خوب


آخرین به روزرسانی:
خوب


         ریشه‌ی پیشاهندواروپایی «*uesu» به معنای «خوب» شکلی پسوندی از بن «*es» است به معنی «بودن، هستن». این ریشه در زبان‌های اروپایی کهن این واژگان را به دست داده است: eus (اِئوس: خوب) و eu (اِئو: خوش، درست) و Euboea (اسم جزیره‌ای در یونان، یعنی: [سرزمین] گاوهای خوب) و eucaristia (اوخاریسْتیا: مراسم شکرگذاری، شام آخر مسیح، عشای ربانی) و eucaristos‌ (سپاسگزار، شکرگزار، ترکیب eu: نیکو+ carizesqai: لطف کردن) و eufron (اِئوفْرُون: شادمان، خوشبخت) و eufrosunh (اِئوفْرُوسونِه: رستگاری، خوشبختی) و eudaemonia (اودایْمُونیا: رستگاری، خوشبختی) و eulogia (اِئولُوگیا: ستایش، مدح) و eufemismos (اِئوفِمیسْمُوس: [نوعی خرافه] آوردن کلمات خنثا یا مثبت به جای کلمات منفی و بدشگون) و eufemizein (اِئوفِمیزِئین: آوردن کلمات خوش‌شگون در کلام) و eufonia (خوش‌صدا، خوش‌آواز) و eupeptos (اِئوپِپْتُوس: خوش‌هاضمه، خوش‌گوار) یونانی، eucharistia (مراسم عشای ربانی، شام آخر) و eulogium (مدح، ستایش) و euphonia (خوش‌آواز) لاتین، euchariste (عشای ربانی) فرانسوی کهن، 𐌹𐌿𐍃𐌹𐌶𐌰 (ایوسیزَه: خوب) گُتی، wessals (نیکو، درست) پروسی کهن، 

در زبان‌های اروپایی نو این کلمات از این بن برخاسته‌اند: sudrus (خوب) و suresti (بهترین) و su (خوب، نیک) و veselas (درست، نیکو) لیتوانیایی، vesels (خوب) لاتویایی، eubacteria (باکتری حقیقی؛ ۱۹۳۰م.) آلمانی، eucalyptus (درختی در استرالیا؛ ۱۷۸۸م.) و eucaryote (سلول دارای هسته‌ی متمایز؛ ۱۹۲۵م.) فرانسوی، aneuploid (سلول دارای تعداد کروموزم‌های ناجور؛ ۱۹۳۱م.) و eudaemonic (شادی‌بخش؛ ۱۸۵۶م.) و euphoria (سرخوشی؛ ۱۷۲۷م.) و eugenics (به‌نژادی؛ ۱۸۸۳م.) و euhemerism (نظریه‌ی تاریخی پنداشتن شخصیت‌های اساطیری؛ ۱۸۴۶م.) و eukaryotic (سلول دارای هسته‌ی متمایز؛ ۱۹۵۷م.) و eulogy (ستایش، مدحیه؛ میانه‌ی قرن پانزدهم) و eupeptic (خوش‌گوار، زودهضم؛ ۱۸۳۱م.) و euphemism (حسن تعبیر؛ ۱۶۵۰م.) و euphony (خوش‌آواز؛ میانه‌ی قرن پانزدهم) انگلیسی. 

از میان این واژگان «اوکالیپتوس» و «اوکاریوت» و «اوهمریسم» در زبان تخصصی پارسی وامگیری شده‌اند. 

این ریشه در زبان‌های اروپایی نام‌های زیادی ایجاد کرده و به خصوص در یونانی زایا بوده و چنین اسم‌هایی زاده است: eukleidhs (اوکْلِئیدِس: اقلیدس، یعنی «خوشنام»، مرکب از: eu: خوب+ kleos: شهرت)، Eudora (اودُورا: بخشش نیکو، بهترین هدیه)، eugenhs (اوگِنِس، اوژِن: بهزاد، اشراف‌زاده)، euhemerus (اِئوهِمِروس: بهروز، [زاده‌ی] روز سعد)، eumenidhs (اومِنیدِس: خوش‌فکر)، eunikh (اِئونیکِه: پیروزمند). 

برخی از این نام‌های کهن پراکنده شده و در زبان‌های گوناگون به صورتهای متفاوت درآمده‌اند. مثلا؛ eukleidhs (اوکْلِئیدِس) تبدیل شده به: «اُقلیدُس» پارسی، «اِقْلیدِیْس» عربی، उक़लैदिस (اوقْلَیْدیس) هندی، euklides لاتین، Euclid فرانسوی و انگلیسی و Евклид(یِوْکْلید) و Эвклид (اِوْکْلید) روسی.

در زبان‌های آریایی از این خاستگاه ریشه‌ی «*هو/ *وَهو» برخاسته که همین معنای «خوب، درست» را می‌رساند. در زبان‌های ایرانی کهن این واژگان را از آن سراغ داریم: «هَپّینَه» (خوشبخت، ثروتمند) هیتی، uh (هو-: [پیشوند] خوب) و uhoW / uhNaW (وُهو/ وَنْگْهو: درست، خوب) و hayhaW (وَهْیَهْ: بهتر) و anamuhoW (وُهومَنَه: بهمن، یعنی اندیشه‌ی نیکو) و hapawh (هْوَپَهْ: کار نیک) و hapAwh (هْواپَهْ: نیکوکار) و atSihawatra (اَرْتَه‌وَهیشْتَه: اردیبهشت، یعنی بهترین پارسایی) اوستایی، सु - (سو-: [پیشوند] نیکو) و «وَسو» (خوب) و «وَسی‌یَس» (بهتر) و «سووَپوس» (اسم مرد، در اصل یعنی: خوب‌چهر) و «سواسْتیکا» (نماد گردونه‌ی مهر، صلیب شکسته، در اصل یعنی: نیکو است) سانسکریت، «وَهو» (خوب) و 𐎭𐎠𐎼𐎹𐎺𐎢𐏁 (داریَه‌وَهوش: داریوش) پارسی باستان، «وِه‌اردشیر» (نام شهر دوران ساسانی) و «وِه» (خوب) و «خوب/ خوپ» (خوب) و «وُهومَن/ بِهْمَن» (بهمن) پهلوی، «وَهی» (بهتر) و «وَهی‌گار» (نیکوکار) و «هُورُوان» (بهروان، پارسا) و «خوب» و «خوبیهْ» (خوبی) تورفانی، «بِهْ» (نیکو) و «وَهی» (خوب) و «وَهی‌گار» (نیکوکار) و «هورووان» (بهروان، پارسا) و «وُهومَن/ بِهْمَن» (بهمن) پارتی، «وَو» (خوب) سکایی، «اوشْت‌ماخ» (بهشت) و «خوپ» (خوب) سغدی، «خوب/ خووْ» (خوب) خوارزمی، cobo (خُوبُو: خوب) بلخی، հպարտ (هْپارْت: مغرور) و «هْنَزَنْد» (هونژند، مطیع) و հպարտ (هْپارْت: مغرور) ارمنی کهن، ܒܗܡܢ‎ (بَهْمَن) سریانی،

در پارسی دری کلمات فراوانی از ریشه‌ی «*وهو» برخاسته‌اند که اغلب از خوش یا خوب یا به مشتق شده‌اند: «خوب» (هو/خو+ واپَه: خوشایند، نیکو)، «خوبرو»، «خوش» (هو/خو+ اَش: نیکووار)، «خرم» (هو+رام: آسوده)، «خرمدین»، «خوش و خرم»، «بِه»، «بهشت» (در اصل یعنی: بهترین [جا]، همتای «گُهیشْت» و «گُشْتای» در پارسی دری قدیم)، «بهتر»، «اردیبهشت»، «بهبود»، «بِهین »،  «به به»، «آهو» (عیب)، «دلخوشی»، «خوش‌قدم»، «ناخوشی»، «خوشحال»، «خوشبخت»، «خوشوقت»، 

در پارسی جدید این ریشه زایندگی چشمگیری از خود نشان داده و هم در زبان عامیانه و هم زبان رسمی کلماتی نو به دست داده که برخی‌شان در دلالتی متفاوت در متون کهن نیز سابقه دارند:‌ «خیله‌خب»، «بهسازی»، «بهینه‌سازی»، «بهزیستی»، «بهشهر»، «به‌نژادی»، «بهداری»، «بهداشت»، «سواستیکا»، «خوش‌نما»، «خوشباشی»، «خوش‌دست»، «دستخوش»،

ریشه‌ی «*وَهو» رکن برسازنده‌ی شمار زیادی از نام‌های شخصی ایرانی هم هست: «داریوش» (یعنی دارنده‌ی چیزهای نیکو، نگهدارنده‌ی خواسته و ثروت)، «هومان»، «بهمن»، «بهنوش»، «بهداد»، «بهناز»، «بهرخ»، «بهنام»، «بهتاش»، «بهگر»، «بهزاد»، «بهراد»، «بهنود»، «هوبخت»، «خسرو» (هو-سَرو: یعنی خوشنام)، «هوچهر»، ‌«هُجیر/ هَژیر» (هوچهر، زیبارو)، «بهروز»، «بهروان»، «بهپور»،

حدسم آن است که بخش دوم عبارت «فلان و بهمان» همان «بهمن» باشد، که همچون اسمی خوش‌یمن به افراد ناشناس داده می‌شده است. بخش اولش هم شاید تحریفی از «فرُّخان» یا «پهلوان» باشد. البته برای «بهمان» شکلی کهن به صورت «*اَوَثا-نْمانَم» هم در نظر گرفته‌اند که یعنی «اینطور+ نام»، که به نظرم نادرست می‌رسد و تاریخ این واژه اینقدر قدیمی نیست. احتمالا این ترکیب همچون مثالی از دو اسم رایج به کار گرفته می‌شده است. بعدتر در دوران اسلامی همین ترکیب در عربی گرته‌برداری می‌شود و عبارت «عمرو و زید» را به دست می‌دهد که آن نیز دوباره به پارسی بازمی‌گردد. این تعبیر دست کم هزار سال در شعر پارسی قدمت دارد. چون در سرآغاز قصیده‌ای از فرخی سیستانی می‌خوانیم که:

«شرف و قیمت و قدر تو به فضل و هنر است            نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان

هر بزرگی که به فضل و هنر گشت بزرگ                        نشود خرد به بد گفتن بهمان و فلان»

و سنایی می‌گوید: 

«الاهي نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را              اگر هر شاعري نسبت به بهمان و فلان دارد »

در میان این اسم‌ها «داریوش» توزیعی جهانی پیدا کرده و در اروپا رواجش بیش از ایران است. «داریَه‌وَهوش» پارسی باستان تبدیل شده به: 𒆪𒊑𒀀𒈠𒌋𒆜 (دارِآمَیوش) و 𒆪𒄷𒈠𒌋𒆜 (داهومائوییش) ایلامی، דָּרְיָוֶשׁ (دارِوَیِش) عبری، «دریوهوش» آرامی، 𒁕𒀀𒊑𒀪𒋙 (دارِئوش) و 𒁕𒊑𒀪𒄿𒌑𒋗 (دارِئیوشو) اکدی بابلی، «تاریاوش» مصری دموتیک، «تروی‌وهشا» مصری هیروگلیف، 𐊑𐊗𐊀𐊕𐊆𐊊𐊁𐊒𐊖 (نْتاریجِئوس) لوکیایی، «دریوش» آرامی سلطنتی، ܕܪܝܘܫ‎ (داریاوَش) سریانی، «دارایْ» پهلوی، Դարեհ (دارِهْ) ارمنی کهن، დარეჰ (دارِهْ) گرجی کهن، «داریوش/ دارا/ داراب/ دارای» پارسی، «دارا/ داراب» عربی و ترکی، Δᾱρεῖος (دارِیوس) یونانی، Darius لاتین و انگلیسی و فرانسوی و آلمانی، Dario ایتالیایی، 

در سایر زبان‌های ایرانی نو هم این بن فراوان کاربرد دارد: «اَیْخ» (خوب) آسی، «وِهْ» (خوب) و واج اول در کلمات հսկայ (هْسْکَیْ: غول) و հզօր (هْزور: پرزور) و հմուտ (هْموت: باتجربه، چیره‌دست) و հլու (هْلو: مطیع) խրախ (خْراخ: خرم، شاد) ارمنی، «بَخ/ بَج» (آفرین، احسنت) عربی، «خو» (خوب) لری، «خوش» (خوب) اردو و عربی خلیج فارس و اویغوری، хош (خُش: خوش) و қош «قُش: خوب» قزاقی، «هُش» (خوش) و «هُش‌گَلْدی» (خوش‌آمدی) و «بهمن/ هومن» (اسم مرد) ترکی استانبولی، «خُش» (خوش) و «خُش‌گَلْدی» (خوش‌آمدی) ترکی آذری، 

در زبان‌های هندی از اینجا چنین کلماتی زاده شده‌اند: ख़ुश (خوس: خوش) هندی، ਖੁਸ਼ (خوس: خوش) پنجابی، સ- (-سَه: [پیشوند] خوب) گجراتی،

         مشتق‌های ریشه‌ی «*وَهو» در شعر و ادب پارسی بسیار زیاد به کار گرفته شده‌اند. 

رودکی سمرقندی: «دوستا، آن خروش بربط تو           خوشتر آید به گوشم از تکبیر»

سعدی شیرازی: «گِلی خوشبوی در حمام روزی         رسید از دست محبوبی به دستم»

و: «در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان            گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را»

و: «ای نفس خرم باد صبا                                  از بر یار آمده‌ای؟ مرحبا!»

و: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست»

و: «بسی فرودین ماه و اردیبهشت                         بیاید كه ما خاك باشیم و خشت»

خیام نیشابوری: «دنیا نسزد از او مشوش بودن           از سوز غمش دمی در آتش بودن

 ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ          خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن»

ناصر خسروی قبادیانی: «مگو ناخوش که پاسخ ناخوش آید               

به کوه آواز خوش ده تا خوش آید»

صائب‌ تبریزی: «این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت؟            

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود      گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت»