ریشهی پیشاهندواروپایی «*dowseh» به معنای «افول کردن، رو رفتن، غروب» در شاخهی زبانهای اروپایی زیاد بسط نیافته و تنها در یونانی چنین کلماتی را از آن بن سراغ داریم: deielos (دِئیِلُوس: شبانه)، deilh (دِیْلِه: غروب)، deielon (دِیِلُون: شب)
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*دَوش» تبدیل شده که همان معنای «هبوط، فرو افتادن» را میرساند و اغلب برای خورشید به کار گرفته میشود. در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: Soad (دَئُوش: غروب) و arataSaod (دُئّشَتَرَه: غربی) اوستایی، दोषा (دُسا: شب، غروب) سانسکریت، «دُوش» (دیشب) و «دُوشَسْتَر» (غرب) پهلوی،
در زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «دوش» و «دوشینه» و «پرندوش» (پریشب) پارسی، «دوشْنَه» (دیشب) خراسانی، «دوهْ/ دوهین» (دیشب) کردی، «دُشی» (دیشب) بلوچی، «دَش» (دیشب) سنگلیجی، «ذُش» (دیشب) وخی،
این واژه و مشتقهایش در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شده است:
فردوسی توسی: «ز کشتی گرفتن سخن بود دوش نگیرم فریب تو زین در مکوش»
عنصری بلخی: «پیام داد به منِ بنده دوش باد شمال ز حضرت ملک مالبخش دشمنمال»
و: «ای شب نکنی اینهمه پرخاش که دوش راز دل من مکن چنان فاش که دوش
دیدی چه دراز بود دوشینه شبم هان ای شب وصل آنچنان باش که دوش»
ابوسعید ابوالخیر: «در فکر تو دوش سر به زانو بودم امروز گل از کنار من میروید»
و: «سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو دیده موج خون می زد دوش
در نیم شبی خیل خیال تو رسید ورنه جانم خیمه برون می زد دوش »
عسجدی سمرقندی: «دل دوش هزار چارهسازی میکرد با وعدهی دوست عشقبازی میکرد»
فرخی سیستانی: «تا خم می را بگشاد مه دوشین سر زهد من نیست شد و توبهی من زیر و زبر»