بن سامی «*درج» طیفی از معانی را حمل میکند که عبارتند از «قدم به قدم رفتن، مرسوم شدن، رواج یافتن، ناپدید شدن، جمع کردن تومار». این دلالتها به معنای «مردن، جای نهادن تومار/صندوقچه، نورد نامه/ شالودهی پیچاندن تومار» هم تعمیم یافته است.
در زبانهای کهن از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: דרגא (دَرْگا: پلکان، شأن، مرتبه) آرامی، דֶּרֶג (دِرِگ: درجه، مرتبه) و דְּרַגְנוֹעַ (دْرَگْنُوآ: آسانسور) عبری، ܕܪܓܐ (دَرْگا: درجه، پله، وضعیت، جایگاه) سریانی،
در پارسی از این ریشه چنین واژگانی برخاستهاند: «درجه»، «تدریج»، «مدرج»، «تدریجی»، «درجهبندی»، «مندرج»، «درج کردن/ شدن»، «مندرج»، «درجات»،
در سایر زبانهای ایرانی این کلمات خویشاوند را میشناسیم: «دَرَجَه» (مرتبه، درجه) و «تَدْریج» (گام به گام پیمودن) عربی، «دَرَجَه/ دِرِجِه» (مرتبه، درجه) ترکی و ازبکی، «دَهریجِه» (درجه) ترکی اویغوری، «دَرِجِه» اردو، «»
ድርገት (دَرْگات: ) حبشی گئز، tarag (پله، مرتبه) و targa (درجه) مالتی، «دَرَجا» (درجه) هوسه، «دَرَجَه» (مرتبه، درجه) سواحیلی، «دِرَجَت» (درجه) اندونزیایی، «دَرْجَهْ/ دَرْجَت» (درجه) مالایی، adaraja (درجه) اسپانیایی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی بسیار کاربرد داشتهاند:
رودکی سمرقندی: «لعل می را ز درج خم برکش در کدو نیمه کن به پیش من آر»
فردوسی توسی: «بدین قفل و این درج نابرده دست نهفته بگویند چیزی که هست»
سنایی غزنوی: «در تن تو چو نفس تو بگداخت دل به تدریج کار خویش بساخت»
درجه
آخرین به روزرسانی: