دژخیم


آخرین به روزرسانی:
دژخیم


         ریشه‌ی آریایی «*هَیْم» به معنای «سرشت، جوهر» انگار در زبان‌های اروپایی همتایی نداشته باشد. این بن در زبان‌های باستانی ایرانی چنین کلماتی را نتیجه داده است: ayh (هیَه: خصلت) و ayhOcnap (پَنْچُوهیَه: پنج خصلت، پنج عنصر) اوستایی، «خِم» (خوی، طبع) و «هوک» (سرشت) و «دوشْخِم» (دژخیم) پهلوی، «خَذْم» (زخم، بافت) پارتی، դժխեմ (دْژْخِم: دژخیم) ارمنی کهن، 

         در پارسی از اینجا چنین کلماتی زاده شده‌اند: «دژخیم»، «خیم»، «خوش‌خیم»، «بدخیم»، «خوی»، «خلق‌وخو»، «بدخویی»، «خوشخو»، «نیکخو» 

چنان که از این فهرست برمی‌آید، حدسم آن است که «خوی» به معنای «سرشت» از این ریشه برخاسته باشد و به «خوی» در معنای «عرق، رطوبت» ارتباطی نداشته باشد. 

در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی را سراغ داریم:  «خیم» (طبع) عربی، դժխեմ (دْژْخیم: جلاد) ارمنی،

حدسم آن است که کلمه‌ی «وخیم» هم از همین‌جا آمده باشد. این واژه را اغلب از ریشه‌ی عربی «*وخم» مشتق دانسته‌اند، به معنای «مرض گوارشی، دل‌درد». اما این ریشه در سایر زبان‌های سامی وجود ندارد و در عربی هم شاخه‌زایی چندانی نکرده است. معنای اصلی آن احتمالا «برخاسته از طبع، درمان‌ناپذیر» بوده و در عربی به عارضه‌ای مثل اختلال گوارشی تعمیم یافته است.

         این واژه‌ها در شعر و ادب پارسی کاربردی گسترده داشته‌اند:

رودکی سمرقندی: « چهار چیز مر آزاده را ز غم بخرد: تن درست و خوی نیک و نام نیک و خرد»

فردوسی توسی: «به دژخیم فرمود کاین را به کوی                ز دار اندر آویز و برتاب روی»

فرخی سیستانی: «گر به خوش‌خویی از تو مثلی خواهند مثل از خوی خوش و مکرمت او زن»

فرامرزنامه: «سیُم نیکخویی به از هرچه هست           که خوش‌خو بود بی‌گمان حق‌پرست»

الهامی کرمانشاهی: «بخواند آن دو را و بدانست راز             برآشفت و دژخیم را خواند باز»