در زبان اولیهی پیشاهندواروپایی از بن «*suel/ *sul» به معنای «سوختن» ریشهی «*sohwl» مشتق شده که «خورشید» معنی میدهد و در زبانهای اروپایی کهن این واژگان را پدید آورده است: ‘hlios (هِلیُوس: خورشید) و ‘hliotropon (هِلیُوتْرُپُون: وساعت خورشید) و ‘liactida (هَلیاخْتیدا: آفتاب، شعاع خورشید) یونانی، sol (خورشید، نام دیگر ایزد مهر در روم) و solarium (ساعت خورشیدی) و solstitium (انقلاب تابستانی یا زمستانی، در اصل یعنی: ایستادنِ خورشید) لاتین، sol/ sunna (خورشید) و suðr (جنوب) و suðroenn (جنوبی) و sunnundagr (یکشنبه) نُردیک کهن، слъньцє (سْلونیچِه: خورشید) اسلاوی کهن کلیسایی، sauil sunno/ (خورشید) و 𐍃𐌰𐌿𐌹𐌻 (ساوئیل: آفتاب) گُتی، sunne/sol (خورشید) و swegl (آسمان، خورشید، بهشت) و sunlic (خورشیدی) و suð (جنوب، در اصل یعنی: سمت خورشید) و Suþ Seaxe (منطقهی ساسکس، در اصل یعنی: ساکسونآباد جنوبی!) و suðerne (جنوبی) و sunnandæg (یکشنبه) انگلیسی کهن، heuul (خورشید) کُرنیش قدیم، heol (خورشید) برتون، suil (چشم) و fur-sunnud (تابیدن، روشن شدن) ایرلندی کهن، suth (جنوب) و sunnun dag (یکشنبه) ساکسونی کهن، suth (جنوب) و southern (جنوبی) و sunnandei (یکشنبه) فریزی کهن، sunne (خورشید) و suut (جنوب) هلندی میانه، sud/ sur (جنوب) و soleil (خورشید) فرانسوی کهن، sundroni (جنوبی) و sunna (خورشید) آلمانی کهن، saule (خورشید) پروسی کهن، sole/ soleil نورمن، sol (خورشید) پرتغالی کهن، sol/solelh (خورشید) اوکسیتان کهن،
در زبانهای اروپایی نو از این ریشه چنین کلماتی برخاستهاند: haul (خورشید) ولش، saule (خورشید) لیتوانیایی، saũle (خورشید) لاتویایی، sole (خورشید) و girasole (گل آفتابگردان) و parasole (سایهبان) ایتالیایی، soleil (خورشید؛ قرن دهم) و heliotrope (چرخش گیاهان به سمت خورشید) و parasol (سایهبان؛ ۱۵۷۰م.) و solstice (انقلاب تابستانی یا زمستانی؛ اوایل قرن سیزدهم) و sud (جنوب) فرانسوی، zuid (جنوب) و zon (خورشید) و zondag (یکشنبه) هلندی، Süden (جنوب) و Sonne (خورشید) و Sonntag (یکشنبه)آلمانی، sud/ sur (جنوب) اسپانیایی، suil (خورشید) ایرلندی، soare (خورشید) رومانیایی، sol/ soli/ soi (خورشید) ساردینیایی، suli (خورشید) سیسیلی،
در زبان انگلیسی هم از این بن چنین واژگانی مشتق شدهاند: anthelion (هاله؛ ۱۶۶۰م.)، aphelion (دورترین نقطهی مدار سیارات نسبت به خورشید؛ ۱۶۷۰م.)، girasole (گل آفتابگردان؛ ۱۵۸۰م.)، heliacal (وابسته به خورشید، ستارهای؛ ۱۶۰۰م.)، helium (عنصر هلیم؛ ۱۸۶۸م.)، insolate (آفتابگیر بودن؛ ۱۶۲۰م.)، insolation (آفتابگیر؛ ۱۶۱۰م.)، parhelion (خورشید مجازی، انعکاس فریبندهی آفتاب در آسمان)، perihelion (نزدیکترین نقطهی مدار سیاره به خورشید؛ ۱۶۸۰م.)، solar (خورشیدی؛ میانهی قرن پانزدهم)، solarium (اتاق آفتابگیر در خانه؛ ۱۸۹۱م.)، solstice (انقلاب تابستانی یا زمستانی؛ میانهی قرن سیزدهم)، Sussex (منطقهای در انگلستان، یعنی: قلمرو ساکسونهای جنوبی)، south (جنوب)، southern (جنوبی)، sun (خورشید)، Sunday (یکشنبه)
در زبانهای آریایی این بن به ریشهی «*خْوَر» تبدیل شده که بر همان خورشید دلالت میکند. در زبانهای ایرانی کهن از این ریشه چنین واژگانی زاییده شدهاند: 𒀭𒌓𒇷𒄿𒀀 (داوتولیا: خورشید) هیتی، rawh (هْوَر: خورشید) و naX (خْوَن: خورشید) و NvX (خور، هور) و asvrad-NAX (خْوانْگدَرِسَه: دارای چهرهی روشن، زیبارو) و hazvrab-vrawh (هْوَرَهبَرِزَهْ: بلند، بالامرتبه، در اصل یعنی: به بلندای خورشید) و atEaSc-vrawh (هْوَرَهخْشَئِتَه: درخشان همچون هور، لقب خورشید) اوستایی، सूर (سورَه: خورشید) و स्वर् (سْوَر: خور) و सूर्य (سوریَه: [خدایان] خورشیدی) سانسکریت، «هْوَرْزاتَه» (فرزاد، اسم مرد، یعنی: زادهی خورشید) مادی، «خْوَر» (خور، هور) و «خْوَرْشِد/ خْوَرْخْشِد» (خورشید) و «خْوَنْسَنْد» (خُرسند) پهلوی، 𐭧𐭥𐭫𐭱𐭩𐭲/ 𐭧𐭥𐭫𐭧𐭱𐭩𐭲 (خْوَرْشِد/ خْوَرْخْشِد: خورشید) و 𐭧𐭥𐭫𐭱𐭩𐭲 (هورْشید: خورشید) و 𐭄𐭅𐭀𐭓 (خْوَر: خورشید) و «هونْسَنْد» (خُرسند) و «هْوَراسان» (خراسان) پارتی، «خْوَرْشِد» (خورشید، فرشید) و «خْوَراسانیگ» (شرقی، خاوری) تورانی، «خْوَر/ غْوَر» (خورشید) و «خویرسنی» (مشرق) و «غویر» (هور) سغدی، «غویر/ اخر/ خویر» (خورشید) خوارزمی، dyskruk (کورْکْشید: خورشید) و ܮܘܪ / ܚܘܪ (گور/ خور: خورشید) و ܚܘܵܪܵܐ (خْوارا: سفید) و ܡܲܚܘܸܪ (مَخْویر: سفید کردن) و ܚܵܘܹܪ (خاویر: سفید شدن) و ܡܘܼܚܘܸܪܵܐ (موخْویرا: سفید شده) سریانی، խաւար (خاوار: خاور، غرب) ارمنی کهن، «سوانْتْسُو» (آفتاب) تخاری ب، raX (خْوَر: خورشید) پازند.
در پارسی چنین مشتقهایی از این بن برخاستهاند: «خورشید»، «خور»، «هور»، «خوروَش»، «هورْوَش»، «خُرسند» (در اصل یعنی خورشید چهره، رخِ آفتابی: خْوَر: خورشید+ سَنْد: آشکار، نمایان)، «خوارزم»، «خاور»، «خاورمیانه»، «خاور نزدیک»، «خاور دور»، «خاوران». در پارسی قدیم هم «خوارستان» (مشرق) و «خُنْسَند» (خرسند، راضی) را از این خانواده داشتهایم.
«خراسان» (خور+ آیان) در ابتدای کار شرق و «خاور» (خور+ آور) غرب معنی میداده است. چنان که رودکی در بیتهای باقی مانده از «کلیله و دمنه»اش میگوید:
[خورشید] «از خراسان به روز طاووسوش سوی خاور میخرامد شاد و خوَش
کآفتاب آید به بخشش زی بره روی گیتی سبز گردد یکسره
مهر دیدم بامدادان چون بتافت از خراسان سوی خاور میشتافت
نیم روزان بر سر ما برگذشت چو به خاور شد ز ما نادید گشت»
پس اسم «خراسان» بر این مبنا به استان شرقی ایران زمین منسوب شده که افق طلوع خورشید بوده است. این واژه در زبانهای دیگر هم وارد شده است، چنان که مثلا در یونانی kourasani (کوراسانی) نام نوعی ملاط مرغوب است که در بنایی و معماری کاربرد دارد و از «خراسانی» در ترکی عثمانی گرفته شده، در همین معنی.
نامهای شخصی زیادی از این ریشه گرفته شده که «فرشید» و «هورشید» و «فرزاد» و «هورباد» و «خُرزاد» و «هورمهر» و «خورشیدکلاه» نمونههایی از آن است. برخی بر این باورند که بخش آغازین نام «ایرج» نیز از همین بن گرفته شده و «ایر/ هیر/ هور» بوده و بر این مبنا این اسم «فلک آفتاب» معنی میدهد. این برداشت به نظرم نادرست است و بخش آغازین «ایرج» باید همان «ایر/ آریایی» باشد در برابر «تور» و «سلم» که آنها هم در اوستا برچسب قومی و نژادی هستند.
در سایر زبانهای ایرانی زنده هم این مشتقها را از این بن سراغ داریم: «کازارْد» (جادوگر) ارمنی، «نْوَر» (خورشید) پشتون، «ییر/ ایر» (خورشید) وخی، «خیر» (خورشید) شغنی، «خْوَرهَلات» (مشرق) و «خُرَتاو» (بخشی از تپه که آفتاب یا مهتاب به آن میتابد) و «خُورْشید» کردی، «خْوار-اَلات» (مشرق) گورانی، «خور» (خورشید) آسی، «خورِّه» (خورشید یا ماه زیر ابر) گزی، «خورشید» اردو، хуршед (خورْشِد: خورشید) پارسی تاجیکی، «خور» (خورشید) یغنابی، «خُر/ خور» (خورشید) آسی، «هْوِر» (خورشید) لکی، «خُر» (خورشید) سنگسری، «خَر» (خورشید) مازنی،
در زبان هندی هم ख़्वुरशेद (خْوورشِد: خورشید) و सूरज (سورَج: خورشید) از این ریشه باقی مانده است.
در شعر و ادب پارسی مشتقهای این ریشه با بسامدی بسیار بالا به کار گرفته شدهاند:
فردوسی توسی: «بود هر شبانگاه تاریکتر به خورشید رخشنده نزدیکتر»
نظامی گنجوی: «بگیر آیین خرسندی ز انجیر که هم طفل است و هم پستان و هم شیر»
حافظ شیرازی: «آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید کبراییست که در حشمت درویشان است»
و: در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی»
عطار نیشابوری: «تو او را گر شناسی نور گردی به پاکی خوبتر از هور گردی»
مولانای بلخی: «خورشید به گِل نهفت مینتْوانم واسرار ازل گفت مینتوانم»