ریشهی پیشاهندواروپایی «*sreno» به معنای «باسن، کمر» مشتقی است از بن کهنترش «*klown/ *klou-ni» به همین معنا که «کون» از آن برآمده است. بن «*sreno» به نسبت نازا بوده و در زبانهای اروپایی این مشتقها را از آن سراغ داریم که همگی بر همین معنای «تهیگاه، انتهای ران، کون» دلالت میکنند: klonis (کْلُونیس) یونانی، clunis و coxa لاتین، hlaun نُردیک کهن، slaunis پروسی کهن، hlaun ایرلندی کهن، clun برتون میانه و ولش میانه، klun برتون، stenos و šlaunis لیتوانیایی، slauna لتونیایی، laun نروژی، cojo (شل) اسپانیایی و پرتغالی،
در زبانهای آریایی این ریشه به «*سْراونی/ *ران» تبدیل شده و به بخشهای بالایی پا و باسن اشاره میکند. در زبانهای ایرانی کهن از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: anAr (رانَه: ران) و yApanAr (رانَهپایْ: رانپای، شلوارک چرمی سوارکاران) و inoars (سْرَئونی: سرین) و inoarsuqarvp (پِرَثوسْرَئونی: پهنباسن، کونگنده) اوستایی، श्रोणि (سُرُونی: سرین) و सुश्रोणी (سوسْرُونی: زن دارای باسن زیبا) سانسکریت، 𑀲𑁄𑀡𑀺 (سُنی: سرین) پراکریت مهاراستری، «سُنی» (کون) پالی، «*سَونی» (باسن، سرین) پارسی باستان، «ران» و «رانپایْ» و «سْرِنُوگ» (سرین) و «سْرین» (کون) و «سْرِنَک» (پشت) پهلوی، «سْسینی» (سرین) ختنی، «شون/ شُون» (سرین) سغدی، «اشونْتْس» (سرین) خوارزمی،
در زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم: «ران/ رون» و «رانپای» و «سُرین/ سُرون/ شَنْج» (کون) پارسی، «کو» (باسن) نورستانی، «شونی» (سرین) و «رُون» (ران) و «رْنْداگ» (تسمه، کمربند) وخی، «اِران» (ران) ارمنی، «ران/ رَن» بلوچی و اورموری، «ران» یغنابی و پراچی، «وْرون» (ران) و «وْرَنْکَی» (استخوان ران) و «خْنَه» (کون) پشتون، «سین» (سرین) آسی، «شینُو» (کس) یدغه، «شینُو» (کون) مونجی، «خون» (کون) شغنی، «خِوْن» (کون) سریکلی، «شین» (کون) وخی، «شون» (پشت) گورانی، «سَرِن/ سْرِن» (سرین) بلوچی، «سورین» (سرین) پارسی تاجیکی،
در زبانهای هندی هم این بن به این شکلهای واژهسازی کرده است:শ্রোণি / শ্রোণী (سْرُونی: سرین) بنگالی، හිණ (هونی: باسن) سینهالی،
واژگان برخاسته از این ریشه در پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «ز دریا برآمد یکی اسپ خنگ سُرین گِرد چون گور و کوتاه لِنگ»
و: «کف و ساعدش چون کف شیر نر هیون ران و موبد دل و شاه فر»
خیام نیشابوری: «گر دست دهد ز مغز گندم نانی وز می دو منی ز گوسفندی رانی»
نظامی گنجوی: «در آن پیچش که زلفش تاب میداد سریناش ساق را سیماب میداد»
و: «تو ای آهو سُرین نه بهر جنگی رها کن بر ددان خوی پلنگی»
سنایی غزنوی: «از نعل او پر مه زمین و ز گام او کوته زمین
وز هنگ او آگه زمین وز طبع او خالی غضب
آهو سرین ضرغام بر کیوان منش خورشید فر
خارا دل و سندان جگر رویین سم و آهن عصب»
سعدی شیرازی: «گریه بیهودست و بیحاصل بود شستن به آب
آدمی را حسرت از دل و اسب را داغ از سرین»