دشت


آخرین به روزرسانی:
دشت


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*dhegh» به معنای «سوختن، داغ شدن» چند مشتق به دست داده که مهم‌ترینش را در مدخل «داغ» وارسی کرده‌ام. یکی از ریشه‌های برآمده از این بن در زبان‌های آریایی «*دَخْش» است به معنی «تیره، تاریک، سوخته» که در زبان‌های باستانی ایرانی چنین واژگانی را پدید آورده است: arAScad (دَخْشارَه: علامت) و aScad (دَخْشَه: داغ، نشانه) و tnawtScad (دَخْشْتْوَنْت: داغ‌خورده، نشان‌دار [نرینه]) و itiawatcad (دَخْتَوَیْتی: داغ‌خورده، نشان‌دار [مادینه]) اوستایی، «دَخْشَک» (داغ خورده، نشان‌دار) و «دَشْتان» (حیض) و «دَشْت» (زمین خشک) و «دَشْتانِسْتان» (محل استراحت و نگهداری زنان قاعده) و «دَشْتان‌ماه» (چرخه‌ی ماهانه) و «دَشْتانُومَنْد» (زن دشتان) پهلوی، «دَشْت» (بیابان، زمین خشک) پارتی، «دَخْشَگ» (علامت، یادگاری) و «دَخْشْتان» (قاعده، حیض) و «دَشْت» تورفانی، «دَخْشْتا/ دَغْشْتَهْ/ ذیشْت» (دشت) و «ذَخْش» (شکنجه کردن، داغ زدن) سغدی، AtSd (دَشْتا: دشت) سریانی، דִּשְׁתָּנָא / דִּיסְתָּנָא (دیشْتانا/ دیسْتانا: دشتان) آرامی بابلی، դաշտան (دَشْتَن: حیض) و դաշտանիկ (دَشْتانیک: زن قاعده) و و դաշտավայր (دَشْتَوَیْر: کشتزار، ملک) و դաշտային (دَشْتَیین: دهاتی، تخت و صاف) ارمنی کهن، «دَشْتانا» (حیض) آرامی مندایی، 

         در پارسی قدیم از این ریشه چنین کلماتی زاده شده‌اند و در پارسی جدید تنها برخی‌شان کاربرد خود را حفظ کرده‌اند: «دَخش» (تیره، تاریک)، «دشتان»، و «دشت» و «دشتستان» و «دشتی» و «درندشت» و احتمالا «دیز» (رنگ، سیاهی) و «شبدیز» 

         این ریشه در زبان‌های زنده‌ی ایرانی دیگر چنین واژگانی را زاده است: «لَتَه» (دشت) پشتون، «دَشْتَه» (دشت) آشتیانی، «دَشْت/ دَسْت» (دشت) عربی، դաշտան (دَشْتَن: حیض) و դաշտանադադար (دَشْتانَدَدار: یائسگی) و դաշտ (دَشْت) و դաշտավայր (دَشْتَوَیْر: کشتزار، ملک) و դաշտային (دَشْتَیین: دهاتی، تخت و صاف) و «اِرَشْت» (خشکسالی [از نظر نیبرگ]) ارمنی، დაშტანი (دَشْتانی: حیض) گرجی، «تَیْخْسین» (خاریدن، درد گرفتن) آسی، «دَخْشَه» (رنجوری) و «دَخْش» (درد) یغنابی. दश्त (دَشْت) هندی هم از پارسی وامگیری شده است.

         مشتق‌های این ریشه در پارسی قدیم رواج زیادی داشته و در شعر و ادب زیاد به کار گرفته شده است:

رودکی سمرقندی: «آن خر پدرت به دشت خاشاک زدی          مامات دف و دورویه چالاک زدی»

فردوسی توسی: «یکی مرد بود اندر آن روزگار                  ز دشت سواران نیزه‌گذار»

ادیب‌الممالک فراهانی: «بیوک و دغد عروس است و بکر دوشیزه         چنان که حایض دشتان و قابله پازاج»

ملک‌الشعراء بهار: «یکی سوار درآمد به دشت و شوخی کرد             ولی دریغ که جز گرد از آن سوار نماند»