ریشهی پیشاهندواروپایی «*suel» به معنای «خوردن، نوشیدن، بلعیدن» در زبانهای اروپایی شاخهزایی زیادی نکرده و در زبانهای باستانی چنین کلماتی را پدید آورده است: svelgja (بلعیدن) و svelgr (گرداب، جریان رودخانه) نردیک کهن، swelgan (عیش و نوش) آلمانی کهن، swellen (خوردن، بلعیدن) آلمانی میانه، swelgan (خوردن) و swelh/ swelg (خلیج، ورطه) و swilige (سوراخ، حفره) انگلیسی کهن، swelghen (بلعیدن) هلندی میانه،
از این بن در زبانهای زندهی اروپایی چنین واژگانی را سراغ داریم: swallow (بلعیدن) و swill (میگساری) انگلیسی، schwelgen (خوشگذرانی) آلمانی، zwelgen (جشن گرفتن، شادمانی کردن) هلندی، svelgja (بلعیدن) ایسلندی، svalja (قورت دادن، بلعیدن) سوئدی، swallie (گرداب) اسکات،
این ریشه در زبانهای آریایی به «*هْوَر» تبدیل شده و علاوه بر معنای اصلی، معنای کهنتر «برگرفتن، دریافت کردن» را هم حمل میکند. این ریشه چنین واژگانی را در بافت زبانهای کهن ایرانی ایجاد کرده است: raX (خْوَر: خوردن) و raXArf (فْراخُوَر: خوردن و نوشیدن) و raXiwa (اَویخْوَر: تغذیه کردن) و raXitiap (پَیْتیخْوَر: بلعیدن، خوردن) و aqvraX (خْوَرِثَه: خوراک) و itiaraX (خْوَرَیْتی: هضم کردن، غذا خوردن) و itvraX (خْوَرَتی: لذت، غذا) و itnvraX (خْوَرَنْتی: خواربار، آذوقه) و hanvraX (خْوَرَنَهْ: پرورش، تغذیه) و amvraX (خْوَرَمَه: جرعه) و aSAX (خْواشَه: خوراک) و raSAX (خْواشَر: نوشنده) و anvraXowA (اَوُوخْوَرَنَه: آبشخور) و anvrahNah (هَنْگْهوهَرَنَه: فک، گونه، در اصل یعنی: حامل آرواره) و anvrahuMA (آنْگْهوهَرَنَه: ابزار خوردن و نوشیدن، آوند، قاشق و چنگال) و anvrahatSat (تَشْتَههَرَنَه: جام، ظرف) اوستایی، «*مَرْتیَهخْوَرَه» (آدمخوار، مردخوار، احتمالا لقب موجوداتی مثل نرگال و لاماسو که با بدن شیر و سر انسان بازنموده میشدهاند) و «خْوار» (خوردن) پارسی باستان، «خْوَرْدیگ» (خوردنی) و «خْوار» (نوشیدنی) و «خْواریدَن» (خوردن) و «خْوان» (خوان، سفره) و «اِرْوارَگ» (آرواره) و «اَدَرْوارَگ» (فک، آرواره) و «خْوَرْگ» (خورجین) پهلوی، «خْوار» «نوشیدن» و «خْوَرْدَن» (خوردن) و «شیفْتخْوارَگ» (شیرخوار) و «خْوَرْدیگ» (خوردنی) و «آخْوَرَن/ آوْخَرَن» (جشن، بزم) و «آخْوَر/ آوْخَر» (آخور) پارتی، «خْوَر/ خْوَرْدَن» (خوردن) و «خْوَرَن» (خوراک) و «خْوار» (خوراکی، غذا) و «خْوارودْبار» (خواربار) و «خْوان» (خوان، سفره) تورفانی، «خور» (خوردن) و «خْویر» (پروردن، غذا دادن) و «خورت» (خوراک) و «آخویر» (پروردن) و «غوارای» (خورنده) و «خْوانیزْدان» (بزم بغ، خوراک آیینی، خوان یزدان) سغدی، «خور/ خر» (خوردن) و «پچخر» (چشیدن) و «پچخواری» (چشاندن) و «خردچوب» (جوی آب) و «بیارینک خرد» (شام) و «خوبچخواریک» (شیرخوار) و «خواریاک» (آذوقه) و «خوار» (گوشت) خوارزمی، «هْوَر» (خوردن) و «هْویدَه» (غذا) سکایی، ܐܟܘܪ (آخْوَر: آخور) و (آخوریرا: آخورسالار، مهتر) و rgrwH (خورْگَر: خوالیگر، آشپز) سریانی، խորտիկ (خُرْتیک: خوراک) و խորակ (خُرَک: نوعی نان) وբազմախորտիկ (بَزْمَخُورْتیک: مهمانی، با هم غذا خوردن) و (خُرْبَر: خواربار، سورسات) و խորհ (خُرْهْ: اندیشه، فکر) و խոհ/ խոխ (خُهْ/ خُخ: خوراک) وխոհակեր / խահակեր (خُهاکِر/ خاهاکِر: آشپز) و խոհանոց (خُهانُوتْس: آشپزخانه) و բազմախահ (بَرْمَخاهْ: مهمانی، غذای مفصل) و համախահ (هَمَخاهْ: همغذا، رفیق) ارمنی کهن، խորբալ (خُرْبال: خواربار) و խուրճին (خورْچین: خورجین) ارمنی میانه، ხუარბალი (خوارْبالی: خواربار) گرجی کهن،
در پارسی از این ریشه کلماتی از این دست را میشناسیم: «خوردن»، «خوردنی»، «خوراک»، «خوره»، «خوالیگر»، «خوال» (غذا)، «خورنده»، «آخور»، «آخورگاه»، «آخورچی»، «آخورسالار»، «میرآخور»، «رباخوار»، «زمینخوار»، «گیاهخوار»، «خامگیاهخوار»، «گوشتخوار»، «همهچیزخوار»، «مالمردمخور»، «دمخور»، «دستنخورده»، «آرواره»، «خورجین»، «خورنق/ خُرانق»، «خْوَرزی» (انبار، مخزن غله)، «فاریدن» (بلعیدن)، «خوشخوراک»، «برخورنده»، «بُر خوردن»، «کتکخور»، «آبشخور»، «بازخورد/ پسخور»، «شیرخواره»، «شیرخوارگاه»، «جگرخوار»، «خونخوار»، «خوان»، «خوانسالار»، «هفتخوان»، «سرخورده»، «سرخوردگی»، «برخورد»، «سرماخوردگی»، «دلخوری»، «خودخوری»، «غمخوار»، «شادخوار»، «کتابخوار»، «خورَند»، «آدمخوار/ مردمخوار»، «سالخورده»، «شرابخواری»، «بادهخوری»، «عرقخور»، «گهخوری [کردن]»، «لولو خورخوره»، و حدسم آن است که عبارت «خِرت خِرت» که صدای غذا خوردن جانوران یا اشاره به پرخوری است هم از همین بن آمده باشد و نامآوا نباشد.
در سایر زبانهای زندهی ایرانی از اینجا چنین کلماتی را میشناسیم: «خارْدَن» (خوردن) بختیاری، «وَرْدان» (خوردن) زازا، խորտիկ (خُرْتیک: هلههوله، پیشغذا) و ախըռ (آخَر: آخور) و (آخُراپان/ آخُراپِت: آخوربان) و խուրջին (خورْجین: خورجین) وխոհակեր (خُهاکِر: آشپز) و խոհարար (خُوهارار: سرآشپز، خوالیگر) و խոհանոց (خُهانُوتْس: آشپزخانه) ارمنی، ხორბალი (خُرْبالی: خواربار، گندم) و (خُراگی: خوردن) و ახორი/ ახური (اَخُری/ آخوری: آخور) گرجی، «خْوَرین/ خُو» (خوردن) و «وِخْوَرین» (نوشیدن) و «اَفیرّ/ اَخور» (آخور) و «خوآن» (طبق غذا، سفره) کردی، «وَر» (خوردن) گورانی، «فور/ خَر» (خوردن) شغنی، «فَرْتودَن» (خوردن) مونجی، «خُر» (خوردن) یزغلامی، «خَر» (خوردن) و «خِر» (علوفه، علف خشک) پراچی، «اَخیر/ آهیر/ آهُر» (آخور) ترکی، «هَرْدِه» (خوردن) لری، «خَرْدِن» (خوردن) تاتی، «خْوَرِل» (خوردن) پشتون، хӕрд (خَیْرْد: خوراک) و фырхӕрд (فیرْخَیْرْد: بلعیدن) و «خُرْزِن» (خورجین) آسی، «آریَه» (گوشت آرواره، لثه) و «یاخور» (آخر) و «خُرْجین» (خورجین) و «طَسْتْخان» (بشقاب بزرگ، دیس، وام از تشتخوان) عربی، «آخور» اردو، ahur (آخور) آلبانیایی، «هورْجین/ اورْجین» (خورجین) و «وان» (بشقاب، ولیمه) بلوچی، «اِیْوار» (فک، آرواره) خوری، «ایوار» (آرواره) زرقانی. आख़ोर (آخور) هندی هم از پارسی وامگیری شده است.
برخی از این واژگان در زبانهای دیگر وامگیری شدهاند: manticoras (مانتیخُوراس: هیولای آدمخوار، وامگیری از مَرتیَهخْوارَه پارسی باستان) یونانی، manticora (هیولایی با بدن شیر و سر آدم) لاتین، яхъ́р (یَهار: آخور) بلغاری، ахар (اَخَر/ اَهَر: آخور) صربی-کروآتی، «آهیر» (آخور) تاتاری کریمه، forget/ auforget (خورجین) فرانسوی، alforja (خورجین) اسپانیایی، alforje (خورجین) پرتغالی،
مشتقهای این ریشه در شعر و ادب پارسی با بسامدی بسیار زیاد به کار گرفته شدهاند:
رودکی سمرقندی: «بهخیره برشمرد سیر خورده گرسنه را چنان که درد کسان بر دگر کسی خوارست »
فردوسی توسی: « همه روزه بسته ز خوردن دو لب به پیش جهاندار بر پای شب »
و: «پرستیدن مهرگان دین اوست تنآسانی و خوردن آیین اوست»
منوچهری دامغانی: « چشم تو خونخواره و هر جادویی مانده از آن چشمک خونخوار خوار »
سعدی شیرازی: «باری به چشم احسان درحال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را »
و: « عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را »
حافظ شیرازی: « بسته بر آخور او استر من جو میخورد تیزه افشاند به من گفت مرا میدانی»