دبه کردن


آخرین به روزرسانی:
دبه کردن


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*dhebh» به معنای «آسیب زدن» در زبان‌های اروپایی چندان زایا نبوده و چنین مشتق‌هایی را در زبان‌های کهن به دست داده است: dabba (تلنگر زدن، سیلی زدن) نُردیک کهن و ایسلندی کهن، dabben (حمله کردن) و dabbe (حمله، هل) انگلیسی میانه، dabben (نیشگون گرفتن، ور رفتن) هلندی میانه، 

در زبان‌های زنده‌ی اروپایی هم از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: dab (فریب دادن، نوک زدن پرندگان) انگلیسی، dabben ([در اسب] با دستان سم را بر جایی کوفتن) هلندی، tappen (ور رفتن، من من کردن، کورکورانه پیش رفتن) و dappen (حمله کردن) آلمانی، 

         این بن به ریشه‌ی آریایی «*دَب/ *دَوْ» تبدیل شده و معنای «فریب دادن» را حمل می‌کند. مشهورترین عبارت برآمده از آن «دبه کردن» است به معنای «زیر قول خود زدن، فریفتن». ریشه‌ی دیگری که برخی برای این کلمه پیشنهاد کرده‌اند، «دیبّوم» (چرند) و «دَبابوم» (حرف مهمل) اکدی است. اما این واژگان ریشه‌ی مشخصی در زبان‌های سامی ندارند و در اکدی دیرآیند هستند و صرف نمی‌شوند و از این رو احتمالا از زبان‌های آریایی کهن وامگیری شده‌اند.

         در زبان‌های باستانی ایرانی چنین مشتق‌هایی را از این ریشه سراغ داریم:‌ bad (دَب: فریفتن) و awad (دَوَه: گفتنِ [اهریمنی]) و awadIW (پراکنده گویی، چرند بافتن) و awadArf (فْرادَوَه: شایعه‌پراکنی، چرت و پرت گویی) و awaditiap (پَیْتی‌دَوَه: پاسخ دادن [اهریمنی]) ‌اوستایی، दभ् (دَبْهْ: آسیب، فریب) و दभ (دَبْهَه: کلک، حقه) و दभ्नोति (دَبْهْنُوتی: فریب دادن) سانسکریت، «دَویدَن» (گفتن [اهریمنی]) و «دَویسْتَن» (نکوهش کردن) و «دَوال» (بهانه، تهمت) پهلوی، 

         در زبان‌های زنده‌ی ایرانی از این ریشه چنین کلماتی را سراغ داریم: «دبّه کردن» و «دبه‌کن» (فریبکار) پارسی، «پَلْمَه» (دروغ، تهمت، شکل‌ اصلی‌اش: پَیْتی‌دَمْبا) پشتون، «پَرْذِوْ» (ادا در آوردن) و «وَرْذِوْ» (من من کردن) سریکلی، 

         حدسم آن است که در عبارت «توی حرف کسی دویدن» فعل همین «دویدن» پهلوی به معنای «گفتن [اهریمنی]» باشد و به دویدن در معنای حرکت کردن ارتباطی نداشته باشد. همچنین حدس می‌زنم عبارت «دک کردن» هم از همین‌جا آمده باشد و شاید بخش آغازین آن کوتاه شده‌ی «*دَبَّک» پهلوی به معنای «بهانه، دبه» بوده باشد. 

         حدس دیگرم آن است که کلمه‌ی «دَبدَبه» به معنای «سخن گزاف، حرف خودنمایانه» نیز از همین‌جا آمده باشد. اغلب این واژه را عربی دانسته‌اند. اما این سخن آشکارا نادرست است و این واژه در زبان‌های سامی ریشه ندارد. «دَبْدَبَه» عربی و दबदबा (دَبْدَبا) هندی به همین معنا وام‌واژه از پارسی هستند.

         شاید واژه‌ی «دُفسیدن/ بردُفسیدن» به معنای «چسبیدن، چسباندن» که در برخی از متون کهن پارسی آمده هم از همین ریشه آمده باشد. اگر چنین باشد این واژگان هم از همین‌جا آمده‌اند: «پذوبس» (چسبیدن) و «پذاوم» (چسباندن) و «پذوفسیّنیّ» (وصل شدن) سغدی، «بیذَفْتْس» (چشم بستن) و «بیذَفْتْس» (چسبیدن) و «نیذِمْب» (چسباندن) شغنی، «نَذیم» (چسبیدن) سریکلی، «بودوفْس» (چسبیدن) یغنابی، و «نَذِفْس» (چسبیدن) وخی

این واژگان زایایی اندکی داشته‌اند و عامیانه محسوب می‌شده‌اند. به همین خاطر در شعر و ادب پارسی کاربردشان اندک بوده است:

سوزنی سمرقندی: « خود بی تیز را دمادم دم             خود بی دبدبه دمادم کن»

نظامی گنجوی: «شش هفت هزار سال بوده                        کاین دبدبه را جهان شنوده»

قوامی رازی: «سایه‌ی ایزدی و دبدبه دولت هست                 چترت ار بر ز برو نوبتت ار بر در نیست»

مولانای بلخی: «ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز              تا که ببینند خلق دبدبه‌ی رستخیز»