ریشهی سامی کهن «*ذوب» به معنای «رفتن، جاری شدن» چند بن مشتق پدید آورده که عبارتند از «*ذهب» (رفتن، قدم زدن) و «*ذهل» (از راه منحرف شدن، کج رفتن، از یاد بردن) و «*ذهن» (در فکر فرو رفتن، خطور کردن به فکر). همهی این ریشهها به حرکت کردن و جابهجایی دلالت دارند و از این رو نیکوست که یکجا وارسی شوند. تعمیم این ریشه از امور مادی به ساحت معنا و روان انسانی را در دو جهت با بنهای «ذهل» و «ذهن» میبینیم که در اصل دو جهت «آوردن/ بردن» چیزها در روان را وصف میکنند.
در زبانهای باستانی ایرانی از این چهار ریشهی در هم تنیده چنین واژگانی پدید آمدهاند: 𐡆𐡄𐡁𐡀 (زَهْبا: رفتن، طلا) آرامی سلطنتی هخامنشی، זָהָב (زاهاب: طلا) و זָהוּב (زاهوب: زرین) عبری، ܕܗܒܐ (دَهْبا: سکهی طلا) و ܕܗܒܐ (دَهّابا: زرگر) سریانی، 𐩹𐩠𐩨 (دهب: رفتن) سبایی، «دَهْبا» (طلا) آرامی پالمیری،
چنان که میبینیم، گسترشی از معنای «رفتن» به «طلا» در زبانهای سامی کهن رخ داده که جای پرسش دارد. دربارهی دلیل این تعمیم اغلب گفتهاند که شاید ریشهی این دلالت «ذو وَهَب» (بخشاینده، سخاوتمند) بوده باشد که خلاصه شده و به «ذهب» تبدیل شده است. این برداشت به نظرم نادرست است، چون این معنی تقریبا همزمان در چند زبان سامی کهن پدیدار میشود و ترکیب یاد شده که عربی است دیرآیندتر از اینهاست و بعید است همزمان تحریفی مشابه در چند زبان رخ دهد.
دربارهی خاستگاه این کلمه دو حدس دارم. یکی آن که به خاطر پیوند طلا با بازرگانی و تبادل، همنشینیای با مفهوم «بردن، حمل کردن» پیدا کرده باشد. دیگر آن که «ذهب» در معنای «طلا» تحریفی از «دَریَه» (زر) پارسی باستان باشد. این دو حدس مکمل هم هستند. چون سکههای طلا که واسطهی تجارت بودند برای نخستین بار در دوران هخامنشی پدید آمدند، و این دلالت برای بن «*ذهب» هم از دوران هخامنشی در متون سامی پدیدار میشود. همزمان با این ظهور، کلمهی مصری «ذخب» به معنای طلا را هم در پاپیروس دموتیک امهرست-۶۳ میبینیم.
در زبانهای سامی پیش از عصر هخامنشی کلمهای بومی برای طلا داشتهایم که ارتباطی با بن «ذهب» ندارد. کهنترین نمونهی آن 𒆬𒄀 (حوراصوم) اکدی است که با اندیشهنگار سومری «کوگسیگ/ کوسیگ» نوشته شده است. این کلمه در سومری هم «طلا» معنی میداده از 𒆬 (کوگ: فلز) و 𒄀 (سیگ: زرد-سبز) تشکیل یافته است. کلمهی اکدی در زبانهای سامی کهن دیگر هم نظیر دارد و در𐎃𐎗𐎕 (حوراصو: طلا، حلقهی زر) اوگاریتی و חָרוּץ (خاروص: طلا) عبری دیده میشود. بنابراین «ذهب» در معنای طلا برساختهای دیرآیندتر است که از بیرون زبانهای سامی سرچشمه گرفته است.
در پارسی از اینجا چنین واژههایی برخاستهاند: «ذوب»، «مذاب»، «[ایاب و] ذهاب»، «مذهب»، «مذهبی»، «لامذهب»، «بیمذهب»، «ضدمذهب»، «خرمذهبی»، «مذاهب»، «دارالمذاهب»، «تذهیب» (طلاکاری)، «ذهن»، «ذهنی»، «اذهان»، «ذهنیت»، «ذهنخوانی»،
در سایر زبانهای ایرانی زنده از این ریشهها چنین کلماتی را سراغ داریم: «یَذوب» (جاری شدن، ذوب شدن) و «ذاب» (حل شدن، مایع شدن) و «ذَهَل» (سردرگم شدن، منگ بودن) و «ذَهْل» (فراموشی) و «مُذْهَل» (بهت، حیرت) و «ذِهْن» و «ذَهَب» (رفتن، طلا) و «ذَهَبی» (طلایی، رنگ زرین) و «ذَهاب» (رفتن، انتقال) عربی، «مِذْهِب» (مذهب) و «موزِهّیپ» (مُذَهّب، طلاکاری شده) و «زیهْنییِت» (ذهنیت) ترکی، «مَذْهَب» پشتون و چغتایی و ازبکی و اردو، мазһаб(مَذْهَب) قزاقی، «مِزْهِپ» (مذهب) ترکمنی. मज़हब (مَذْهَب) هندی و پنجابی هم از پارسی وامگیری شده است.
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر نیز وارد شدهاند: dehen (ذهن) و deheb (طلا) مالتی، «دَهَب» (طلا) سواحیلی، «ثَهَبو» (طلا) کیکویو، «دَهاب» (طلا) آفاری، madhhab (مذهب) انگلیسی،
در شعر و ادب پارسی این کلمات بسیار رایج بودهاند:
عسجدی بلخی: «باگران حلمش آشنا شد کوه شد مکان عقیق و کان ذهب»
نظامی گنجوی: «در ذهب دادنش به سایل خویش زر مصری ز ریگ مکی بیش»
سنایی غزنوی: «کرده از رمزهای عقل انگیز طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز »
سعدی شیرازی: «قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع در مذهب عشق شاهدی بس باشد »
و: «با هر کسی به مذهب وی باید اتفاق شرطست یا موافقت جمع یا فراق »
مولانای بلخی: «در بیان این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت»