ریشهی پیشاهندواروپایی «*uek/ *uenk» به معنای «کج کردن، خماندن» مشتقی به صورت بن «*suek» به دست داده داده که یعنی «کج، خمیده» و ریشهی آریایی «*هْوَک» از آن مشتق شده است. در زبانهای اروپایی از آن ریشهی اولیه چنین کلماتی زاده شدهاند: wol (کج) و wonge/ wange (لُپ) انگلیسی کهن، wanga (لُپ) آلمانی کهن، Wange (لپ) آلمانی،
ریشهی آریایی «*هْوَک» در زبانهای ایرانی کهن چنین واژگانی را زاده است: वञ्चति (وَنْچَتی: تلوتلو خوردن، کج راه رفتن) و «وَنْکْری» (پهلو، دنده) و «وَکْرا» (آلت موسیقی) و «وَکْرَنْگَه» (غاز، در اصل یعنی: جانور کج) سانسکریت، «خْوَهْل» (کج) و «وَخْر» (از ریخت افتاده، کج و کوله) پهلوی، «خْوَهْر» (کج) تورفانی، «وَخْریدَگ» (از شکل افتاده) پارتی، «هوهْلی» (از شکل افتاده) زبور پهلوی، «وَتْچَه» (زلف، مو) سکایی،
در پارسی قدیم و نو از اینجا چنین واژهای برخاسته است: «خوهْل» (خمیده، کج)، «خول/ خَهلَه» (شکسته، خمیده)، «خُل»، «خُلوچِل»، «کسخل»، «خویلَه» (زن سادهدل)
در سایر زبانهای زندهی ایرانی هم از این ریشه چنین کلماتی پدید آمدهاند: «وَل» (کج) طبری، «خُولَه» (لوس، ننر) و «خُولَهکُس» (زن سادهلوح و لوس) سیستانی، «خولَه» (کج و کوله) و «خیلَهکُس» (کسخل) پارسی افغانی، «بِتْسیک» (طرهی مو، زلف) آسی،
این واژگان اغلب در پارسی قدیم کاربرد داشته و گهگاه در متون شعر و ادب پارسی هم آمدهاند:
ناصرخسرو قبادیانی:«وآن بندها که بست فلاطون پیشبین خوهل است و سست پیش کهین پیشکار من »
اوحدی مراغی: «ناگزیر است که با خولی تو سازد دل که ندارد نظر از دیدن روی تو گریز»
بیدل دهلوی: «در خراباتی که از شرم نگاهت دم زدند شور مستی خول شد و سر بر خط پیمانه ماند»