ریشهی پیشاهندواروپایی «*ghes» به معنای «دست» بیشتر در زبانهای ایرانی گسترش یافته، ولی در زبانهای اروپایی هم شاخهزاییای در دوران مدرن دربارهاش رخ داده و این کلمات را از این بن داریم: ceiros (خِیْرُوس: دست) و ceirografia (خِیْرُوگْرافیا: دستخط، گواهی) و ceiromanteia (خِیْرُومانْتِئیا: کفبینی) و ceirourgos (خِیْرورگُوس: مهارت دستی، کار با دست) یونانی، chiromantia (کفبینی، پیشگویی با دیدن کف دست) و chirurgia (جراحی) و praesto (دمدستی، فوری؛ pari+ hesto) لاتین، cirurgien/ surgien (جراح؛ قرن سیزدهم) و surgerie/ surgeure (جراحی) فرانسوی کهن، chiromancie (کفبینی؛ قرن چهاردهم) فرانسوی، Chiral (دستوارگی، عدم تقارن ناشی از شکل سهبعدی؛ ۱۸۹۴م.) و chirognomy (کفبینی، تشخیص شخصیت بر اساس شکل دست؛ ۱۸۶۸م.) و chrography (دستخط، گواهی دادن؛ ۱۶۵۰م.) و chirology (هجی کردن کلمات با انگشت؛ ۱۶۵۰م.) و chiromancy/ chirosophy (کفبینی؛ ۱۵۲۰م.) و chiropodist (شکستهبند، متخصص ترمیم دست و پا؛ ۱۷۸۵م.) و surgeon (جراح؛ ۱۳۰۰م.) و surgery (جراحی؛ ۱۳۰۰م.) انگلیسی.
بن پیشاهندوایرانی برخاسته از آن ریشهی پیشاهندواروپایی به صورت «*ȷ́ʰástas» درآمده و در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*دَسْت» منتهی شده و طیفی وسیع از کلمات را به دست داده است.
در زبانهای ایرانی باستانی این واژگانی از این ریشه برخاستهاند: 𒆠𒌍𒊬 (کِسَّر: دست) هیتی، atsaz (زَسْتَه: دست) و atsazOhNayA (آیَنْگْهُوزَستَه: آهندست، دستکش آهنی در زره جنگی) و itsatIW (ویتَسْتی: وجب) اوستایی، 𐎭𐎿𐎫 (دَسْتَه: دست) پارسی باستان، हस्त (هَسْتَه: دست) و «اَهَسْتَه» (بیدست) و «هَستَهتَلَه» (کف دست) و «هَسْتین» (فیل؛ در اصل یعنی دستدار) و «هَسْتیپالَه» (فیلبان) و «پَریهَسْتَه» (مچبند، تعویذ) و «ویتَسْتی» (وجب) سانسکریت، 𑀳𑀢𑁆𑀣/ 𑀳𑀰𑁆𑀢 (هَتْهَه/ هَسْتَه: دست) پراکریت مگدی، 𑀳𑀢𑁆𑀣 (هَتّهَه: دست) پراکریت مهاراستری، «هَتّهَه» (دست) پالی، «دَست» (دست) و «دَسْتَگ» (دسته) و «دَسْتَوَر» (دستور، وزیر، فرمان) و «ویدِسْت» (وجب) و «آبْدَس» (دستکش آهنی، دستکش زره) پهلوی، «دَسْتْذار» (دستیار) و «ذَسْت» (دست) و 𐭩𐭣𐭤 (دَسْت) پارتی، «دَسْتَن/ دَستان» (نیرومند) و «دَسْت» (دست) تورفانی، «دَسْتَه» (دست) و «هْوا-دَسْتَه» (هودست، ماهر با هر دو دست) و «دَسْتا» (ماهر، جراح) و «دَسْتام» (قبضه، دسته) سکایی، ܕܣܛ (ذَست: دست) سغدی، «ذَست» (دست) خوارزمی، «تْسَر» (دست) تخاری ب،
در پارسی دری خوشهای بسیار بزرگ از واژگان از این بن برخاسته است: «دست»، «دستکش»، «دستگاه»، «دستمال»، «دستمالی کردن»، «دستار»، «دستگیره»، «دستگیر»، «آبدست» (وضو)، «تردستی»، «چیرهدست»، «سگدست»، «دستیار»، «دستان» (نیرومند، لقب زال)، «دستاران» (پیشپرداخت به مزدور)، «دستوار» (عصا)، «دستور» (وزیر، اقتدار، فرمان)، «آستین»، «آستی/ آبَستی» (آستین)، «بَدَست» (وجب)، «دستکاری»، «دستکرد»، «اودست» (وجب: اَوَه+دَست)، «دسته»، «دستک» (بهانه)، «دفتر و دستک»، «وَردست»، «چپدست»، «زبردست»، «دستبند»، «دستمزد»، «دستمریزاد»، «سردستی»، «دستپاچه»، «زیردست»، «فرودست»، «فرادست»، «بیدستوپا»، «دستوپادار» (باجربزه، لایق)، «چربدستی»، «دسترس»، «دستبافت»، «دستپخت»، «دستمالی کردن»، «دستفروش»
از این کلمات بر میآید که «دست» در زبانهای ایرانی سه معنی داشته است. یکی عضوی و اندامی از بدن که مشهور است. دوم «قدرت» و سوم «مهارت و هنر»، که دو تای بعدی از تعمیم مفهوم اولی نتیجه شدهاند. جالب است که به همین خاطر فنی مثل جراحی هم در زبانهای ایرانی (سکایی و گرجی) و هم اروپایی (لاتین و فرانسوی و انگلیسی) با دست پیوند خورده است. نام «دستان» که یعنی نیرومند نیز از همین جا آمده که لقب زال نیز هست.
کلمهی «دستگاه» هم بر همین مبنا در ابتدای کار «لوازم اقتدار» و «نمودهای قدرت» معنی میداده است، و بعدتر در دوران مدرن در معنی «وسیلهی پیچیده، ابزار فنی» به کار گرفته شده است. معنی اصلیاش را مثلا نزد فردوسی میبینیم که میگوید:
«که آمد فرستادهای نزد شاه یکی پرمنش مردِ با دستگاه»
و:«کزویست پیروزی و دستگاه به فرمان او تابد از چرخ ماه»
و در این بیت زیبای سعدی: «نبینی که درویش بیدستگاه بهحسرت کند در توانگر نگاه؟»
همچنین گاه این معنای «قدرت و اقتدار» به «اختیار و اراده» هم تعمیم مییافته است. باز نزد فردوسی چنین بیتی میبینیم:
«به نیک و به بد دادمان دستگاه خداوند گردنده خورشید و ماه»
و همچنین معنای «دستگاه» در معنی مطلق «توانایی» را خردنامهی نظامی مییابیم، آنجا که حکیم هندی به اسکندر میگوید: «بدان چیزها دارد اندیشه راه که باشد بدو دیده را دستگاه»
واژهی «دستمال» هم اگرچه کم در شعر پارسی به کار رفته، اما قدیمی است و «حوله، پارچهی کوچک تمیز» معنی میداده و معنایش به «چیزِ دم دستی، ابزار سادهی در دست» هم تعمیم مییافته است. مثالش مولانا که میگوید: «اگرچه غرقهی خونم نه در تغار توام اگر چه مال ندارم نه دستمال توام»
و کمالالدین اسماعیل گفته: «هرچه مضمون عیبهی غیب است دستمالِ ضمیر دانایت»
با این حال طی قرنهای گذشته معنای اصلی آن حوله و پارچهی تمیز دم دستی بوده و به همین خاطر کالای جدید سلولزی را «دستمال کاغذی» نامیدهاند و کم کم اسم دستمال بیشتر برای آن به کار گرفته شده و برای آن دیگری «حوله» باب شده است.
معنی «دستور» که امروز در پارسی تنها با دلالت «فرمان» باقی مانده، در اصل «وزیر، موبد» معنی میداده و از آنجا به «مجوز/ دستوری» و «فرمان/ حکم» تعمیم یافته است. این معنا را در بیتی از شاهنامه میبینیم:
«مر او را یکی پاک دستور بود که رایش ز کردار بد دور بود»
و «دو دستور بودش، گرامی دو مرد که با او بُدَندی به دشت نبرد»
از همان دوران این کلمه در معنای فرمان و مجوز و به صورت «دستوری» به کار گرفته میشده، مثل نظامی که در هفت پیکر میگوید:
«گفت اگر باشدم ز شه دستور چشم بد دارم از دیارش دور»
و «گر نرنجی ز راه معذوری گویمت نکتهای به دستوری»
این دلالت تا دوران مولانا کم کم برجستگی پیدا میکند. چنان که مولانا سروده:
«امروز عجب نیست اگر فاش نگردد این عالمِ مستور به دستوریِ ستار»
ولی همین معنی را در شکل امروزین دستور هم گاهی به کار گرفته است:
«جان سرمازدگان را تف خورشید دهیم کار سلطان جهانبخش به دستور کنیم»
و «تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دیدِ جان دستور نیست»
در سایر زبانهای ایرانی زنده نیز مشتقهای این واژه را فراوان میبینیم: «دَسْتَه» (دست) و «دَیْسْتَیْگ» (مشت، دسته) و «خوبِهزَیْسْتَیْ» (ماهر با هر دو دست) و «ویدیسْن» (وجب) آسی، «لَس» (دست) و «لَسْتَیْ» (دسته، دستگیره) و «دَسْکَلَه» (دستکش؛ دست+ کلاه) و «لَسْتَه» (سمت و سو) و «وْلِشْت» (وجب) و «لَسْتونَیْ» (آستین) پشتون، «ذوسْت» (دست) شغنی، «ذیسْت/ ذوسْت» (دست) سریکُلی، «دیسْت» (دست) پارسی افغانی، դազգահ (دَزْگاهْ: دستگاه) و «دَسْتَک» (مچ دست) و «دَسْتَرَک» (دستار) ارمنی، «دَسْتْئا» (دست) و «دَسْتوری» (فرمان، مجوز، وزیر) و «دَسْتاکَری» (جراح، ماهر، استاد هنر) وდაზგა (دَزگا: دستگاه) گرجی، დაზგ (سْدِزْگا: دستگاه) باتس، «پَرذَسٌت» (دستبند، تعویذ) یزغلامی، «دَسْدَک» (دستکش) و «اوسدییَه» (آستین) آشتیانی، «دَستْقا» (دسته، قبضه، مشت) و «دستبان» (دستکش) و «دَسْکَرَه» (ده، قریه، دستکرد) و «دَسْتَه» (دسته، قبضه) و «تازِجَه» (دستگاه) عربی، «آسْتونْک» (آستین) و «گیدیسْت» (وجب) و «دَسْتپاگ» (حوله، دستمال سفره) بلوچی، «دَسْتَرخان» (رومیزی) یغنابی، «اَوْلَسْتُو» (آستین) و «میرَهاَوْلَسْتُو» (رنگین کمان؛ در اصل یعنی آستین خورشید/ آستین مهر) یدغه، «اَوْلُوسْتُو» (آستین) مونجی، «آبْدَسْت/ آبْدَس» (جامهی آستین بلند) اصفهانی، «آسین» (آستین) گزی، «اوسْتی» (آستین) طبری، «آسْتیکّه» (آستین) سیستانی، «دَسْت» و «دَسْتار» اردو، « dorë (دست) و tezgja (دستگاه) آلبانیایی، таҫтамал (تَثْتْمال: دستمال) باشکیری، дасмал (دَسْمال: دستمال) تباسرانی، «دِسْمال» (دستمال) و «دِسْتْگاه/ دِسْگاه/ دِزْگاه» (دستگاه) و «دِسْتار» (دستار) ترکی، «دِسْتْمال» (دستمال) کردی، «دِسْتْمالِه» (دستمال) زازا،
در زبانهای هندی از این بن چنین کلماتی را میشناسیم: हाथ (هاتْهَه: دست) گجراتی قدیم، હાથ (هاتْهْ: دست) گجراتی، दस्त/ हस्त (دَسْت/ هَسْت: دست) و हाथ (هاتْهْ: دست) هندی، দস্ত (دُوست: دست) بنگالی، އަތް / އަތްތިލަ (اَت/ اَتّیلَه: دست) دیوهی، हाथ (هَتْهْ: دست) گروالی، হাত (هَت: دست) آسامی، হাত (هَت: دست) و দস্তার (دُسْتار: دستار) بنگالی، 𑄦𑄖𑄴 (هات: دست) چَکما، ହାତ (هَتُو: دست) اودی، අත (اَتَه: دست) سینهالی، હથ (هَتْهَه: دست) کاچّی، हात (هات: دست) کنکانی، ಹಾತ್/ ಹಸ್ತ (هات/ هَسْتَه: دست) کانادا، हात/ हस्त (هات/ هَسْتَه: دست) مراثی، ਹੱਥ (هَتّهْ: دست) وਦਸਤਾਰ (دَسْتار) پنجابی، हात (هات: دست) مالْوی، «وَسْت» (دست) کولی، ഹസ്തം (هَسْتَم: دست) مالایالام،
برخی از این واژگان به زبانهای دیگر نیز راه یافتهاند: tezaki/ teziaki/ teziaci (تِزیاخی/ تِزیاکی/ تِزاکی: دستگاه) یونانی، tejghea (دستگاه) رومانیایی، тезгя́х (تِزْگْجاهْ: دستگاه) بلغاری، тезѓа (تِزْگا: دستگاه) مقدونی، тѐзга (تِزا: دستگاه) صربی- کروآتی، dastar (دستار) وdastgah (دستگاه) انگلیسی، हात (هات: دست) نپالی، «هَت» (دست) برمهای روهینگیا، หัตถ์ (هات: دست) تای، ហត្ថ (هَت: دست) خمر، ꦲꦱ꧀ꦠ (اَسْتَه: دست) جاوهای، «هَسْتَه» (دست) اندونزیایی و مالایی، அத்தம் / அஸ்தம் (اَتَّم/ اَسْتَم: دست) تامیلی، హస్తము (هَسْتَمو: دست) تلوگو،
این واژگان در ادبیات و شعر پارسی فراوان به کار رفتهاند که نمونههایی از آن را پیشتر دیدیم و اینک چندتای دیگر:
فردوسی توسی: «زن و کودک و مردِ با دستوار نَیَفت (نیافت) از سر تیغ او زینهار»
کمالالدین اسماعیل: «درخت پیری که موی سرش بریخته بود
از آن سپس که دو تا گشت، دستوار گرفت»