو) ایسلندی، luden (ژولیده، پرمو) سوئدی، lodden (پرمو، پشمالو) دانمارکی، loden (پشمالو، ژولیده) نروژی، laudis (مردم) لاتویایی، liaudis (مردم) لیتوانیایی، лю́де /лю́ди (لیودِه/ لیودی: مردم) بلغاری، лю́ди (لیودی: مردم) روسی، лю́дзі (لیودْزی: مردم) بلاروسی، лю́ди /лю́де (لیودی/ لیودِه: مردم) اوکراینی، љу̑ди (لیودی: مردم) صربی-کروآتی، луѓе (لوگِه: مردم) مقدونی، lide (مردم) چک، l’udia (مردم) اسلواکی، ludzie (مردم) لهستانی، Leute (مردم) آلمانی، lede (مردم) و liberty (آزادی، اواخر قرن چهاردهم) انگلیسی، lyydi (مردم) فنلاندی، liberte (آزادی) فرانسوی، liberta (آزادی) ایتالیایی، libertad (آزادی) اسپانیایی، liberdade (آزادی) پرتغالی،
این ریشه در زبانهای آریایی به «*رَود» تبدیل شده و همان معنای «بالیدن، روییدن» را حفظ کرده است. در زبانهای کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: doar (رَئُود: بالیدن) و doarIn (نیرَئُود: ناتوان شدن) و doarArf (فْرارَئُود: رشد کردن) و doarIW (ویرَئُود: بالیدن، بار آمدن) و aDoar (رَئُوذَه: چهره، روی) و aquru (اوروثَه: رشد، نمو) و itNvDoar (رَئُوذانْتی: روینده) و imquru (اوروثْمی: جوانه) اوستایی، रोधति (رُدْهَتی: روییدن، رشد کردن) و «رودْهی» (رویش، نمو) و «رُهَس» (قله، بلندا) و «ویرودْهْ» (گیاه) و «نیَگرُدْهَه» (درخت انجیر هندی، در اصل یعنی: به زیر روینده) و «رُهَنَه/ پْرَدْرُهَنَه» (صعود کردن) و «رُهَتی» (بالا رفتن) سانسکریت، «روسْتَن» (رستن) و «آرُوذیشْن» (رشد) پهلوی، «اَبْرُوذ» (گیاه) پارتی، «اَرُویْ» (گیاه) و «روستَن» (رستن) و «رویْ» (چهره) و «رُوییشْن» (رویش) و «رُوذ» (بالیدن) تورفانی، «روذ» (رستن) و «روذَن» (رویاندن، بالاندن) و «روذاک» (علف، گیاه) و «پَتیروذ» (رشد کردن) و «پتروسْت» (رستن) و «ابروذ» (گیاه، رستنی) و «بورذمی» (گیاه) و «روش» (جاری شدن، فوران کردن) سغدی، «رّود» (رستن، بالیدن) و «هَمْبْرود» (شفا یافتن) سکایی، «لوت» (طرد، تبعید) تخاری الف و ب، Առոստոմ / Ռոստոմ / Ռաստոմ (اَرُسْتُم/ رُسْتُم/ رَسْتُم: رستم) ارمنی کهن،
حدسم آن است که نام کشور «لودیه» هم از همینجا آمده باشد. ساکنان قلمرو آناتولی در دوران هخامنشی از اقوام گوناگونی تشکیل شده بودند که آریاییهای نزدیک به مادها و پارسها در میانشان دست بالا را داشتند. کشور لودیه همزمان با ماد شکل گرفت و تقریبا همزمان با آن به دست کوروش بزرگ فتح شد. مردم این سرزمین خود را «سْپَرْدَه» مینامیدند که احتمالا یعنی «اسپدار، سوارکار» و بیشک واژهای ایرانی است. یونانیها این سرزمین را Ludia (لودیا) مینامیدند و از روی آن کلماتی مثل ludos (لودُس: لودیایی، زیبا، خوشگذران) را ساختند. این نام هم تباری آریایی دارد و از «لوییا» در هیتی و «لوویا» گرفته شده که دومی نام قومی آریایی و خویشاوند هیتیها بوده است. ریشهی این نام در منابع کهن به شکلی اساطیری باقی مانده و مثلا یونانیان آن را برآمده از نام شاهی به اسم Ludos (لودُس) میدانستند و عبرانیان میگفتند میزرائیم پسری به اسم לודים (لودیم) داشته که نیای لودیاییها بوده است. با این همه روشن است که این نام از ریشهی «*hlewdh» پیشاهندواروپایی آمده که از «*hlewd» مشتق شده و با تعمیمی در معنای آن، بر «مردم» دلالت میکند. خویشاوندان این کلمه با همین معنا همچنان در زبانهای اروپایی به ویژه در خانوادهی اسلاو باقی ماندهاند. پس نام لودیه هم قاعدتا «مردم» یا «سرزمین مردم» معنا میداده است.
در زبان پارسی از این بن کلماتی از این دست را میشناسیم: «رُستن»، «رشد»، «روییدن»، «رویش»، «رویان»، «گندروی»، «روینده»، «رستم»، «رودابه»، «آبرود» (سنبل)، «آبرون» (نوعی ریحان)، «روشیدن/ روژیدن» (جاری شدن)، «رستنی»، «روی» (چهره)، «رو» (بالا)، «زیباروی»، «خوشرو»، «گشادهرو»، «روبنده/ روبند»، «به هر روی»، «از این روی»، «زیرورو»، «روباز»، «رو گرفتن»، «کُرود/ کَرود» (چاه عمیق، از دید مورگنستیرنه مرکب از: کَه: عجب! + رَودَه: چاه، آبگیر)، «رویگردان»، «رویاروی»، «رو انداختن»، «روانداز»، «روپوش»، «روکش»، «پررو»، «کمرویی»، «آبرو»، «آبروریزی»، «بیآبرو»، «آبرومند»، «خودرو»،
حدسم آن است که بن «*رشد» در عربی هم از همینجا آمده باشد. این ریشه احتمالا تبار سامی ندارد چون در سایر زبانهای سامی دیده نمیشود و شاخهزاییاش در پارسی همتای عربی است. اگر این حدس درست باشد این واژگان هم از همین ریشه برآمدهاند: «رشد»، «رشید»، «راشد»، «مرشد»، «بچهمرشد»، «ارشاد»، «رشادت»، «مسترشد» (نام خلیفهی عباسی)،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی چنین واژگانی از این ریشه برآمدهاند: «اُبْرَیْ» (گیاه ته برکه) پشتون، «رُون» (رستن) گزی، «رود» (رستن) و «رودُک» (بالنده) و «کَرُد» (چاه عمیق) بلوچی، «روسْت» (بلند، مرتفع) و «روسْتکَن» (بلند کردن) پراچی، «ری» (روی، چهره) دوانی، «ری» (روی، چهره) بختیاری،абруй (اَبْرویْ: آبرو) و Рөстәм (رُسْتَم) باشکیری، «آبِرو» و «روسْتَم» (رستم، پهلوان) اردو، աբուռ(آبور: آبرو) و Ռոստոմյան (روسْتَمیان: نام خانوادگی، رستمیان) ارمنی، როსტომი(رُسْتُمی: رستم) گرجی، «آبیرو» (آبرو) و «روسْتَم» (رستم) ترکی، «اِبور» (آبرو) کردی، «روسْتِم» (رستم) ترکی اویغوری، «روسْتَم» (رستم) ازبکی، Рүстем (روسْتِم: رستم) قزاقی، Rustem (رستم) آلبانیایی،
برخی از این واژگان به زبانهای هندی نیز وارد شدهاند:ਆਬਰੂ (آبَرو: آبرو) پنجابی، আব্রু(اَبْرو: آبرو) بنگالی، આબરૂ (آبَرو: آبرو) گجراتی، आबरू(آبْرو: آبرو) و बेआबरू (بِهآبْرو: بیآبرو) و रुस्तम (رٌسْتَم) هندی، अब्रू (آبْرو: آبرو) مراثی، (آبْرو: آبرو)
کلمات برآمده از این ریشه در شعر و ادب پارسی با بسامدی بسیار زیاد به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «گر این تیر از ترکش رستمیست نه بر کرده بر زنده باید گریست»
اسعد گرگانی: «گناه رفته را زو درگذارم دگر هرگز به رویش باز نآرم»
بابا طاهر عریان: «ز خودرو هیچ حاصل برنخیزد به جز بدنامی و بیآبرویی»
نظامی گنجوی: «سر رستی زیر زیبا بود سر آدمی به که بالا بود»
و: «همانا که آن رستنیهای چست نه از دانه از دامن عدل رست»
مولانای بلخی: «زهد اندر کاشتن کوشیدنیست معرفت آن کشت را روییدنیست»