دم


آخرین به روزرسانی:
دم


         این را می‌دانیم که در شاخه‌ی زبان‌های آریایی ریشه‌ای به صورت «*دومْب» داشته‌ایم که «آلت نرینه» معنی می‌داده و همین است که به معنای «دم» تعمیم یافته است. با این حال ریشه‌ی همتای آن در خانواده‌ی زبان‌های اروپایی درست معلوم نیست، اما چنین می‌نماید که همین بن به شکل «*dumb» با معنای «دم، کیر» در زبان پیشاهندواروپایی وجود داشته باشد. محتمل‌ترین بازمانده‌ی خویشاوند آن بن «*tappaz/ *tebo» در زبان‌های ژرمنی است که بیشتر «انتها، نوک» معنی می‌دهد. در زبان‌های کهن اروپایی از این بن فرضی چنین واژگانی زاده شده‌اند: tufh (توفِه: دم گربه) یونانی، tufa (تیغه‌ی کلاهخود) لاتین قرون وسطایی، toppr (بالا، رأس) و þúfa (تپه) نردیک کهن، zepfo/ zapfo (میخ، گُوِه) و zumpfo (نره، کیر) و zopf (پرهای روی کلاه، دسته‌ی نخ به هم بسته شده) آلمانی کهن، touffe (دسته‌ی پر یا رشته، منگوله، طره) فرانسوی کهن،‌ zump/ zumpf (نره، کیر) و zapfe (مخروط، میخ) آلمانی میانه، top (بالا، قله) و tæpan (نوار پارچه‌ای) و þūf (طره، منگوله) انگلیسی کهن، top/ toppe (بالا، نوک) و tuft/ tofte (منگوله، طره) انگلیسی میانه، top/ topp (بالا، رأس) فریزی کهن، top/ topp (بالا، رأس) هلندی میانه، topper/ tupper (بالا، رأس) سوئدی کهن، 

در زبان‌های زنده‌ی اروپایی هم چنین کلماتی را از این تبار سراغ داریم: Zumpf (نره، کیر) و zapfen (میخ، پیچ) و Eiszapfen (قندیل، تیغه‌ی یخ) و Tannenzapfen (مخروط کاج، مخروط سرو) و Zopf (منگوله، طره) ‌آلمانی، צאָפּ‎ (تْسُپ: منگوله، طره) ییدیش، top (بالا، نوک) و tuft (منگوله، طره) انگلیسی، top (بالا، قله، رأس) و tamp (کیر، انتهای طناب) هلندی، topp (بالا، نوک، قله) سوئدی، toppur (بالا، نوک) ایسلندی، zuffa (منگوله، طره) ایتالیایی، 

         از ریشه‌ی آریایی «*دومْب» در زبان‌های ایرانی کهن چنین واژگانی پدید آمده‌اند: amud (دومَه: کیر، دم) و amudOhNayA (آیَنْگُهُودومَه: آهنین دم) و ammud (دومَّه: انتهای دست، چماق) و amatarf (فْرَتَمَه: اولین، آغازین) اوستایی، «دومْبَکَه» (دنبه) و «لومَه» (دم) و «لونَه» (دم) و «لومَن» (انتهایی) سانسکریت، «دومْب/ دوم» (دم) و «اَفْذُم» (آخرین، نهایی) و «دَمّ» (دست، مشت) پهلوی، «دومْبَگ» (دم، دنبه) و «اَبْدُم» (آخرین) و «اَبْدُمیهْ» (انتها) و «اَبْدُمین» (نهایی، انتهایی) تورفانی، mtpa (اَپِّتُم: انتهایی) آرامی، «دومْب» (دم) پارتی، դմակ (دْمَک: دنبه) ارمنی کهن، «ذوم» (دم) و «ذومْپاک» (دنبه) و «برز ذومبک» (دم‌دراز) و «فْرَتُم» (اولین) و «اَبْتُم» (آخرین) سغدی، «ذوم» (دم) و «ذومیک» (دنبه) خوارزمی، «دوما» (دم) سکایی، 

         در پارسی از اینجا چنین واژگانی زاده شده‌اند: «دم/ دُنب/ دُمب»، «دم‌دار»، «دم‌بریده»، «دنباله»، «دنباله‌دار»، «دنباله‌رو»، «بی‌دنباله»، «دنبال»، «دنبه»، «دنبلان»، «دنبالچه»، «پاردُم» (بند زیر دم اسب که به زین متصل می‌شود)، «دَفْتَه/ دفتین» (شانه‌ی نساجان که برای محکم کردن تاروپود بافته بر آن می‌کشند)، «بافدُم» (عاقبت، پایان کار)، «اَفدُم» (آخرین، نهایی)، «دُمتَک» (نوعی پرنده شبیه گنجشک، مرکب از: دم + تَک: تکان دادن)، «کژدم/ گزدم»، «دم‌جنبونک»، 

حدسم آن است که بخش نخست عبارت «دمِ دست» هم از این ریشه برخاسته باشد و ادامه‌ی ammud (دومَّه: انتهای دست، چماق) اوستایی و «دمّ» (مشت، دست) پهلوی باشد. «دم» به معنای «نزدیک یا چسبیده به اندام حرکتی» هم احتمالا همین واژه است که در چنین واژگان مرکبی دیده می‌شود: «دمپایی»، «دمپَر»، «دمِ در»

         حدس دیگرم آن است که عبارت «هردمبیل/ هردنبیل» به معنای «آشفته، درهم و برهم» نیز از اینجا آمده باشد و «دمبیل/ دنبیل» در آن تحریفی از «دنبال» باشد. یعنی مسیری که ادامه‌اش معلوم نیست و کاری که به هر پیامدی ممکن است ختم شود. 

         در سایر زبان‌های زنده‌ی ایرانی از اینجا چنین واژگانی را سراغ داریم: «دومْبَگ/ دُمْب» (دم، دنبه) بلوچی، «دوم» (دم، دنبه) یغنابی، «دیمْبَلَک» (عقرب) سنگسری، «دیم/ دین» (دم) بختیاری، «دو/ دووْ/ دیمَه» (دم) کردی، «لَم» (دم) و «سْپَلَم» (روباه، در اصل یعنی: دم خاکستری) پشتون، «ذوم» (دم) سریکلی، «دومْبَه» (دنبه) وخی، дымӕг (دیمَیْگ: دم) آسی، დუმაკი (دومَکی: دنبه) و დუმა (دومَه: دم) گرجی، ттум (توم: دم) لزگی، «دوم» (دم) ترکی آذری، «کِرْژْدوم» (کژدم) تالشی، «کَژْدوم» (کژدم) و «دوم» (دم) اردو، 

         این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شده‌اند:

ناصرخسرو قبادیانی: «این رمه مر گرگ مرگ راست همه پاک

آنکه چون دنبه است و آنکه خشک و نزار است»

فرامرزنامه: «پی طعمه آمد سوی مرغزار                         یکی دنبه‌ای دید بس خوشگوار

بدو گفت دکان بقال نیست                          در این دشت و این دنبه بی قال نیست

         همانا که دامی بگسترده‌اند                                   به دام اندر آن دنبه آورده‌اند»

سنایی غزنوی: «چو گرده پیه تنک آن کون چو دنبه              از پاره‌ی شلوار برون آمده پاری»

خاقانی شروانی: «بخت گویند که در خواب خر است     مه نه دنبال خری خواهم داشت»

سعدی شیرازی: «بدان ماند اندرز شوریده حال           که گویی به کژدم گزیده: منال»