ریشهی پیشاهندواروپایی «*dous» به معنای «بازو» در زبانهای کهن اروپایی این کلمات را به دست داده است: пазуха/ ⱂⰰⰸⱆⱈⰰ (پازوخا: زیر بغل، مرکب از؛ پا: دومی/ نزدیک + دوس: بازو) اسلاوی کهن کلیسایی، doe (بازو) ایرلندی کهن،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: paduse (زیربغل) لیتوانایی، па́зуха (پَزوخا: زیربغل) روسی و اوکراینی و بلاروسی، пазва (پازْوا: زیربغل) بلغاری شرقی، пазух (پازوهْ: زیربغل) صربی-کروآتی، pazucha (زیربغل) چک و لهستانی،
در زبانهای آریایی این به به ریشهی «*دَوش» بدل شده و «بازو، دوش» معنی میدهد. در زبانهای کهن ایرانی از اینجا چنین واژگانی زاده شدهاند: Soad (دَئُوش: دوش) اوستایی، दो (دُو: بازو) و दोषान् (دُوسَن: ساعد) سانسکریت، «دُوش» (دوش) پهلوی، anbSd (دُشْبانَه: پتو، پارچه) سریانی،
در زبانهای زندهی ایران از این تبارنامه چنین کلماتی زاده شدهاند: «دوش» و «سردوشی» و «دوشادوش» پارسی، «دوشْوان» (سینهبند فلزی زره) و «جُشَّه» (آستین) پارسی قدیم، «زوغ» (آستین) شغنی، «زُو» (آستین) یزغلامی، «زول» (آستین) سریکلی، «دوشا» (دوش) یغنابی، дус (دوس: آستین) آسی، «لِچَه» (ساعد) پشتون،
«دوش» در شعر و ادب پارسی به نسبت زیاد به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «برآورد گرز گران را به دوش برانگیخت رخش و برآمد خروش»
سعدی شیرازی: « من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم»
فیض کاشانی: « به هم یكتن شویم و یكدل و یكرنگ و یك پیشه
سری در كار هم آریم دوش بار هم باشیم»
بیدل دهلوی: « كس نیست كه دوش غیر گیرد بارش هر موج پل گذشتن از خویشتن است»
هاتف اصفهانی: « چاکران ایستاده صف در صف باده خواران نشسته دوش به دوش»