ریشهی پیشاهندواروپایی «*gna» به معنای «شناختن، دانستن» دامنهای وسیع از واژگان را پدید آورده که در مدخل «شنوایی» بدان پرداختهام. یکی از مشتقهای این بن در زبانهای آریایی ریشهی «*دان» است که همان «دانستن» معنا میدهد. در زبانهای کهن ایرانی از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: itnaz (زَنْتی: خرد، معرفت) و ratAnZ (ژْناتَر: آگاه، خبره) و naz (زَن: شناختن) و itnaz (زَنْتی: دانش، آگاهی، زند) و nazawa (اَوَزَن: از چیزی آگاه شدن) و nazitiap (پَیْتیزَن: کسی را گرامی داشتن) و nazArf (فْرازَن: خبردار شدن) اوستایی، जानाति (جاناتی: دانستن، فهمیدن) و अज्ञात (آجْناتَه: نامعلوم) سانسکریت، «دانیسْتَن» (دانستن) و «فْرَزانَک» (فرزانه) و «زَنْدیک» (مفسر متن مقدس، مزدکی) و «زَنْد» (تفسیر) و «داناک» (دانا، فیلسوف) پهلوی، «زان» (دانستن) و «فْرَزانَغ» (فرزانه) پارتی، «دُنیشْن» (دانستن) و «داناگ» (دانشمند، دانا) و «اَدان» (نادان) و «داناگی» (دانایی) و «فْرَزانَگی» (فرزانگی) و «آذوغ» (لایق، کاردان) تورفانی، «زان» (دانستن) و «پَتْزان» (شناختن) و «اَنْزان» (پی بردن، اعتراف کردن) و «زَنتواخ» (زندواف، بلبل، خوانندهی اوستا) سغدی، «نچان» (اقرار کردن) و «زَندیک» (مزدکی، مانوی، مفسر متن مقدس) خوارزمی، «هَیْسان» (پی بردن) و «پَیْسان» (دانستن) و «بییْسان» (بیدار شدن) و «وَیْسان» (شناختن) سکایی، «کْنان» (دانستن) تخاری،
در پارسی از این ریشه چنین کلماتی زاده شدهاند: «دانش»، «دانشمند»، «دانستن»، «دانستنی»، «دانستنیها»، «دانا»، «نادان»، «دانشور»، «داننده»، «فرزانه»، «فرزام»، «فرزان»، «فِرز» (ماهر)، «زند»، «زندواف/ زندباف/ زندلاف» (بلبل، در اصل یعنی خوانندهی زند اوستا)، «پازند»، «زندیک/ زندیق»، «زندآگاهی»، و همچنین «آتون» (ملاباجی، معلم زن) در پارسی قدیم که از تورفانی باقی مانده است.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از این بن چنین کلماتی را سراغ داریم: «پِژَنْدِل» (دانستن) و «پِزْن» (شناختن، ترکیب: پَتی+ زَن) پشتون، «پَزَن» (شناخت) اورموری، «زان» (دانستن) بلوچی، «زان/ زانین» (دانستن) کردی، «داناج» (دانا) عربی، «پَزِن» (دانستن) سنگلیجی، «زُنین» (دریافتن) آسی، «سَنْدوغاچ/ سَنْدولاچ/ سَنْدوغاش» (زندواف، بلبل) ترکی، надан (نَدَن: نادان) قزاقی، наҙан (نَذَن: نادان) باشکیری، «نادان» اردو،
در زبانهای هندی هم این کلمات از پارسی وامگیری شدهاند: नादान (نادان) هندی، নাদান (نَدَن: نادان) بنگالی،
این واژگان در شعر و ادب پارسی با بسامدی بسیار زیاد به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: « زه! دانا را گویند، که داند گفت هیچ نادان را داننده نگوید: زه»
ابوشکور بلخی: «بدان کوش تا زود دانا شوی چو دانا شدی زود والا شوی
نه داناتر آن کس که والاتر است که والاتر آنکس که داناتر است»
رابعهی بلخی: « توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگتر گردد کمند»
فرخی سیستانی: « که دانست کز تو مرا دید باید به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم بدین گونه مایل به جور و جفایی»
سعدی شیرازی: «من ندانستم از اول که تو بیمهرووفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی »