ریشهی پیشاسامی «*دلو» به معنای «وزن کردن» در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی پدید آورده است: 𒁕𒇻𒌑 (دَلو: آب از چاه کشیدن) اکدی، wldm (مدلو: وزنه) سبایی، דָּלָה (دالا: آب از چاه کشیدن) و דְּלִי (دِلی: دلو، بهمن ماه) عبری، ܕܠܳܐ (دَلا: بیرون کشیدن) و ܕܰܘܠܳܐ (دَولا: سطل) سریانی، alwwd (دولا: دلو) آرامی، «دور» (دلو) خوارزمی، դոյլ (دُیْل: دلو، تشت) و դուլեմ (دولِم: آب از چاه کشیدن) ارمنی کهن، դօլապ / տոլապ (دُولاپ/ تُلاپ: دولاب، گنجه) ارمنی میانه،
حدس میزنم نام حرف «د» یعنی «دال» هم از همینجا آمده باشد.
در زبانهای زندهی ایرانی از این ریشه چنین واژگانی زاده شده است: «دلو» (سطل چاه، بهمنماه: چون علامتش در دایرهالبروج جام آبریز بوده) و «دولاب/ دیلاب» (در اصل یعنی چرخ آبکشی، ولی تعمیم یافته به گنجه و کمد) و «دروازه دولاب» و «دولَه» (پیمانهی شراب) پارسی، «طولاب/ دُلاپ» (دولاب، گنجه) و «دِلْوْ» (سطل، دلو) ترکی استانبولی، «دُلاب» (دولاب، گنجه) ترکی آذری و کردی، «دولَه» (تغار) ابوزیدآبادی، «دولَه» (سبد حصیری کوچک برای وسایل خیاطی) اسفراینی، «دَلْوْ» (سطل) و «دالیَه» (چرخ چاه) و «دَلْدَل» (آویزان بودن و تاب خوردن، آونگ شدن) و «تَدَلّ» (آونگ کردن، دلو به چاه انداختن) و «دُلْدُل» (جوجه تیغی، به خاطر تاب خوردن خارها بر بدنش) و «دَولاب» (چرخ چاه، چرخ، گنجه) عربی، դույլ (دویْل: دلو، سطل) و դոլաբ (دُلاب: گنجه، حقه) ارمنی، dollap (دولاب، گنجه) آلبانیایی،
«دولاب» در معنی «گنجه، کمد» به زبانهای دیگر هم وارد شده و به این صورتها در آمده است: ntouapi (تولاپی) یونانی، dulap رومانیایی، дола́п (دُلاپ) بلغاری و صربی-کروآتی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: « پرستنده بشنید و آمد دوان رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گران سنگ پر آب گشت پرستنده را روی پرتاب گشت
چو دلو گران برنیامد ز چاه بیامد ژکان زود شاپور شاه»
ناصرخسرو قبادیانی: «کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد
به خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد»
فخرالدین اسعد گرگانی: «دو پیکر باز چون دو یار در خواب به یکدیگر بپیچیده چو دولاب»
سنایی غزنوی: «دلو حبل اینک و چهی پر آب آب ده مرغ را، سبک بشتاب»
مسعود سعد: «بسا که تشنه ازین دلو خشک دولابی چو آب خواست به زهراب گشت کامش تر»