ریشهی پیشاهندواروپایی «*gebh» به معنای «خوردن» مشتقی به دست داده به صورت «*gombhos» که یعنی «جویدن، گاز گرفتن». این بن در زبانهای کهن اروپایی چنین کلماتی را پدید آورده است: gomfos (گُمْفُس: دندان، میخ چوبی) و gomfalgia (گُمْفالْگیا: دندان درد) یونانی، gemma (جواهر، دانهی تسبیح) لاتین، ᚲᚨᛗᛒᚨᛉ (کامْباس: شانه) پیشانردیک، kambr (شانه) نردیک کهن، kamb (شانه) و kemben (شانه زدن) آلمانی کهن، gemme (جواهر، دانهی تسبیح) فرانسوی کهن، зубъ (زوبو: دندان) اسلاوی کهن شرقی، зѫбъ/ ⰸⱘⰱⱏ (زُبو: دندان) اسلاوی کهن کلیسایی، gauta/ jauta (گونه) اوکسیتان، kamb (شانه) ساکسونی کهن، kamp/ kam/ kamme (شانه) هلندی میانه،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: zuobs (دندان) و žam̃bas (لبه، دهانه) لیتوانیایی، Kamm (شانه) و Kammen (شانه کردن) و Unkempt (شانه نخورده، ژولیده؛ ۱۵۷۰م.) و Kiefer (آرواره) آلمانی، comb (شانه؛ ۱۴۰۰م.) و gem (جواهر؛ ۱۳۰۰م.) انگلیسی، зуб (زوب: دندان) و зуба́тка (زوباتْکا: گرگ سانان) روسی و بلاروسی، зъб (زاب: دندان) بلغاری و مقدونی و لهستانی، zub (دندان) چک، kam (شانه) هلندی و دانمارکی و سوئدی، קאַם (کام: شانه) ییدیش،
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*دَب/ *دَمْب/ * جَمْبْهَه» تبدیل شده و معنای «گاز گرفتن، دندان» را حمل میکرده است. در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی از اینجا زاده شدهاند: OnAhNa (اَنْگْهانُو: دهان) و rafaz/ nafaz (زَفَر/ زَفَن: پوزه) و nafazirq (ثْریزَفَن: سه پوزه، لقب ضحاک) و bmazmah (هَمزَمْب: کوفتن، خرد و له کردن) اوستایی، «دَفانَم» (دهان) پارسی باستان، जम्भ (جَمْبْهَه: دهان، آرواره) و जम्भयति (جَمْبْهَیَتی: حرد کردن، جویدن) و जम्भति (جّمْبْهَتی: گاز گرفتن) سانسکریت، «دَهان» و «زَفَر» (دهان) پهلوی، «دَهِن» (دهان) و «دَمْب» (حاشیه، کرانه) تورفانی، «زَمْبَق» (زنبق) و «زَمْبَگ» (جنگ) و «زّمْباگَر» (جنگاور) پارتی، «پاسَودَه» (دهان، ترکیب: پَتی + زَفْدَه: دهان) و «یْسَمْبَسْتَه» ([گیاه] سیر، در اصل یعنی گزنده) و «یْسَمی» (دندان) سکایی، «زوف/ زوب» (دهان) و «زَمْپی» (ساحل، کنار) سغدی، qbnS (صَنْبَق: زنبق) و gnhd (دهنگ: نوعی جواهر سیاه) و AndS / gndS (شادَنْگ/ شَدنا: شادنه، سنگی تیره) سریانی، זבּור/ דְּבוֹרְתָא (زَبور/ زبورَتا: زنبور) آرامی، «کَم» (دندان) تخاری الف، «کِمِه» (دندان) تخاری ب،
در پارسی از این ریشه کلماتی از این دست را سراغ داریم: «دهان/ دهن» و «بددهن»، «دهنه/ دهانه»، «دهانبند»، «دهنتنگ»، «دم» (لبه، تیزی، پیش و نزدیک)، «[تیغ] دودم»، «دمخور»، «همدم»، «دم زدن»، «دمادم»،، در پارسی قدیم هم از این ریشه چنین خویشاوندی برخاستهاند: «شادَنَه» (سنگی به رنگ سیاه- سرخ)، زاو (رخنه، شکاف)، «زَفر/ زوف» (دهان)، «دَهار» (شکاف کوه، غار)،
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: «ژامَه/ زامَه» (آرواره) پشتون، «دَپ» (دهان) و «زَمْب» (گاز، لقمه) بلوچی، «دانوک» (دهان) گورانی، «دَن/ داو» (دهان) کردی، «دَهَنْج/ شاذَنْج/ شاذَنَه» (دهان) عربی، (دَهانَک: زمرد سبز) ارمنی، «زیم/ زیمْبَه» (لبه، کناره) شغنی، «زام/ زامْب» (لبه، دهانه) یزغلامی، «زُوبُو/ زُومبْبُو: لثه» یدغه، «ویزُمْب» (خمیازه کشیدن) و «ویزَم» (خمیازه) و «ویزام» (له کردن) سریکلی، «چَم» (گونه) کولی، «زومْپی» (دندان آسیا) وَیگالی، dhemb (درد گرفتن) آلبانیایی، «دَهون/ دییون» (دهان) و «دییُو» (زبان) بختیاری، «دَم/ دان» (دندان) خوانساری، «زَیْمْبین» (خمیازه کشیدن) و «زَیْمْبی» (پنجه، چنگ) و «زَیْمْبو» (چنگ زدن) آسی،
در زبانهای هندی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: जबडा (جَبْدا: آرواره، دهان) مراثی، जबड़ा (جَبْرا: آرواره، دهان) و जंभ (جَمْبْهْ: دهان) هندی، ਜਬਾੜਾ (جَبارا: آرواره) پنجابی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار به کار گرفته شدهاند:
بایزید بستامی: «كو سوختهای كه سازمش همدم خویش یا دلشدهای كه یابماش محرم خویش»
ابن یمین فریومدی: «دست اگر در دهان شیر كنی وز پی قوت لقمه برداری
نزد ابن یمین ستودهتر است زآنكه حاجت به پیش سفلگان آری
مسعود سعد سلمان: « تا در دهان زبان بودم در زبان مرا آرم زبان به شکر و ثنای تو در دهان»
عمعق بخارایی: «دهانت، ای اغل، گنده ریش، گنده بغل همیکند همه شب گُه سگ به دندان حل
همه جهان زره کون همی ریند و تو باز گه از دهان ریی و گه ز کون و گه ز بغل»
محمد باقربیک گرجی: «دیشب همه شب به یار گفتم غم دل شاید که شود مرا دمی همدم دل»