ریشهی پیشاهندواروپایی «*eue/ *euə» به معنای «ترک کردن، رها کردن، دفع کردن» که ریشهی «*wak» به معنای «تهی، خالی، مطرود» را هم به دست داده است. این ریشه در زبانهای اروپایی کهن این واژگان را به دست داده است: vacare (خالی کردن) و vastus (تهی، زباله) و vanus (خالی، تهیا، بیثمر) و vocivos (اشغال نشده، خالی) و vacuum (تهیا، خلأ) و devastationem (ویرانی، متروکه شدن) و evanescentem (محو، ناپدید) و vacationem (رهایی، فراغت) و devastare (تباه کردن، نابود کردن) و evacuates (تخلیه کردن) و vanare (حرف پوچ زدن، خالی بستن) و vastare (ویران و تباه کردن) لاتین، vanta (کم داشتن، ناقص بودن) و vana (محو کردن، ناپدید شدن) نُردیک کهن، wanian (کاهش دادن) و wan (ناقص) و westan (تباه کردن) انگلیسی کهن، esvuidier (برون ریختن، تخلیه کردن) و voide (تهی، فراخ) و desvuidier (رها کردن، طرد کردن، خالی کردن؛ قرن دوازدهم) و vacant (اشغال نشده، خالی) و vacacion (فراغت، خالی بودن از تعهد؛ قرن چهاردهم) وvain/vein (بیثمر، بیفایده؛ قرن دوازدهم) و esvanir (ناپدید شدن) و vanite (نقص، ناکارآیی) و vanter (ستودن، مدح) و gaster (خراب و تباه شدن) فرانسوی کهن، wanon (محو کردن، ناپدید شدن) ساکسونی کهن و آلمانی کهن، wania (محو شدن) فریزی کهن، waenen (محو شدن) هلندی میانه،
در زبانهای اروپایی نو این کلمات از این ریشه برخاستهاند: dévider (خالی کردن) و évanescent (ناملموس، نامحسوس، محو) و gâter (تباه شدن، ویرانی) فرانسوی، gastar (تباه کردن) اسپانیایی، guastare (تباه و ویران کردن) ایتالیایی،
در زبان انگلیسی هم این مشتقها را از آن سراغ داریم: avoid (پرهیز کردن، خودداری کردن، سر باز زدن؛ اواخر قرن چهاردهم) و devastation (خالی از سکنه شدن، ویران کردن؛ میانهی قرن پانزدهم) و devoid (کم داشتن، نقصان؛ ۱۴۰۰م.) و evacuate (تخلیه کردن؛ ۱۵۲۰م.) و evanescent (ناملموس، نامحسوس، محو؛ ۱۷۱۷م.) و vacant (تهی، خالی؛ ۱۳۰۰م.) و vacate (خالی کردن؛ ۱۶۴۰م.) و vacation (تعطیلی، فراغت؛ اواخر قرن چهاردهم) و vacuity (فضای خالی؛ اواخر قرن چهاردهم) و vacuole (واکوئل، اندامکی در سلول؛ ۱۸۵۳م.) و vacuous (توخالی، حفرهدار؛ ۱۶۴۰م.) و vacuum (تهیا، خلأ؛ ۱۵۴۰م.) و vacuum-cleaner (جاروبرقی؛ ۱۹۰۳م.) و vain (بیبهره، بیفایده؛ ۱۳۰۰م.) و vanish (محو شدن، ناپدید شدن؛ ۱۳۰۰م.) و vanity (پوچی؛ ۱۲۰۰م.) و vaunt (ستایش، چاپلوسی؛ اوایل قرن پانزدهم) و void (فضای خالی؛ ۱۳۰۰م.) و wane (محو، تباه) و want (خواستن، در اصل یعنی: چیزی را کم داشتن؛ ۱۲۰۰م.) و wanton (مقاوم، خودمختار؛ اوایل قرن چهاردهم) و waste (هدر رفتن، تباه شدن؛ ۱۲۰۰م.)
این ریشه در زبانهای آریایی به «*وَک» (رها، آزاد کردن) و «*وا» (تهیا، نقص) تبدیل شده که در زبانهای ایرانی کهن این کلمات را به دست داده است: AW (وَه: نقص، کمبود) و AW (وا: تهی، خالی، گم) اوستایی، «اونَه» (نقص) و در ترکیبهایی مثل «اونَهویمسَتی» (۱۹، در اصل یعنی ۲۰ ِناقص) و «اونَهتْریمسَتی» (۲۹) و «اونَهچَتْواریمسَتی» (۳۹) سانسکریت، «واراک» (تهی) و «آواراک» (متروک) و «واچ» (رها کردن) و «وغت» (فرستاده، طرد شده) و «وغس» (رها شدن) سغدی، «اتر-وهت» (سوخته، در اصل یعنی: رها در آتش) پارتی، «وارَه» (فاقد، ناقص) و «وَنْدَه» (ناچیز، کم) سکایی،
در پارسی دری این واژگان از این بن نتیجه شدهاند: «باز»، «واز»، «دروازه»، «دروازهبان»، «وا»، «فاژ» (خمیازه)، «وَنگ» (تهی، خالی) و «واخیدن» (پنبهزنی، حلاجی کردن). برخی از این واژگان مثل «فاژ» قدیمی هستند و از قرن پنجم هجری به بعد زیاد به کار گرفته نشدهاند و در شعر و ادب پارسی هم کمیاباند. نمونهای از همین واژه ولی در شعر فرخی سیستانی یافت میشود:
«تو با من نسازی که از صحبت من ملامت فزاید شما را و تاسه
تو زر خواهی و من سخن عرضه دارم تو در فاژه افتی و من در عطاسه»
در میان اینها ترکیبهای «باز/ واز/ وا» بسیار در گفتار پارسی رواج پیدا کردهاند: «چشم و گوش کسی را باز کردن»، «سر حرف را باز کردن»، «راهی برای موضوعی باز کردن»، «دیده بر چیزی باز کردن» (از ابتدا با چیزی خو گرفتن)، «در بستهای را باز کردن» (کار دشواری را آسان نمودن). ترکیبهایی پیچیدهتر هم داریم مثل این سخن هاتف اصفهانی که میگوید: «چشم دل باز کن که جان بینی وآنچه نادیدنی است، آن بینی»
کلمهی «دروازه» در این سیاهه نیاز به توضیحی دارد. چون برخی آن را از ریشهی سامی «ربض» به معنای «آغل، جای نگهداری حیوانات» و 𒉣𒇬 (تَرباصو: ایوان، حیاط) اکدی از این بن مشتق دانستهاند، که به نظرم آشکارا نادرست است. برخی دیگر هم آن را با «دَرْباس» (قصر) پهلوی مربوط پنداشتهاند که آن هم بعید به نظر میرسد. در مقابل پیوند میان «در» و «باز» که سرراستترین ریشهی این کلمه است و همیشه جزئی از ریشهشناسی عامیانه قلمداد میشد، اتفاقا درست به نظر میرسد. چون دروازه همیشه با حصار ارتباط داشته و با ورود از درگاه پیوند خورده است. «دروازهبان» هم هرگز به معنای نگهبان کاخ و قصر به کار نرفته و همیشه به دروازهی شهرها یا فضاهای کلان منسوب بوده است. گذشته از این، واژگونهی آن یعنی «دربند» را هم از قدیم داشتهایم. امیرخسرو دهلوی میگوید:
«بانگ گشاد در او دم به دم رفت به دربند و به دروازه هم»
بنابراین تقریبا تردیدی نیست که «دروازه» از ترکیب «در» و «باز/ واز» درست شده و ریشهشناسی عامیانه در این مورد درست است. در میان شاعران مولانا «دروازه» را زیاد به کار گرفته و ترکیبهایی نغز با آن ساخته است. مثل: «یاران به خبر بودند، دروازه برون رفتند من بیره و سرمستم، دروازه نمیدانم»
و این غزل بسیار زیبا که در آن ذوق (یعنی میل) را «دروازهی هستی» نامیده است:
«دروازهي هستی را جز ذوق مدان ای جان این نکتهی شیرین را در جان بنشان ای جان
زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان»
در سایر زبانهای ایرانی نو هم این واژگان را از این ریشه داریم: «اونَیْن» (خالی) ارمنی، «گْوَنْد» (کوتاه، نوجوان) و «گْوَنْدو» (جوانک) بلوچی، «واز» (باز) یزغلامی، «واز» (گشوده) و «دَرْوازَه» (دروازه) پشتون، «وازَیَن» (پنبهزنی) امرهای، «وَزین» (پنبهزنی) آسی، «واج» (بیرون کشیدن) زازا، «دَمفاجِه» (خمیازه) وخی، «فاژ» (خمیازه) فارسی تاجیکی و افغانی، «غَنوکُو» (کوتاه) پراچی.
در میان این مشتقها کلمهی «دروازه» است که در سرزمینهای پیرامونی ایران بیش از همه وامگیری شده و تقریبا در همهی زبانهای ایرانی و هندی هم به شکلهای مختلف وجود دارد: դարվազ (دارواز) و դարվազա (داروازا) ارمنی، «دَرْوازَه» ترکی آذری، «داروازَه» چغتایی، «دَرْوازَه» اردو، дарбаза (دَرْبازَه) قزاقی، દરવાજો (دَرْواجُو) گجراتی، দরজা (دُورُوجَه) بنگالی، দৰ্জা (دُورْزَه) آسامی، दरवाजा (دَرْواجا) مَراثی، दरवाज़ा (دَرْوازا) هندی، दरवाज़ो (دَرْوازو) سندی، ਦਰਵਾਜ਼ਾ (دَرْوازا) پنجابی
مشتقهای این ریشه در ادب پارسی فراوان به کار گرفته شدهاند:
سعدی شیرازی: «بس پیکر خوش که زیر چادر باشد چون باز کنی مادرِ مادر باشد»
نظیری نیشابوری: «چه خوش است از دو یکدل سر حرف باز کردن
سخن گذشته گفتن، گِلهی دراز کردن
نه چنان گرفتهای جا به میان جان شیرین که توان تو را و جان را ز هم امتیاز کردن»
وحشی بافقی: «کو خضر تا باز کند چشم و ببیند خمخانه و خمها که پر از بادهی ناب است!»
بیدل دهلوی: «كسی در بند غفلت دیدهای چون من ندید اینجا
دو عالم یك در باز است و میجویم كلید اینجا»
و: «مژگان به كارخانهی حیرت گشودهایم در دست ما كلید در باز دادهاند»