ریشهی پیشاهندواروپایی «*dher/ *dʰer» به معنای «محکم گرفتن، نگه داشتن» که به ويژه در شاخهی هندوایرانی بن «*dʰr̥-tó/*dhergh» تبدیل شده به معنای «محکم گرفتن، سفت بستن» و این بن در زبانهای اروپایی چندان زایا نبوده است. اما این مشتقها را از این ریشه میشناسیم: diržnas (قوی) و diržti (سفت و سخت شدن) لیتوانیایی، ferliier (زنجیر کردن، با طناب بستن) فرانسوی کهن، ferler (طنابپیچ کردن، بستن) فرانسوی، furl (طنابپیچ کردن؛ ۱۵۵۰م.) و unfurl (طنابها را از دور چیزی گشودن) انگلیسی.
در زبانهای ایرانی کهن از این بن دو ریشه برخاسته است. یکی «*دَر» که همان معنای کهن «نگهداشتن و پاییدن» را حفظ کرده و در مدخل «درمان» شرحش دادهام. دیگری «*دَرز» است که «محکم کردن، بستن، دوختن» معنی میدهد.
در زبانهای ایران کهن این واژگان از بن «*درز» برخاسته است: azardmah (هَمدَرَزَه: اتصال) و zarad (دَرَز: بند، زنجیر) و Arzarad (دَرَزْرا: استوار، سفت) اوستایی، «دْرْهیَتی» (دوختن، متصل کردن) سانسکریت، «دْهَرَنَه» (حفظ، محکم نگهداشتن) پراکریت، «» «هَنْدَرْز» (اندرز) و «دَرْزیگ» (خیاط) و «هَنْدَرْزپَت» (اندرزبد، مشاور، استاد) پهلوی، «اَنْدَرْز» (امر، حکم) و «دَرْز» (بستن) و «اَوْدَرْز» (گشودن) پارتی و تورفانی، «هندلچک» (اندرز) زبور پهلوی، «وذایشتک» (بار شده، پیچیده) سغدی، «ذژی» (بار کردن) و «ندژی» (مقید کردن، بستن) و «اندژ» (زنجیر) خوارزمی، «دالْسیَه» (قایق،کلک) و «دَیْرْسَه» (موی شتر) و «دْرَیْس» (محکم بستن) و «دَلْس» (سفت کردن) سکایی، «هندرز» (اندرز) و «ادرزگرا» (اندرز دهنده، مشاور) آرامی، Aqizrd (دَرْزیقا: خیاط) سریانی، տարազ (تَراز: حاشیهی جامه) ارمنی کهن،
در پارسی دری از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «درز» (رخنه، شکاف)، «درزی» (خیاط)، «درزَن» (سوزن)، «اندرز»، «درزه» (پشتهی علف)، «دِرْس» (مو یا دم شتر)، «درز» (دختر کوچک در زبان کوچهی قدیم). در پارسی قدیم هم چنین کلماتی را داشتهایم: «درزمان» (سوزنِ نخ شده) و «پَدَرزَه/ فَلَرز» (غذای بقچهپیچ شده برای مسافران)، «طراز» (حاشیهدوزی جامه)، «تَراز» (ابریشم خام)،
حدسم آن است که نام شهر «طراز» در ماوراءالنهر هم از همین ریشه آمده باشد و «ابریشم» معنی دهد، چون این شهر بر سر راه ابریشم قرار داشته و مرکز نساجی مهمی بوده است.
در سایر زبانهای ایرانی زنده هم این نمونهها را داریم: «لِخ» (بستن) و «بْلِقْد» (قنداق کردن) و «لَق» (ریسمان) پشتون، «اَنْدَرْج» (اندرز) و «هَنْدِرْج» (تجهیزات، باروبنه) و «هَنْدِرْجِل» (مجهز کردن) و «دِرْجَن» (نخ) و «هَنْدِرْج» (لباس) و «دِرْجَک» (خیاط) ارمنی، «دَرْزْمون» (خیاط) طبری، «تِرْزی» (خیاط) و «دِرْزیک» (سوزن) کردی، «درزی/ ترزی» (خیاط) و «طِراز» (حاشیهی جامه) عربی، «پْدَشْت» (پیچیده، بستهبندی شده) اورموری.
نام «گودرز» هرچند در فرهنگهای ریشهشناسی مورد توجه قرار نگرفته و بحث چندانی دربارهاش نشده، اما به نظرم از همین ریشه برخاسته و احتمالا از دو بخش (گُوْ: پهلوان- یا شاید گُو: گاو) و «دَرزَه: نیرومند» ساخته شده است و روی هم رفته احتمالا «پهلوان استوار و نیرومند» معنی میداده است.
این کلمات در ادب و شعر پارس فراوان به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «ز عود قماری یکی تخت کرد سر درزها را به زر سخت کرد»
و: «وگر جنگجویی تو اندرز کن یکی را نگهبان این مرز کن»
مولانای بلخی: «درزیا! آهنگری کار تو نیست تو ندانی فعل آتشها، نکن»
سعدی شیرازی: «شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود »
سنایی غزنوی: «این ابلهان که بیسبب دشمن مناند بس بوالفضول و یافهدرای و زنخزناند
...تهمت نهند بر من و معنیش؟ کبر و بس! خود در میان کار چو درزی و درزناند»