ریشهی پیشاهندواروپایی «*dek/ *dok» به معنای «بریدن، پاره کردن» که در زبانهای آریایی به ریشهی «*دَس» تبدیل شده و معنای «بریدن، برنده» را میرساند. این بن در دو مسیر تحول معنایی پیدا کرده است. از سویی بر «دشنه، خنجر، چیز برنده» دلالت میکرده و از سوی دیگر احتمالا معنای «نخ، رشته، چیزِ بریدنی» را میرسانده است.
حدسم آن است که کهنترین ثبت این واژه همان ahAd (داهَه) اوستایی باشد که اسم قومی سکا بوده، و شاید दास (داسَه) در وداها که لقب اقوام بومی هندوستان است نیز از همینجا گرفته شده باشد. ثبت سیاسی مشتقهای این بن به دوران هخامنشی مربوط شود و نام قبیلهی سکایی «داهَه» باشد که بعدها خاندان اشکانی از میانشان برخاستند. همچنین در همین دوران به گزارش هرودوت از قوم «داسی» خبر داریم که سکاهای مقیم رومانی بودند و احتمالا خویشاوند داههها. بخش نخست از نام «داغستان» هم باید از همینجا آمده باشد.
نظر مرسوم دربارهی ریشهی نام داسیها و داههها دو ایراد جدی دارد. نخست آن که ظاهرا پژوهشگران به ارتباط میان این دو نام توجه نکردهاند. با توجه به تبار (سکایی) و سبک زندگی (کوچگرد) و قلمرو جغرافیایی (استپهای شمالی) و دوران مشابه (اواخر دوران هخامنشی تا اواخر عصر اشکانی) این دو، حدسم آن است که چنین پیوندی برقرار بوده است. در تایید گسترش جغرافیایی این نام در سراسر پهنهی استپها این گواه را هم داریم که داههها در چین هم به عنوان شاخهای از سکاها شناخته شده بودند و در منابع کهن چینی نامشان به صورت 大益 (دایی) ثبت شده است.
دوم آن که پژوهشگران معنای روشنی برای این نام به دست ندادهاند. مثلا وُگلزَنگ که مدخل «داهه» در ایرانیکا را نوشته، معنای «داهه» را «انسان» دانسته و در مقام گواه به واژهی ختنی «دَهَه» اشاره کرده[1] که بیشتر «مرد» و شاید «مرد جنگی» معنی دهد، نه انسان. این کلمه هم به احتمال زیاد از روی نام قبیلهی داهه ساخته شده که در آن قلمرو حضور داشتهاند، و نه برعکس. بنابراین تعبیری ساختگی مینماید و در ضمن ریشهشناسی و گواهان متنی محکمی ندارد. نظر دیگر در فرهنگ ریشهشناسی دکتر حسندوست آمده که این کلمه را از بن آریایی «*دا» به معنای «شیر خوردن، مکیدن» گرفته و با «دایه» خویشاوند دانسته است. پیشنهادی که به لحاظ آوایی محتمل است ولی از نظر معنایی بعید مینماید.
اگر به ارتباط میان داههها و داسیها توجه کنیم، گرهی معنای این کلمه گشوده میشود. تا جایی که دیدم در میان پژوهشگران فقط دیوید گوردون وایت به این پیوند توجه کرده و اشاره کرده که داهه و داسه همریشه هستند، اما نامشان را از ریشهی پیشاهندواروپایی «*dhau» به معنای «خفه کردن» مشتق دانسته و معنایش را «خفهکننده» تفسیر کرده،[2] که بعید مینماید.
حدسم آن است که «داهَه/ داسَه» در زبان سکایی قدیم معنای «شمشیر کوتاه» را میرسانده و خویشاوند «دشنه» پارسی باشد. در این حالت این واژه از ریشهی آریایی «*دَس» (بریدن) برخاسته است. بنابراین «داهه»هایی که دودمان اشکانی را پدید آوردند و «داسی»هایی که در رومانی امروزین مستقر بودهاند و با رومیان میجنگیدند نامی مشترک داشتهاند، و این همان اسمی بوده که هزار سال پیشتر گروهی بزرگ از سکاها بدان خوانده میشدهاند. این نام احتمالا «دشنهدار، شمشیرزن» معنی میداده است. بر این مبنا दस्यु (داسیو) در وداها بر خلاف باور مرسوم به اسم قبیلهای خاص اشاره نمیکند، بلکه چنان که از صفتی عمومی برای همهی بومیان غیرآریایی هند برمیآید، قاعدتا «خنجردار» معنی میداده است، شاید در تقابل با آریاییهایی که شمشیر و گردونهی جنگی داشتهاند. گواهی بیرونی که این نظر را تایید میکند آن است که مشتقهای نام لاتین Dacian/ Daci در زبانهای اروپایی همین معنای «دشنه» را حفظ کرده است.
با این زمینهچینی، این بن در زبانهای اروپایی کهن چنین کلماتی را پدید آورده است: Dao/ Daa/ Dasai (دائُو/ دائَه/ داسَه: داسیهای رومانی، داهههای کنار دریای خزر) و qhgw (ثِگو: چاقو تیز میکنم) یونانی، Dacia (نام استانی رومی در رومانی امروز) و Daci/ Dacian (داسیها، سکاهای بومی رومانی) لاتین، daggarðr (دشنه) نُردیک کهن، dague (دشنه: ۱۲۲۹م.) فرانسوی کهن، dagge (دشنه) آلمانی میانه، daggere (دشنه) انگلیسی میانه، dac (دشنه) برتون،
در زبانهای زندهی اروپایی از این ریشه چنین واژگانی را میشناسیم: trapezion (تْراپِزیُون: حصار مشبک اطراف باغ) و trapeza (تْراپِزا: سکو، میز کوچک) یونانی، dagger (خنجر) انگلیسی، Degen (دشنه) آلمانی، dagge (دشنه) هلندی، daga (دشنه) اسپانیایی و ایتالیایی و اوکسیتان، daggert (دشنه) دانمارکی، dager/ dagr (دشنه) ولش،
در این میان «دَرابَزین» پارسی و nizbrd (دَرْبْزین) سریانی به معنای «پنجرهی مشبک باغ» از یونانی وامگیری شده است.
این بن در زبانهای آریایی به ریشهی «*دَس» تبدیل شده در زبانهای باستانی ایرانی چنین واژگانی را زاده است: ahAd/ ahNAd (داهَه/ دانْگْهَ: قوم داهه) و uiFad (دَخیو: سرزمین، کشور) و uhJad (دَنْگْهو: استان، قلمرو) و anatAdOrtsaW (وَسْتْرُوداتَنَه: دروی علفها) و utADiW (ویذاتو: جدای، تقسیم) و uhNad (دَنْگْهو: منطقه، قلمرو) و uyhadzu (اوزْدَهیو: بیگانه) و uyhadA (آدهَیو: هموطن) اوستایی، 𐎭𐏃𐎹𐎠𐎢 (دَهَیَو: سرزمین) و 𐎭𐏃𐎠 (دَها/ داهَه: نام قبیلهای سکا) پارسی باستان، दयते (دایَتی: قاچ کردن، بریدن) و दस्यु (داسیو: بومی، بربر) و दास (داسَه: نام قبیلهای غیرآریایی) و «داتْرَه» (داس) و «داتو» (بخش) و «داتَر» (دروگر) و «دیَتی» (قطع کردن، بریدن) و «دانَکا» (سهم، دانگ) سانسکریت، 𑀤𑀸𑀲 (داسَه: برده، دشمن) پراکریت ساوراسنی، «داسَه» (اهریمنی، پلید) پالی، «دَشْنَگ» (دشنه) و «دِهْ» (روستا) و «دیهْگان/ دِهْگان/ دِهْخان» (دهقان) و «داس» و «دانَک» (سهم، بهره، دانگ) پهلوی، «دَشْن/ دَشْنَگ» (دشنه) و «داهان» (داههها، سکاهای داهه) و «اِزْدِهْ» (تبعید شده) پارتی، «اوزْدِهْ» (تبعید شده) تورفانی، «دیخاو» (روستا، ده) سغدی، «دَسَه» (بخش، بهر) سکایی، ܕܫܢܓ (دَشْناگ: دشنه) و ܕܗܩܢܐ (دَهْقانا: شهردار، دهدار) و ܕܳܢܩܳܐ (دانْقا: دُنگ، یک ششم سهم) سریانی، դաշնակ (داشْناک: دشنه) و դաշոյն (داشُویْن: شمشیر کوتاه، خنجر) و դակու (داکو: تبر) و դեհկան-ութիւն (دَهْکانوتیون: دهقانی) ارمنی کهن، դիհ (دیهْ: دهکده) ارمنی میانه، დანგი (دانْگی: دانگ، پول خرد) گرجی کهن،
گفتیم که احتمالا «داسی» در وداها که به بومیان غیرآریایی هند اشاره میکند، از همینجا برخاسته باشد. ریشهی دیگری که اغلب برای این کلمه ذکر کردهاند، بن فرضی پیشاهندواروپایی «*des» به معنای «غریبه، دشمن» است.[3] اما این بن بر اساس همین کلمهی سانسکریت یا همتایش در پالی و پراکریت ساخته شده و در زبانهای آریایی کهن مشتقات مهم دیگری با این معنی ندارد. به ويژه که همین کلمه در اوستایی هم در معنای «استان، کشور» وجود داشته و هیچ ارتباطی با بیگانه یا دشمن برقرار نمیکند. در مقابل چنین مینماید که در این شکل اخیرش با ارجاع به معنای اصلی این بن، «قلمرو، منطقهی مرزبندی شده» معنی بدهد. همین معناست که در پارسی باستان به صورت «دَخیوم/ دَهیوم» در معنای استان واحد تقسیمبندی شاهنشاهی هخامنشی بوده و در پارسی نو به «دِه» تبدیل شده است.
با این مقدمهچینی در پارسی از اینجا چنین واژگانی برخاستهاند: «دَشنَه»، «داهه»، «داس»، «داسه» (تیغ روی خوشهی غلات)، «بیدستر» (سمور آبی، در اصل یعنی: دارای دو داس، با اشاره به دندانها)، «داغستان»، «ده»، «دهستان»، «دهکده»، «دهخدا»، «دَخو»، «دهقان/ دیهگان»، «دهداری»، «دهات»، «دهاتی»، «داره» (داس)، «داسگاله» (داس کوچک)، «ششدانگ [ملک]»، «چهاردانگ [آواز]»، «دُنگی»، «سهدانگ [شراکت پنجاه پنجاه]»،
لقب «منصور دوانیقی» بنیانگذار دودمان عباسی هم از اینجا آمده و معرب جمع «دانگی» است. چون گویا مردی خسیس بود و پول خردها «دانَق/ دانگ» را حساب میکرده، که جمعش به عربی «دوانیق» میشود.
دیگر آن که «تَگین» به معنای «شاهزاده، دلاور» که در نامهای ترکی مثل البتگین و سبکتکین رواج داشته، اغلب ترکی پنداشته شده است. اما این واژه در زبانهای خانوادهی ترکی ریشهی مشخصی ندارد و از این رو دیدگاه آلتهایم درستتر مینماید که آن را تحریف «دِهگان/ دهقان» پارسی میداند. «تگین» از دورترین زمانها در زبان ترکی رواج داشته و در کتیبهی اورخون هم آمده که قدیمیترین نوشته به زبان ترکی است.
این واژه قاعدتا خویشاوند است با «تَگسین» که لقب فرمانروایان چگل بوده و در این بیت از کسائی مروزی آمده است:
«سیصد و هفتاد سال از وقت پیغمبر گذشت سیر شد منبر ز نام و خوی تگسین و تگین»
هعمچنین حدسم آن است که بخش اول عبارت «دنگ و فنگ» هم از همینجا آمده باشد. «فَنگ» عبارتی است کهن به معنای «زالو، فلاکت، باد فتق، حنظل [گیاهی تلخ]» که عبارتی مثل «فنگ انداختن» (استفاده از زالو برای حجامت) هم از آنجا آمده است. احتمالا این کلمه در پارسی جدید در ارجاع به تفنگ به صورت شوخی به کار گرفته شده و آن را به زالو یا باد فتق تشبیه میکرده، که در زبان سربازان به صورت «دوشفنگ» و «پیشفنگ» درآمده است. در این صورت «دَنگ و فنگ» احتمالا یعنی «دادن پول خرد و گرفتن زالو/ حنظل» به معنای انجام کار بیهوده.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین واژگانی را سراغ داریم: «دَسین» (بریدن) آسی، դաշնակ (داشْناک: دشنه، ضربِ نغمه، نام حزبی) و դաշույն (داشویْن: خنجر) و «دَنْگ/ دَنْک» (دانگ) ارمنی، დაშნა (دَشْنَه: شمشیر) گرجی، «دَشْنَج» (دشنه) و «دِهْقان» عربی،thikë (دشنه، چاقو) و thek (چاقو زدن، بریدن) آلبانیایی، «داز» (داس) مازنی، «داس» و «داسولْکَه» (داس کوچک) کردی، «دِهْقان» اردو، «لُر» (داره، داس) پشتون، «ذیتْر» (بیدستر) وخی، «لَرو» (داس) یدغه، «دِش» (داس) پراچی، «دارَه» (داس) گیلکی، «دانَق» (دانگ) و «دوانیق» (پول خرد) عربی،
در زبانهای هندی مشتق اصلی این بن با واسطهی زبان سانسکریت و متون هندویی انتقال یافته و به همین خاطر دلالت ودایی «داسی» به معنای «دشمن، غریبه، برده» را داریم: दास(داس: برده) هندی، দাস (دَخ: برده) و দাসপ্রথা (دَسْپْرُوتْهَه: بردگی) آسامی، දාසයා (داسَیا: برده، فرودست) سینهالی، দাস(دَس: برده) بنگالی، దాసుడు (داسودو: برده) تلوگو
این دلالت همراه با دین هندو به سرزمینها و زبانهای دیگر نیز انتقال یافته است: दास(داس: غریبه، برده) نپالی، ทาส (تات: برده، غریبه) تای، danakh (داناکِه: دانگ) یونانی،
چنان که گذشت، حدسم آن است که «داس» هم از همینجا آمده باشد.
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی کم دیده میشوند:
رودکی سمرقندی: «چون درآمد آن کدیور مرد زفت بیل هِشت و داس گاله برگرفت»
فردوسی توسی: «به دشنه جگرگاه پور دلیر دریدم که رستم مماناد دیر»
اسدی توسی: «پس اندر گه راز گفتن نهان زنم بر برش دشنهای ناگهان»
شبخ جامی: «ای ماه نوات تراشهی سم ابر سنبله داسه بسته از دم»
قاآنی شیرازی: «کشیده پیل به سفت و گرفته داسه به دست
نهاده خیش به گاو و فکنده خوره به خر»
ملکالشعراء بهار: «با سپاهی جنگجو شد سوی داغستان روان
وندر آن ساحات گُردان نامور فتحی عیان»